‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ دی ۲۹, دوشنبه

« درد »

رازها از تاریکی بیرون نمی‌آیند
رازها بچه‌دار می‌شوند
بچه‌ها سنگین و پرآرزو
ناگهان می‌ایستی
به دیگران می‌گویی
کمرت گرفته است

۱۳۹۲ مرداد ۱۸, جمعه

از قول من
به باران بی امان بگو :
دل اگر دل باشد ،
آب از آسیاب علاقه اش نمی افتد
 


سید علی صالحی


۱۳۹۲ فروردین ۱۱, یکشنبه

چشمانت
به زبان مادری ام با من سخن میگویند,
نترس
حرف نگفته ای نمیماند.

"ه.صبور"

۱۳۹۱ اسفند ۵, شنبه

به مژگان سيه كردي هزاران رخنه در دينم
بيا كز چشم بيمارت هزاران درد برچينم

الا اي همنشين دل كه يارانت برفت از ياد
مرا روزي مباد آن دم كه بي ياد تو بنشينم

جهان پير است و بي بنياد از اين فرهادكش فرياد
كه كرد افسون و نيرنگش ملول از جان شيرينم

زتاب آتش دور ي شدم غرق عرق چون گل
ببار اي باد شبگيري نسيمي زان عرق چينم

جهان فاني و باقي فداي شاهد و ساقي
كه سلطاني عالم را طفيل عشق مي بينم

اگر بر جاي من غيري گزيند دوست حاكم اوست
حرامم باد اگر من جان به جاي دوست بگزينم

صباح الخير زد بلبل كجايي ساقيا برخيز
كه غوغا مي كند در سر، خيال خواب دوشينم

شب رحلت هم از بستر روم تا قصر حورالعين
اگر در وقت جان دادن تو باشي شمع بالينم

حديث آرزومندي كه در اين نامه ثبت افتاد
همانا بي غلط باشد كه حافظ داد تلقينم

۱۳۹۱ دی ۲۹, جمعه

 
چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون
چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید
چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخون
زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فروریزد ز گردش‌های گوناگون
نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را
چنان دریای بی‌پایان شود بی‌آب چون هامون
شکافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا را
کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون
چو این تبدیل‌ها آمد نه هامون ماند و نه دریا
چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی‌چون
چه دانم‌های بسیار است لیکن من نمی‌دانم
که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون


۱۳۹۱ دی ۲۸, پنجشنبه


تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم
آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم

با آسمان مفاخره کردیم تا سحر
او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم

او با شهاب بر شب تب کرده خط کشید
من برق چشم ملتهبت را رقم زدم

تا کور سوی اخترکان بشکند همه
از نام تو به بام افق ها ،‌ علم زدم

با وامی از نگاه تو خورشید های شب
نظم قدیم شام و سحر را به هم زدم

هر نامه را به نام و به عنوان هر که بود
تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم

تا عشق چون نسیم به خاکسترم وزد
شک از تو وام کردم و در باورم زدم

از شادی ام مپرس که من نیز در ازل
همراه خواجه قرعه ی قسمت به غم زدم

" حسین منزوی "

۱۳۹۱ دی ۲۰, چهارشنبه

حالم


جنگ خونینی برپاست
درد زوزه می‌کشد
مرگ نعره می‌زند
من فقط نظاره می‌کنم
از میان این کلمات
آن‌هایی که زنده می‌مانند و پیروز می‌شوند
با تنی خسته و زخمی
عاشقانه‌ای می‌شوند برای تو

[بهمنـ عطائیـ]

۱۳۹۱ آذر ۲, پنجشنبه

پیش از آنکه آخرین نفس را برآرم
پیش از آنکه پرده فرو افتد
پیش از پژمردن آخرین گل
برآنم که زندگی کنم
بر آنم که عشق بورزم
برآنم که باشم .
در این جهان ظلمانی
در این روزگار سرشار از فجایع
در این دنیای پر از کینه
نزد کسانی که نیازمند منند
کسانی که نیازمند ایشانم
کسانی که ستایش انگیزند
تا دریابم
شگفتی کنم
بازشناسم
که ام
که می توانم باشم
که می خواهم باشم.
تا روزها بی ثمر نماند
ساعت ها جان یابد
و لحظه ها گرانبار شود
هنگامی که می خندم
هنگامی که می گریم
هنگامی که لب فرو می بندم .
در سفرم به سوی تو
به سوی خود
به سوی حقیقت
که راهی است ناشناخته
پرخار
نا هموار
راهی که باری
در آن گام می گذارم
در آن گام نهاده ام
وسربازگشت ندارم.
بی آنکه دیده باشم شکوفائی گل ها را
بی آنکه شنیده باشم خروش رودها را
بی آنکه به شگفت درآیم از زیبائی حیات .
آنگاه مرگ می تواند فراز آید.
آنگاه می توانم به راه افتم .
آنگاه می توانم بگویم
که زندگی کرده ام.

۱۳۹۱ آبان ۲۴, چهارشنبه

و دست هایم دیگر تنها نیستند...

به بابا گفته بودم امسال سال خوبی میشه....

گنج گم شده

 

 هوای روی تو دارم نمی گذارندم
 مگر به کوی تو این ابرها ببارندم
 مرا که مست توام این خمار خواهد کشت
 نگاه کن که به دست که می سپارندم
مگر در این شب دیر انتظار عاشق کش
به وعده های وصال تو زنده دارندم
 غمم نمی خورد ایام و جای رنجش نیست
 هزار شکر که بی غم نمی گذارندم
سری به سینه فرو برده ام مگر روزی
چو گنج گم شده زین کنج غم برآرندم
 چه باک اگر به دل بی غمان نبردم راه
 غم شکسته دلانم که می گسارندم
 من آن ستاره ی شب زنده دار امیدم
 که عاشقان تو تا روز می شمارندم
 چه جای خواب که هر شب محصلان فراق
 خیال روی تو بر دیده می گمارندم
 هنوز دست نشسته ست غم ز خون دلم
 چه نقش ها که ازین دست می نگارندم
 کدام مست ، می از خون سایه خواهد کرد
 که همچو خوشه ی انگور می فشارندم

۱۳۹۱ مهر ۲۳, یکشنبه

پشت این پنجره جز هیچ بزرگ هیچی نیست
سردمه!!
مثل یک چوب بلال , که تو قبرستون افتاده باشه
عین کودک و خیال , این قدر پاپیچم نشو
بینمون دو تا ننو می شه گذاشت
پس چرا مورچه دونه می بره؟
همچی تند و تیز می ره که انگاری
اگه نره چرخ دنیا پنچره!
جیرجیرک برای کی می خونه؟
شب چرا تاریکه؟ ماه چرا طلائیه؟ گل چرا رنگینه؟
آفتابگردون بی جهت می گرده؟
کبوتر بی خودی می چرخه؟
بغ بغو بی معناست؟
همین جوری رو پارچه عکس شقایق می کشند؟
موشه بی هیچ لذتی بچه می زاد؟
خودت گفتی , بعدش هم خندیدی.....!!
شب و روز تو گوش "واگنر" ,
دُهُل نت می زدند؟
" کافکا" هیچ وقت نخندید؟
گل رز را نشناخت؟
شعاع طلائی خورشید و درک نکرد؟
عرعر بچه همسایه رو هیچ وقت نشنید؟
دلمون هندونه
فکرمون هندونه
روحمون هندونه
با یه دست سرنوشت
یکی شو برداریم بسه!!!!!
بابا!
اصلا به ما چه که حاجی لک لک
عاشق دختر درنا میشه ؟یا نمی شه!!
می گی ما , برای روح مار و مور
حلوا خیرات بکنیم؟
فرق ما با اونا که ما فقط حرف می زنیم
لطف حرف هم مایه دردسره!!!
حرف هم مایه دردسره!!!

۱۳۹۱ مهر ۲۲, شنبه

بر سیم های برق

و امروز آنقدر شفافیم
که قاتلان درونمان پیداست

و دریای شهرمان
 انقدر خسته ست
 که عنکبوت
 بر موج هایش تارمیبندد

کاش کسی این مارها را
عصا کند
و کاش کسی که استخوان هایم را میلیسید
شعرهایم را از بر نبود

...

زنبورها را مجبور کرده ایم
از گل های سمّی عسل بیاورند.
و گنجشکی که سال ها
بر سیم برق نشسته
از شاخه ی درخت میترسد

با من بگو
چگونه بخندم
وقتی دور لبهایم را مین گذاری کرده اند

ما
کاشفان کوچه های بن بستیم
حرف های خسته ای داریم

این بار
پیامبری بفرست
که تنها گوش کند


 گروس عبد الملکیان
مجموعه ی شعر سطرها در تاریکی جا عوض میکنند
موسیقی بتهون

۱۳۹۱ مرداد ۳۱, سه‌شنبه

معجزه میکند با خیالش.

خدا در قهوه ی پیرمردی / ته نشین شده


که خطوط روی پیشانی اش از هر صراطی / مستقیم تر است


او هم نخورده ، میداند


مــــــــــــا به این دنیا / پناه آورده ایم


تا هیچ پرنده ای به پاهایمان شک نکند ....


پرواز هیچ کجای حقیقیت را به خوردت نمی دهد


تا وقتی دغدغه هایت / کشف ِ زبان ِ مورچه هایست


که به جاذبه ی زمین و پرواز بی چون و چرا / به یک اندازه بی اعتقادند

باران / شوخی اش که / بگیرد


من / مورچه ها و پیر مرد


زیر یک سقف مشترک


از خــــــــــــــــــدا تا پوتین هایمان را / در می آوریم


و لخت ... از آن دنیا حرف می زنیم


بی آنکه مهم باشد


نامه ی اعمالمان را به کجایمان الصاق می کنند ...


ما از فرشته ی خبر رسانمان / یک شانه جلو تریم


آنقدر جــــــــلو تر که .......


به این دنیا / پنـــــــــــــــــــــاه بیاوریم




هومن شریفی

۱۳۹۱ تیر ۲۵, یکشنبه

آغوش غریبه‌ای باید،
بی خاطرات خوب
بی خاطرات بد.
برای دمی،
همدمی...
پرسه/ حامد حبیبی

۱۳۹۱ فروردین ۱۵, سه‌شنبه

یک هدیه


وقتی که از تو حرف میزنم همه ی فعل هایم ماضی هستند...
ماضی خیلی خیلی بعید
کمی نزدیکتر بنشین
دلم برای یک حال ساده تنگ شده است

۱۳۹۰ تیر ۱۲, یکشنبه

همیشه وقتی شاملو گوش میدم تازه میفهمم چقدر احتیاج داشتم...

یَلِه بر نازُکای چمن رها شده باشی پا در خُنکای شوخِ چشمه‌یی،
و زنجره زنجیره‌ی بلورینِ صدایش را ببافد.در تجرّدِ شب واپسین وحشتِ جانت ناآگاهی از سرنوشتِ ستاره باشد
غمِ سنگینت تلخی ساقه‌ی علفی که به دندان می‌فشری.همچون حبابی ناپایدار
تصویرِ کاملِ گنبدِ آسمان باشی و رویینه به جادویی که اسفندیار.مسیرِ سوزانِ شهابی خطِّ رحیل به چشمت زند،
ودر ایمن‌تر کُنجِ گمانت به خیالِ سستِ یکی تلنگرآبگینه‌ی عمرت خاموش درهم شکند.