‏نمایش پست‌ها با برچسب قلم. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب قلم. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ شهریور ۷, جمعه

تنها...
خودت... که باشی
شعر میگویی
برگ های دفترچه ی شعرت
به وسعت تنهایی من است...

۱۳۹۲ دی ۱۶, دوشنبه

دستکش آبی

"دستکش آبی"

بابا از سرما و خستگی دور چشمش رو چروک کرده بود
دخالتی نمیکرد
ولی واسش مهم بود...
اون خواسته بود بخرن
دختر کوچولو یاد نگرفته بود چیزی میبینه بخواد
چشم های مشکی و براقش نگران بود
خوشحال نبود
به دستش با ذوق نگاه نمیکرد
به چشم های مرد, غریبه نگاه میکرد
دست فروش کنار پیاده رو به زور داشت دستکش رو میکرد تو دست دختر کوچولو
"خوبه"؟!
نگران بود نخرن
با چشم هاش ذوق نشون داد که دختره خوشش بیاد
دختر کوچولو خیره شده بود و ساکت بود
بابا جون نداشت نظر بده. خسته بود
میخواست دست بچه گرم باشه فقط
نداشت که واسه خوشحال کردنش بخره
چشم های بچه نگران بود
شهر شلوغه
عادت نداشت دستش تو دست کسی غیر باباش باشه
همیشه مال آبجی بزرگه رو پوشیده بود
بوی جنس نو غریبه بود
همه چی همیشه از تو بقچه ی مامانش میومد
نه از دسته یه آقاهه
نگران پولشم بود؟
سنش نمیخورد بدونه خستگی بابا از چیه...

۱۳۹۲ آذر ۲۶, سه‌شنبه

"از تو آموختم"



مرز کجاست؟
فاصله ی میان داشتن و نداشتن
شدن و نشدن...
بودن و نبودن
خواستن و نخواستن
کردن و نکردن
گفتن و نگفتن
فاصله ها کوتاهند و باریک
مرزها گاه پنهانند
گاه ناگهان

 
باید به خویشتن وفادار بود
باید به حس ها وفادار بود
باید مراقبت کرد
ازخودی که بودی
خودی که شدی
اما
دیگر نخواستن
دیگر نتوانستن
مراقبت از خویش و بها دادن به آنچه حال میخواهی نیست
نخواستن
نتوانستن
بی وفایی به آنچه میخواستی است

 
باید مسیر بود
باید فاصله ی طولانی بود
مرزها جدایی میزنند...

۱۳۹۲ آذر ۱۰, یکشنبه

حواست به زمان که باشد
کوتاه تر رنج میدهی
و طولانی تر هم رنج میکشی
چون "ثانیه" های رنج کشیدن و رنج دادن به حساب میایند.

شاید هم
حواست به زمان که نباشد
هر "لحظه" به وسعت ازل و ابد رنج میکشی
در بستری برای زمان. نه خودِ زمان. وسیع تر از زمان.
حس را باید تازه نگه داشت.
حس خوب را جان داد
و حس بد را تازه تازه از بین برد
غبار زمان بر هیچ چیز با ارزش نیست
ارزشِ گذرِ زمان اما, عمق میدهد
شاید حتی به درد.

۱۳۹۲ فروردین ۱۹, دوشنبه

این روزها 
همه ی شاعر ها از حال و روز من مینویسند
خبری شده؟!
.
.
. ادامه دارد...
آسمان
تو هم دلت گرفته؟
بیا یک دل سیر بباریم...
                                                                                       ه.صبور

۱۳۹۲ فروردین ۱۷, شنبه

از کسی که سال ها برای گریه سر بر زانوهایش میگذاشت, شانه ای را که مرهم آورده بودی دیگر نگیر.
این بار اگر رفتی زانوانش هم میلرزد...

                                                                                                           ه.صبور

۱۳۹۲ فروردین ۱۱, یکشنبه

چشمانت
به زبان مادری ام با من سخن میگویند,
نترس
حرف نگفته ای نمیماند.

"ه.صبور"

۱۳۹۲ فروردین ۱۰, شنبه

بانو؟

یکی میگفت: 
"خویشتن تو بیرون تو ایستاده است
آن که درون توست
دیگری است"
 دلم نمیخواد باور کنم. تو همه کس منی...
من بی تو هیچم...
دلم برات تنگ میشه حتی...

من دیگه تنها نیستم...

۱۳۹۲ فروردین ۵, دوشنبه

میدونی مشکل تو چیه؟

همچین خودش رو از من جدا میکنه و میگه مشکل تو انگار با من فرق داره.

مشکلت اینه که باور نمیکنی یه سری چیزهارو. 

ببین! الان بیخودی واسه من موعظه نکن. اون موقع که باید حرف میزدی کجا بودی؟

اگه باور میکردی تو هم راحت تر میگذشتی.

از چی؟؟؟!!! از آدم هام؟! از اتفاق هام! 

واسه خودت میگم. که انقدر نچرخی تو خودت.

نمیفهمی دیگه مشکلت همینه. همین که به من میگی "تو" و خودت و از من جدا میبینی یعنی اینکه نمیفهمی یکی شدن یعنی چی. 
خودمم هنوز نمیشناسمَم.. مِت ...مون...

۱۳۹۲ فروردین ۳, شنبه

 
مگه آدم به خودشم شک میکنه؟

منم همین فکر رو میکردم 
حداقل حالا که تو رو دارم.
فکر میکردم لازم باشه تو بهم میگی. مث اون موقع ها که پاش بیافته آنچنان میکوبی تو مغزم که حالم جا بیاد.

خوب؟

خوب هیچی دیگه. به خودم شک کردم.

لعنتی یه دقیقه من و نگاه کن!!!!

دارم نگات میکنم! نمیشناسمت. میفهمی؟؟؟؟؟
.
.
.

سلام بانو

درد داری.

میدانم.

انقدر که اعضای بدنت را به تازگی شناختی.

چه خنده دارند قوانین پزشکی و چه خوش باورند دانشجوهای آن. کسی میگفت اعضای داخلی بدن حس ندارند...

خسته ای بانو
میدانم

دلت تکیه گاه میخواهد. حق داری. غربت سرد است و بادهایش ریشه افکن.

غربت که از خاک نمیاید که میگوید... "ای کاش آدمی وطنش را همچون بنفشه ها...."
غربت از چه میاید؟ کسی چه میداند.
امروز, همین امروز میگویم که من هیچ نمیدانم. آنچه دانستی خود خلافش را بر صورتت میکوبد.
هیچ؟ دیگر ترس ندارد. درد آدم را پوک میکند.

…. از دل...
از دل میاید...
.
.
.
کیستی تو؟!
.
.
.
وقتی که شکست...
.
.
.
گفتم تو کی هستی؟!!!
.
.
.
... غربت رو میگم....
.
.
.
.
مگه نمیشنوی چی میگم؟!!!!
.
.
.
تو نمیشنوی؟...
.
.
.

من دیگه تورو نمیشناسم.
نه اونطور که میگن. نه اونطور که میگی.
غربت از شک میاد.

۱۳۹۱ اسفند ۶, یکشنبه

شمس و مولانا

با بعضی ها که پیوند میخوری هرآنچه دارن بر تو جاری میشه. آنچنان باهاشون یکی میشی و ازشون سرشار که زندگیت و فکر و ذهنت آینه گی وجودشون رو میکنه. ولی وقتی از حال و روزت دم میزنی خجالت میکشی. او که تجسم واقعی اون حقایق هست یا نه تجسم بلکه خود آنهاست خاموشه و تو از بازتابش به درونت دم میزنی...
چند روزه دارم حرفهای آدم هایی رو که دلشون میخواد خودکشی کنن و به قول خودشون به آخر خط رسیدن رو میخونم. جالبه و دردناک. لینک
آنچه آموختم اینه که همه ی ما آدم ها به مبارزه با درد یا فرار کردن ازش شرطی شدیم. یعنی فکر میکنیم تنها عکس العمل در مقابل درد ساکت کردنشه.. یا درمانش میکنیم یا مسکن میخوریم یا عضو رو قطع میکنیم که کلا دیگه درد نداشته باشه.
میشه درد کیفیتی از زندگی باشه. میشه نوعی زندگی کردن باشه.
تا وقتی رویکردت از درد, درد باشه, درد داره. وقتی باهاش عشق بازی کنی نور میشه...

--------------------------

به نظرم آدم هایی که به خودکشی کردن فکر میکنن خیلی زنده تر از اون هایی هستن که فکر نمیکنن. "زنده"گی کردن درد داره. اونهایی که درد میکشن به خودکشی فکر میکنن. اون ها هستند که "زنده" بودند که درد رو احساس کردند. آنکه به خود کشی فکر میکنه ضعیف نیست. داره سعی میکنه "زنده"گی و "مرده"گیش دست خودش باشه.

۱۳۹۱ بهمن ۲۱, شنبه

امروز داشتم یه کپسول میخوردم. از اون ها که توش دونه های ریز ریز پر کردن. عین جغجغه صدا میده. و خیلی برام جالب بود که همینطور که داشت از ته گلو و مریم میرفت پایین صداش رو حس میکردم.
درونمون به ما به همین نزدیکیه. 
خودمون انقدر یه چیز گنگ و پیچیده تصورش میکنیم. 
هیچکی به آدم به اندازه ی خودش نزدیک نیست. 
یه دفعه به خدا میگفتم: به تو ام آخه دیگه باید توضیح بدم چمه؟ !
یکی از مراقبت هایی که آدم باید از خودش بکنه اینه که خودش رو بشناسه. این یه نوع مراقبته. عین اینکه هر روز میری حمام از تنت مراقبت میکنی تمیز شی. دیدی وقتی به تنت کرم میزنی و میمالیش به تنت حس میکنی داری از خودت مراقبت میکنی و ناز خودت رو میکشی و خودت رو ناز میکنی؟ نوع مراقبتِ جسم اونه. نوع مراقبت روح شناختشه.
روزهایی که حالت خوش نیست به درونت دست پیدا کردی. چون واست نا آشناست احساس غریبگی میکنی و روزمرهگیت رو ازت میگیره. بلد نیستی مث همیشه لبخند بزنی. حس میکنی هرکاری میکنی داری دروغ میگی. چون حال و ظاهرت یکی شده و به این عادت نداری.
میشه انقدر شناختش و در دسترست باشه که حضورش عین خودت باشه. متحلوت نکنه. میشه یه پرده انداخت جلوش که لطیف مراقبش بود و دست ِ هر لحظه ی خودت و دیگری بهش نره. ولی پرده باید حریر باشه نور بخوره.
هیچ وقت فکر کردی وقتی لقمه رو قورت میدی کجا میره؟ چی میشه؟ مسئولیتش فقط تا ته گلوت با تواِ؟!
میشه بقیه اش هم دست تو باشه...

--------------------------------------------------------------

تو این خلقت همه چی دست یافتی یا حتی در دسترسه. فقط جنس تلاش برا رسیدن به همه اشون یکی نیست. تلاش بعضی چیزها کشیدن نازشونه. و این اصلا عیب نداره.
مثل زبان دل آدم ها
مثل زبان قرآن.

۱۳۹۱ دی ۲۵, دوشنبه

دوستی در ستایش معشوقه و همسرش در شعری نوشته بود "دوستت دارم که بوی پیاز داغ نمیدهی"....
دردم گرفت...
جامعه ی مدرن این روزها با تمام آنچه از آن پر است مبارزه میکند.
آدم هایی که امروزه پرند از احساساتی که میتوانند شعر بگویید از دامن مادرانی که یک دستشان بر پیاز داغ بوده و دست دیگر بر سر ما که سر بر دامن گل گلیشان داشتیم برخواسته اند, نه از شلوار جین مادرانِ کارِ این روز ها...
احساس شعر گفتن و خواندن و نقاشی کردن و مهر ورزیدن و دوست داشتن همان معشوقه ای که اینگونه ستایشش میکنی از همان دامن پر مهر مادری که گوشه اش همیشه خیس بود چون تا تو گریه کرده بودی دستش را با آن خشک کرده بود و شتافته بود در آغوشت بکشد برخواسته....
خلاقیتت را از بازی با کاسه بشقاب هایی که روزی صد بار از کابینت ها بیرون میریختی و رها میکردی گرفتی و آرامشت را از بوی قرمه سبزی آن روزها...
دوست بدار...
دوست بدار معشوقه ات را دوست منU, آنگاه که تو را در آغوش میکشد و چون مادری نوازش میکند. ولی خاطرت جمع! نوازشش را از مادری یاد گرفته که چادر نمازش تکان های خواب شبانه را به چشمانش هدیه کرده...
دوست بدار معشوقه ات را دوست من, ولی خاطرت جمع! دوست داشتن را از لقمه های بادمجان سرخ کرده ای که سر گاز برایت درست و فوت میکرد تا دهانت را نسوزانت یاد گرفته ای...



۱۳۹۱ دی ۲۰, چهارشنبه

"جان" میخواهد تحمل این روزگار
تنها دلیل زندگی بخشیدن به ما از نوع "جان"دار شاید همین باشد.

۱۳۹۱ دی ۱۹, سه‌شنبه

مرز نتونستن کجاست؟

درد "کشیدن"
درد را مگر "میکشند؟
مثل سیگار محکم میکشی تا همه ی وجودت را پر کند؟ آنقدر که از نفس بیافتی؟ یا تمام شود و تازه دردی جدید دستت را بسوزاند؟ درد را میکشی تو؟ به درون؟
یا مثل گلوله ی سیاه زندانی های لوک خوش شانس هرجا میروی به دنبال خودت "می کشی"؟ و تا وقتی ایستاده ای خبر از زنجیر پایت نداری, تا جانِ حرکت جمع میکنی و تا میخواهی بدوی آنچنان نگهت میدارد یا به زمین میکوبدت که دیگر خیال حرکت از سر بیرون میکنی.
آرام آرام میکشی (درد را؟) و حرکت میکنی.
هیچ چیز هیچ وقت در جهان عادی نمیشود. هیچ وقت!

۱۳۹۱ دی ۱۸, دوشنبه

از ایران می آیم....
از تهران
از زمستانش که درد شهر استخوان هایت را بیشتر می سوزاند
از مردمی که دیگر سرما را بهانه ی سر در لاک خود فروکردنشان دارند
به هم نگاه نمیکنند جز از سر کنجکاوی
همه جا قهوه ای و سیاه و طوسیست, الی روسری گل گلی کوچک دختر دستمال کاغذی فروش و کلاه کاموایی پسر فال فروش
مغازه دار ها اگر لباس گرانتر از آنچه آن ها می فروشند تنت نباشد تحویلت نمیگیرند
برخی پوتیین های گران قیمتشان را با فرش علائ الدین اشتباه گرفته اند. خیال میکنند از زمین فاصله دارند.
مردم سلام نمیکنند
محکم دست نمیدهند
گرانیست. حتی در خرج کردن احساسات.
به باعث و بانی اوضاع ناسزا میگویند. باعث و بانی کیست جز ما؟
از کار میزنند. از محبت بیشتر.
شهر خودت در مقایسه با جهان, خانه ی توست در مقایسه با شهرت. در شهر خودت که قدم میزنی و نگاه خانم بازرس کنار ون نیروی انتظامی دلهره ای در تو ایجاد میکند که گویی در خانه ای و نگرانی پدرت به تو تجاوز کند. در خانه ی خودت دلهره را تجربه میکنی. به کجا باید پناه برد؟
از تهران آدم
نمیخواستم برگردم ولی.
دلم ماند.

۱۳۹۱ آذر ۱۸, شنبه

هرچه داشته ام خرجت کرده ام,
یوسف من...
بگذار تنها کلاف نخی که از من باقیست نگه دارم
میخواهم شال گردنی ببافم برای سرمایی که کنارت نیستم,
باشم.


از "من"