‏نمایش پست‌ها با برچسب دیگران. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دیگران. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ مهر ۱۱, شنبه

بخشی از کتاب
"من او را دوست داشتم" 
از آنا گاوالدا: 
زندگی حتی وقتی انکارش می کنی
حتی وقتی نادیده اش می گیری
حتی وقتی نمی خواهی اش از تو قوی تر است...
از هر چیز دیگری قوی تر است...
آدم هایی که از بازداشتگاه های اجباری برگشته اند دوباره زاد و ولد کردند!
مردان و زنانی که شکنجه دیده بودند و مرگ نزدیکانشان و سوخته شدن خانه هاشان را دیده بودند!
دوباره به دنبال اتوبوس ها دویدند!
به پیش بینی هواشناسی با دقت گوش کردند و دخترهایشان را شوهر دادند!
باور کردنی نیست اما همین گونه است!
زندگی از هر چیز دیگری قوی تر است...
باید یک بار به خاطر همه چیز گریه کرد!
آن قدر که اشک ها خشک شوند!
باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد!
به چیز دیگری فکر کرد!

۱۳۹۳ بهمن ۱۹, یکشنبه

بدن

هویت شخصی موروثی نیست. امری است تدریجی که از تولد تا مرگ در ارتباط با محیط, فرهنگ، آموزش، اجتماع و توسعه ی زبان شکل میگیرد.
هویت شکل گرفته در شرایط مختلف و در محیط هایی چون بیمارستان یا آسایشگاه روانی که دستورالعمل های روزمره و بروکراسیِ پروتوکول های درمانی اختیار و استقلال را از افراد میگیرند قابل تغییر و یا از بین رونده است...
تصور بر این است که درد، اضطراب روانی و روشهای درمانی آسیب رسان و دشوار دلیل رنج اصلی افراد با بیماری های مزمن و لاعلاج است، و این در حالی است که دیدگاه باریکِ متمرکز بر درمان فیزیکی و تعریف پزشکی محور از "رنج"، اهمیت رنج اصلی یعنی "از دست دادن خود" یا هویت شخصی در این میان را کمتر دانسته یا به آن بی اعتناست...
بیماران مزمن شاهد از دست رفتن تدریجی هویت شخصی خویش هستند بدون اینکه جایگزینی ارزشمند برای خودِ گم گشته شان بیابند...
ترجه ای آزاد از بخشی از کتاب

۱۳۹۳ دی ۲۹, دوشنبه

« درد »

رازها از تاریکی بیرون نمی‌آیند
رازها بچه‌دار می‌شوند
بچه‌ها سنگین و پرآرزو
ناگهان می‌ایستی
به دیگران می‌گویی
کمرت گرفته است

۱۳۹۳ آبان ۲۵, یکشنبه

یکی از اعتراضاتی که به جمهوری اسلامی وارد میکنند اینه که سعی میکنه همسان سازی کنه، تفاوت ها و خلاقیت و شخصیت ها رو سرکوب میکنه و میخواد همه یکسان رفتار کنن و باور داشته باشن و پوشش کنن. در چنین جوامعی نسبت به شناخت آدم ها خیلی دچار اشتباه میشیم چون خود آدم ها به راحتی میتونن زیر چتر همسان سازی پنهان یا گم شن. ولی به نظرم افراد دیگری با تصور مقابله با پدیده ی مطرح شده ایده و حرف هایی دارن که از نظر من کاملا در همون راستا هست و چه بسا بدتر. شاید جمهوری اسلامی سعی بر پاک کردن و یکسان سازی اعتقادات و افکار اکتسابی آدم ها داره ولی افراد مقابل اون یه جورایی سعی بر یکسان سازی فطرت و گرایشات و خواسته ها و تفاوت های طبیعی آدم ها دارن. مفاهیمی چون "مرد و زن فرقی نداره و مرد و زن یکیه و بعضی تفکرات تبعیض جنسیتیه و Just friend های دختر و پسر و من به تو مثل خواهرم نگاه میکنم و جلو من راحت باش و تو مث داداشم میمونی و  تو و و " این ها از نظر من نادیده گرفتن و کمرنگ کردن زیبایی های خلقته. زیبایی ای که خیلی جاها از تفاوت و تناقض ایجاد شده. همونطور که آدم ها با شخصیت ها و سن و سال و نژاد و افکار و اعتقادات مختلف نیازهای متفاوتی دارن، آدم ها با جنسیت های مختلف نیازهای متفاوتی دارن که باید بهشون پرداخت. راه حل برقراری تعادل در جامعه پرداختن درست به نیازها و تفاوت هاست نه همیشه یکسان سازی اون ها. 
پستی در فیس بوک دیدم که به شخص نویسنده و افکارش احترام میذارم و هدفم از شیر کردنش  مثالیه برای تفهیم حرفم نه چیز دیگه. در مثال هایی که برای سکسیست بودن آوردن تک تکشون تو ذهنم برداشتی متفاوت دارن. ایشون اعتقاد دارن اگه تو اتوبوس پاشی خانمی بشینه سکسیست هستی. یا اگه ایشون توقع داشته باشه شما پاشی سکسیست هست. نمیشه اینطوری نگاهش گرد که یه خانم از لحاظ آناتومیک و فیزیولوژیک توده ی عضلانی کمتر و ضعیف تری از یک مرد داره و همین باعث میشه ایستادن فیزیکی براش کار سخت تری باشه و فرهنگ پا شدن برای یک خانم شاید از اونجا اومده باشه؟ ایشون اعتقاد دارن اگه برای غذا پختن و از گرسنگی نمردن به خانم یا خواهر و مادر و دوست دخترم احتاج دارم و خودم نمیتونم یعنی سکسیست هستم. نمیشه اینطوری بهش نگاه کرد که حوصله و توانایی یک خانم در کارهای multi task مثل آشپزی  در طولانی مدت ممکنه بیشتر باشه (سریع نگین بهترین آشپزهای دنیا مردن) و از لحاظ طبیعت و شاید فرهنگی یک زن آشپزی و توجه به تغذیه ی عزیزانش رو یکی از روش های ابراز محبت خودش قرار میده و از طرفی کارهای دیگری که ازش بر نمیاد رو از یک مرد میخواد؟ ایشون معتقدن اگر یک زن توقع داشته باشه در ماشین رو براش بار کنن سکسیسته مگر اینکه متقابل باشه. نمیشه اینطوری نگاهش کرد که خلقت یک مرد طوریه که مراقبت کردن و مسئول چیزی یا کسی بودن رو دوست داره و در رو برای یه خانم باز کردن برای یک زن نوعی حمایت فیزیکی و عاطفی محسوب میشه ولی شاید نیاز عاطفی یک مرد با یک روش دیگه بیشتر برآورده بشه تا اینکه یه زن در ماشین رو براش باز کنه و زن باید اون نیاز و روش برآورده کردنش رو پیدا کنه؟ 
به نظرم راه درستِ برابری، تساوی هم سان سازی نیست. راه حل درست توجه به اندازه به نیازهای ویژه است.

یه نوشته ی قدیمی:



اعتقدات ایشون:
 من اگر به جز تخمِ مرغ نیمرو غذای دیگری نتوانم درست کنم | و اگر یک‌روز زنم-خواهرم-مادرم-دوست‌دخترم خانه نباشد از گشنگی بمیرم | من یک آدمِ‫#‏سکسیست‬ هستم.
- اگر خانه‌ی من کثیف و بی‌نظم شود و در جوابِ اینکه چرا به این وضع دچار شد پاسخ بدهم:"خانه‌ای که زن نداشته باشد همین است" | من یک سکسیست هستم.
- اگر هنگامِ دیدار با جنسِ مخالف | صبر کنم که او اول دست دراز کند | من یک سکسیست هستم.
- اگر هنگام از در وارد شدن | بگویم "اول خانم‌ها" | من یک سکسیست هستم.
- اگر دوست دخترِ من توقع داشته باشد پیاده شوم و درِ ماشین را برایش باز بکنم | دوست‌ دخترِ من یک سکسیست است...مگر این حرکت دو طرفه باشد...
- اگر یک خانم در اتوبوس - قطار و ... از من توقع داشته باشد که بلند شوم و به خاطرِ زن بودن‌اش جای‌ام را به او بدهم | آن خانم یک سکسیست است | و اگر من داوطلبانه همچین حرکتی را انجام بدهم | من یک سکسیست هستم.
- اگر در رابطه‌ی جنسی من به فکرِ اورگاسم و لذتِ طرف مقابل‌ام نباشم و در موردِ بدن‌اش بی‌اطلاع باشم و به فکرِ لذت بردنِ خودم باشم | اگر ".. لیسی" را به جای یک عملِ عادی رابطه‌ی جنسی یک فحش بدانم | من سکسیست هستم.
پرداختن به سکسیسم و مباحثِ در این مورد قطعاً خوب و مفید است | اما به شرطِ اینکه در زندگیِ روزمره خودمان به اولیه‌ترین اصول‌اش پای‌بند باشیم.
در واقع بهتر است بگویم اول قضیه‌ی غضنفر را حل کنیم | بعد بنشینیم به مارادونا بپردازیم.

۱۳۹۳ شهریور ۵, چهارشنبه

دو هفته است هوايش را دارم. تخمه‌اش چموشي كرده، افتاده توي سوراخ سينك و بارور شده. پودرهاي شوينده‌‌ي گردن‌كلفت، جرم‌گير man و مايع ظرفشويي پريلِ 3power حريفش نشده‌اند، من كي باشم كه بخشكانمش؟ هر كدام از ما مي‌توانست جاي آن يكي باشد. مثلاً من اين نشاء نازك خربزه باشم كه در سوراخ سينك ريشه دوانده‌ام و نشاء خربزه من باشد: مهدي رجبي. خربزه را دو هفته پيش قاچ كرده بودم و تخمه‌هايش را ريخته بودم توي تفاله‌گير پلاستيكي كف سينك. يكي از تخمه‌ها از نابودي جسته، از مرگ گريخته. شجاعانه جنگيده و خودش را رسانده به زُهدان سينك. در تاريكي نمورش پناه گرفته و ريشه دوانده. بقيه‌ي تخمه‌ها كپك زده‌اند. مُرده‌اند. هيچ وقت تشريفات ندارم. از برش‌هاي منظم چيده شده در پيشدستي خبري نيست. خواندن و نوشتن را ول مي‌كنم. مي‌روم توي آشپزخانه، همان‌جا سرِ پا خربزه را هلالي قاچ مي‌كنم و به نيش مي‌كشم، عجول و با لذتي وحشيانه. آب از لب و لوچه‌ام مي‌چكد. در پيِ همين لذت حريصانه است كه تخمه رها مي‌شود. بدون اطلاع من سرنوشت خودش را دنبال مي‌كند. من چه بوده‌ام مگر؟ جز يك تخمه؟ من چه بوده‌ام مگر جز رها شده‌اي به حال خود، در پي يك هم‌آغوشي حريصانه؟ اصلاً بگير خيلي آرام و عاشقانه، بگير كه عجله‌اي هم در كار نبوده باشد. فكر مي‌كنم اگر خربزه بودم شايد باز هم درد مي‌كشيدم. كسي مگر تا حالا خربزه بوده كه بداند خربزه‌ها درد نمي‌كشند؟ دو هفته است به درد كشيدن خربزه‌ها فكر مي‌كنم. به تخمه‌هايي كه حاصل لذتي كوتا‌هند و رنجي بلند بايد به جان بخرند. بدون اراده‌ي قلبي و قبلي خودشان، بدون تصميم و هدف. به اين تخمه‌هاي به ظاهر پيروز فكر مي‌كنم... به اين تخمه‌هاي سگ‌جان...
خوب مینویسه مهدی رجبی

۱۳۹۲ بهمن ۱۹, شنبه

30 ویژگی انسان عقلانی
" محمود سریع القلم "

1.در روز حداقل یکبار بگوید"من نمیدانم."
2.کمتر از کسی تقاضایی داشته باشد و عمدتا به همت،فکر،برنامه ریزی و زحمات خود اتکا کند....
3.در موضوعاتی که اطلاعات کلی دارد، اظهار نظر نکند.
4.دغدغه کانونی زندگی او، بهترین عملکرد در حرفه اش باشد.
5.به استقبال کسی برود که با او تفاوت یا حتی تضاد فکری دارد.
6.بدون اجازه قبلی از کسی،سخن او را به شخص دیگری بازگو نکند.
7.زباله را به خیابان و از اتوموبیل، پرت نکند.
8.با رعایت حروف اضافه و با نهایت دقت،"نقل قول"کند.
9.دائما در حال تغییر و بهتر شدن باشد، به طوری که اطرافیان تغییر را حس کنند.
10.از اینکه دیگران را به خود و افکار خود دعوت کند،چه مستقیم چه غیرمستقیم،پرهیزکند.
11.برای محیط جنگل که به مه،نم نم باران و رنگهای زنده طبیعت آمیخته شده،وقت بگذارد.
12.این ظرفیت را در خود ایجاد کند که واکنش به دیگران را حتی تا پنج سال به تاخیر اندازد.
13.حدود 10 درصد از وقت،انرژی و تخصص خود را به طور رایگان، صرف جامعه کند.
14.در حرفه ای که تخصص ندارد، مسئولیت نپذیرد.
15.خوشبختی را با راحتی و مصرف گرایی مساوی نداند.
16.هر دو سال یکبار،با ارزیابی کارها و رفتارهای خود،به اشتباهات گذشته پی برده و خود را اصلاح کند.
17.با عبارت "من اشتباه کردم " به صلح دائمی برسد.
18.حریم شهروندان را رعایت کند:در نظم صفوف،خودپرداز بانک،پارک کردن،نزاکت عمومی،عابر پیاده،صحبت آرام.
19.آنقدر بر قوای فکری و روحی خود وقت گذاشته باشدتا نیاز به تایید و تمجید دیگران در خود را، در یک دوره پنج ساله به صفر برساند.
20.از رفتن به تئاتر به عنوان منبعی برای رشد و شکوفایی خود استفاده کند، چون تئاتر قدرت مندترین نمایش توانایی های انسانهاست.
21.در هر نوع تصمیم گیری از خرید دم پایی تا مسایل جدی حرفه ای،راههای مختلف را مکتوب کند،مطالعه کند،مشورت کند و با دقت 90 درصدی به نتیجه برسد.
22.با عمل خود به دیگران نشان دهد، تفاوت میان هشت و هشت و یک دقیقه را می داند.
23.در روز حداقل از پنج نفر قدردانی کند:به خاطر نزاکت،اخلاق،دانش و خلاقیت آنها.
24.قبل از قضاوت کردن در مورد فردی،حداقل 10 ساعت با او تعامل فکری رودررو برقرار کند تا با جهان او آشنا شود.
25."ناراحت شدن"از توانایی ها،ظرفیت ها و برتری های دیگران را در خود به تعطیلی بکشاند.
26.اجازه دهد افراد،سخن خود را تمام کنند.
27.به موسیقی به عنوان یک منبع تمرکز،آرامش و خوداکتشافی نگاه کند.
28.حداقل 20 درصد وقت خود را صرف توسعه فردی،فکری،اخلاقی و مدنی نماید.
29.در صحبت کردن:یک سوم سئوال کند و دو سوم قضاوت.بعد از پنج سال: پنج ششم سئوال و یک ششم قضاوت.
30.حداقل یک ساعت در روز، مطالعه کند.

۱۳۹۲ آذر ۱۷, یکشنبه

بعضی انسانها "حضور" دارند- وقتی که به جمع وارد می شوند، فضای جمع را تغییر می دهند، انگار که یکباره آهنربای حضورشان براده های ذهن و روان حاضران را مجذوب می کند و شکل و سامان ویژه می بخشد.
به نظرم مهمترین ویژگی "حضور" این است که فرد صاحب حضور می تواند موقف وجودی خود را که گوهرش ساختار عاطفی اوست، به حاضران منتقل کند. فرد صاحب حضور ساختار عاطفی پیچیده، غنی، و سامان مندی دارد، و تا درمی رسد عواطف اش ا...ز او می تابد و به روان حاضران می تراود، و حاضران، هریک به فراخور، روایتی از آن ساختار عاطفی را در روان خود بازسازی و بازآزمایی می کند. فرد صاحب حضور "برمی انگیزد"، یعنی خفته گنگی را در ما بیدار و گویا می کند. موقعیتی برای ما می آفریند تا جهان را از پشت پنجره او (ولو لحظه ای) ببینیم. این جابجایی در منظر وجود است که افقهای تازه بر ما می گشاید، جهان ما را فراخ می کند، و برای مان فضای تنفس می آفریند. در پرتو وضوحی که از روح صاحب حضور بر ما می تابد، سایه های درون مان یکباره می گریزد، و آن گنگ عاصی که در کنج درون مان بی تابی می کرد، یکباره می خندد. تجربه "حضور" تجربه "اشراق" است- در آمدن از تاریکی است. تجربه "حضور" تجربه "بیداری" است- برآمدن از خفتگی است. تجربه "حضور" تجربه "گویا" شدن است- رها شدن از گنگی است.
اما "حضور" با "بدن" در هم تنیده است. فرد صاحب حضور در طنین گرم صدایش، در حلقه اشکی که در چشمانش موج می زند، در خطوط موّاج سیمایش، در بی تابی دستان پرشورش، و در پیچ و تاب اندامش که گویی هر دم بر پای روح گریزپای اش بند می نهد- در موقعیت فیزیکی جسم اش- امر مجرّد را متجسد می کند.
ما دشوار بتوانیم جز از راه تن حضور را درک کنیم. و شاید این ویژگی در بدوی ترین تجربه های دوران نوزادی ما ریشه دارد که عاطفه را در خطوط چهره مادرمان و گرمای آغوش اش آموختیم. دیدن چهره، شنیدن صدا، بسودن پوست، بوییدن تن، بنیادی ترین راههایی است که ما را به جهان درون دیگری می رساند. این تجربه ای است که ما از دوران نوزادی و در رابطه با مادرمان آموخته و اندوخته ایم.
برای همین است که حضور پنهان در یک متن را فقط یک انسان است که می تواند صورت ببخشد و از خفا درآورد. خواندن شعر حافظ از دیوان او یک چیز است، شنیدن آن در آواز شجریان چیز دیگری است. این صدای انسانی است که آن متن را به حضور بدل می کند. و آیا این از جمله دلایلی نیست که مؤمنان را به قرائت قرآن خوانده اند؟ آیا قرائت متن مقدّس به صدای خوش چشیدن تجربه حضور پنهان در آن متن نیست؟ تراژدی زیست معنوی در جهان اسلام تبدیل حضور به متن بود. و چالش امروز ما تبدیل متن است به حضور.

آرش نراقی

۱۳۹۲ آذر ۱۶, شنبه

موهای سفید...
لا به لای موهای مشکی...
تاوان حرف هاییست که نمی توان گفت...

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱, یکشنبه

پدر و مادرم هرگز دعوا نکرده‌اند، آن‌جور که صداشان بالا برود حتی. همین است که هیچ‌وقت به صدای شکستن شیشه‌ها، و به شکستن شیشه‌ها عادت نمی‌کنم. و هرگز یاد نگرفته‌ام که چه‌طور باید شیشه‌خُرده‌ها را جمع کرد، و چه‌طور باید فردای روز واقعه، شکسته‌ها را بند زد، و تعریف شکسته‌ی تازه‌‌ی اشیا را پذیرفت، انگار همین‌طور شکسته بوده‌اند از ازل.
و آدمی با این تربیت، مرتاض نیست که روی خُرده‌شیشه‌ها راه برود، و عادت کند؛ درد می‌کشد، بغض می‌کند.
هیچ‌چی.

۱۳۹۲ فروردین ۱۴, چهارشنبه

جایت در زندگی درد میکند
زخم است...

بیتی از شعر "زخم" , گروس عبدالملکیان


*پ.ن: بعد که نوشتمش دیدم دو جور میشه تعبیرش کرد. یه جای"ت" به معنای جای او... و یه جای"ت" به معنی جای خودت.

۱۳۹۱ اسفند ۱۴, دوشنبه

دستم نمیرسید...

یم‌ساعتِ تمام تو اون عالم بچگی زل زده بودم به سقف و گردنم درد گرفته بود و اشک تو چشام جمع شده بود بی‌که گریه کنم و دماغمو چین داده بودم هی که یعنی من قوی‌ام و گریه‌م نمی‌گیره وُ، وُ دستم نمی‌رسید. 
از بدجایی شروع کردم به تعریف کردن. درست‌ترش اینه که عصر تابستون بود. داشتم برای خودم طول استخرو زیرآبی می رفتم که بابابزرگ شلنگو گرفته بود روم که شنا بسه، بیا بریم پارک. تا از استخر بپرم بیرون و حوله‌پیچ برم توخونه با کف پاهای خیس و مامان غر بزنه یه دمپایی پات کن جای پاهات می‌مونه کف سالن و بپرم رو تختم تا خشک شم و بعد هول هول پاشم لباس بپوشم، بابابزرگ باغچه‌ی حیاط رو آب داده بود و قدم زده بودیم تا پارک قیطریه. پارک قیطریه امپراتوری دوران خوش بچگی‌م بود. بابابزرگ؟ بابابزرگ با کلاه شاپو و چوب سیگار عاجش، امپراتور بلامنازع خاطرات کودکی من. با گلنار و صنم بازی کرده بودیم و بستنی خورده بودیم. اون روزا پارک قیطریه هنوز اون سرسره‌ی طولانی و پیچاپیچش رو داشت و گلنار و صنم هنوز خونه‌شون قیطریه بود، روشنایی غربی. برگشتنا، بلال خریده بودیم وُ، بلال خریده بودیم وُ یه بادکنک گنده‌ی قرمز هیدروژنی، ازینا که اگه نخش رها شه می‌چسبه به سقف، خیلی گرد و خیلی براق و خیلی قرمز. تا خونه کیف کرده بودم از داشتنش. تا شب که بابابزرگ‌اینا بخوان برگردن خونه‌شون، هزاربار بادکنکه چسبیده بود به سقف و هزار بار بابابزرگ اومده بود داده بودش دستم، هزار بار. آخر سر نخشو برام بسته بود به پشتی صندلی، که هی نکشونمش تا اتاقم، دم به دقیقه. 
 خسته و کم‌خواب، انگار بعد از شنا و پارک و پیاده‌روی طولانی، نشسته بودم روی مبل قرمزه، تا چای کمی سرد شه. مرد نشسته بود روی صندلی، پشت به من، سرش توی مانیتور کامپیوتر؛ هرازگاهی تکیه می‌داد عقب و نیم‌چرخی و دوباره وورد، دوباره کامپیوتر، بی‌که حواسش به حضور من باشه. سه قدم فاصله داشتیم همه‌ش، سه قدم فقط. 
 صبح بیدار شده بودم و اولین چیزی که گشته بودم دنبالش بادکنکم بود. چسبیده بود به سقف. رفته بودم چرخ زده بودم تو خونه. هیشکی نبود. بابابزرگ‌اینا برگشته بودن خونه‌شون و مامان و بابا رفته بودن سر کار. صبحانه و میوه‌م روی ميز بود. تنها بودم. مث تمام بقیه‌ی روزهای تابستونِ اون سال. برگشته بودم تو اتاقم و سعی کرده بودم دستم برسه به نخ بادکنک. نشده بود. نمي‌رسید. سه اینچ فاصله داشتیم فقط. نمی‌شد اما.  

 نیم‌ساعتِ تمام تو اون عالم بچگی زل زده بودم به سقف و گردنم درد گرفته بود و اشک تو چشام جمع شده بود بی‌که گریه کنم و دماغمو چین داده بودم هی که یعنی من قوی‌ام و گریه‌م نمی‌گیره وُ، وُ دستم نمی‌رسید. نمی شد.
 
 از وبلاگ آیدا لینک

۱۳۹۱ اسفند ۶, یکشنبه

ما کدام طرفیم؟

عقب تاكسي كنار يك پسربچه شش، هفت ساله نشسته بودم. پسربچه تنها بود و بدون اينكه پلك بزند، از پنجره بيرون را نگاه مي كرد. بيرون آسمان ابري و سربي رنگ بود و كسي رد نمي شد. نفهميدم پسربچه به كجا خيره شده و به چه چيز نگاه مي كند. متعجب بودم آخر چطور پسربچه يي با اين سن و سال تنها سوار تاكسي شده است. جلوي تاكسي زني نشسته بود كه صورتش را نمي ديدم و به روبه رو نگاه مي كرد. راننده تاكسي مرد ميانسالي بود كه موهايش سفيد شده بود ولي صورتش چين و چروك نداشت. راننده بي شتاب در خيابان مي راند. خيابان خلوت بود و از ترافيك خبري نبود ولي راننده تند نمي رفت. كسي حرف نمي زد. زن پا به سن گذاشته يي كه كنار خيابان ايستاده بود، گفت: «مستقيم». راننده ايستاد. به زن كه به تاكسي نزديك مي شد نگاه كردم. زن به شدت شبيه مادربزرگم بود، مادربزرگ عزيزم كه او را مي پرستيدم و وقتي 11 ساله بودم مرده بود. زن سوار تاكسي شد و كنارم نشست. نگاهش كردم، خودش بود. مادربزرگم بود. مطمئن بودم. داشتم ديوانه مي شدم. رو به زن گفتم: «مادربزرگ». زن برگشت نگاهم كرد و با چشم هاي وحشت زده فرياد كوتاهي كشيد و گفت: «غيرممكنه... غيرممكنه... تو وقتي 11سالت بود مردي... غيرممكنه.»

سروش صحت


سروش صحت قلم مهربانی دارد.
مدتی به طور هفته گی در روزنامه ی اعتماد داستانک هایی تحت عنوان "تاکسی نوشت های سروش صحت" به چاپ میرساند.
میتوانید در سایت های مختلف آن ها را بیابید.


با موبايل حرف مي زدم. دختر جواني که کنارم نشسته بود، مرتب نگاهم مي کرد. متوجه شدم صدايم از حد معمول صحبت کردن در تاکسي بالاتر رفته است. خجالت کشيدم. سر و ته حرف را هم آوردم و تلفن را قطع کردم. دختر جوان باز هم نگاهم مي کرد. گفتم؛ «مثل اينکه خيلي بلند حرف زدم. ببخشيد، حواسم نبود.» دختر جوان گفت؛ «نخير... من پنجشنبه ها يادداشت هاي شما را مي خونم، مي خوام يه چيزي به شما بگم ولي روم نمي شه.» راننده توي آينه نگاهي به من و دختر جوان کرد. نمي دانستم چه بگويم. گفتم؛ «شما لطف داريد.» دختر گفت؛ «من يه خواهش دارم، پول هم بخواين مي دم.» راننده دوباره در آينه نگاه کرد. دختر گفت؛ «بگم؟» گفتم؛ «نمي دونم.» دختر جوان گفت؛ «مي شه از خواننده هاتون بخواين هر کدوم مطلبتون رو خوندن براي مادر من دعا کنن؟» راننده در آينه نگاه نکرد و به روبه رو خيره شده بود. پرسيدم؛ «مريضن؟» دختر گفت؛ «بله.» و صدايش لرزيد. گفتم؛ «يعني مي خواين اسم ايشون را بنويسم؟» دختر گفت؛ «فرقي نداره، فقط براش دعا کنن.» پرسيدم؛ «بيماري شون چيه؟» مرد ميانسالي که جلو نشسته بود، گفت؛ «چه فرقي مي کنه؟» گفتم؛ «يعني فکر مي کنيد ...» دختر گفت؛ «اگه فقط يکي از دعاها بگيره، بسه.» بعد گفت؛ «مي نويسين؟» گفتم؛ «نمي دونم مي تونم يا نه ولي اگه شد، چشم.» کمي جلوتر پياده شدم، مي خواستم از پل عابر بالا بروم که يک نفر از پشت شانه ام را گرفت. همان مرد ميانسالي که جلوي تاکسي نشسته بود، بود. گفتم؛ «بله؟» گفت؛ «مي شه بنويسيد خواننده هاتون براي من هم دعا کنند؟» به مرد نگاه کردم، پيشاني اش خيس عرق بود و نفس نفس مي زد ، معلوم بود دويده است. پرسيدم؛ «شما هم بيماريد؟» مرد گفت؛ «نخير.»
 ------

راحتي ............

جواني که کنارم نشسته بود با موبايلش حرف مي زد. بقيه ساکت بودند. جوان پرسيد؛ «ساعت نه خوبه؟... نه و نيم چي؟... باشه پس نه و نيم منتظرتم.» بعد موبايلش را قطع کرد و تا وقتي که يک ايستگاه بالاتر از تاکسي پياده شد، کسي حرفي نزد. جوان که پياده شد، راننده گفت؛ «حالا تا خود نه و نيم سر حاله.» به پياده رو نگاه کردم، جوان کيفش را روي شانه اش انداخته بود و دور مي شد صورتش را نمي ديدم، اما به نظر من هم سرحال مي آمد. زن مسني که روي صندلي جلو نشسته بود، گفت؛ «خوش به حالش. من خانه برم رفتم، نرم نرفتم... سي ساله نه منتظر کسي هستم، نه کسي منتظرمه.» مردي که کنارم بود به زن مسن گفت؛ «اتفاقاً خوش به حال شما. قدر راحتي تون رو نمي دونيد.» زن مسن گفت؛ «مرده شور اين راحتي رو ببرن.» زن مسن که پياده شد به دور شدنش نگاه کردم. صورت او را هم نمي ديدم.
 ----
  

۱۳۹۱ اسفند ۴, جمعه

اهالی روستایی تصمیم گرفتند که برای نزول باران دعا کنند.
روزی که تمام اهالی برای دعا در محل مقرر جمع شدند،فقط یک پسربچه با چتر آمده بود...

۱۳۹۱ بهمن ۲۹, یکشنبه

یه بنده خدایی خیلی خوب میگفت:
همه میگن جهان سوم جاییه که فلان, جاییه که بهمان, ایرانی ها فلان, ایرانی ها بهمان...
فکر میکنن جهان سوم یه جا و مکانیه که این بیچاره های خوب و روشنفکر افتادن توش و محکوم به زندگی هستن.
جهان سوم همین ماییم که تشکیلش دادیم. جایی جدا نیست.