۱۳۹۲ اردیبهشت ۱, یکشنبه
پدر و مادرم هرگز دعوا
نکردهاند، آنجور که صداشان بالا برود حتی. همین است که هیچوقت به صدای
شکستن شیشهها، و به شکستن شیشهها عادت نمیکنم. و هرگز یاد نگرفتهام که
چهطور باید شیشهخُردهها را جمع کرد، و چهطور باید فردای روز واقعه،
شکستهها را بند زد، و تعریف شکستهی تازهی اشیا را پذیرفت، انگار
همینطور شکسته بودهاند از ازل.
و آدمی با این تربیت، مرتاض نیست که روی خُردهشیشهها راه برود، و عادت کند؛ درد میکشد، بغض میکند.
هیچچی.
و آدمی با این تربیت، مرتاض نیست که روی خُردهشیشهها راه برود، و عادت کند؛ درد میکشد، بغض میکند.
هیچچی.
۱۳۹۲ فروردین ۳۱, شنبه
۱۳۹۲ فروردین ۳۰, جمعه
۱۳۹۲ فروردین ۲۹, پنجشنبه
با من از درد مردم نگو!
با من از فقر حرف نزن!
با من از بی کسی
با من از دست های بیرون مانده از زیر خاک نگو!
با من از زمینی که لرزید
با من از دلی که گریید
با من از گریه های کودک های بی مادر
با من از ترس کتک های پدر
با من از کودکان کار
با من از رگ پدر
با من از سرنگ مجانی چاره ی پیشگیری انتقال
با من از آمار ایدز و مرگ از بی پولی برای دیالیز
با من از عکس های دست جمعی بخیه روی پهلوی مردم جای فروش کلیه
با من از رفع احتیاج از تو صندوق صدقات با میله و آدامس
با من از زنان خیابانی
با من از مشکلات روانی
با من از کودکان سقط تو سطل های زباله ی بیمارستان
با من از فهمیده نشده های توی تیمارستان
با من از فهمیده نشده های توی تیمارستان
با من از پرواز کودک بیمار روی دست پدر جلوی صندوق بیمارستان
با من از سرهنگ بازنشسته راننده ی تاکسی
با من از کتک هایی که تو بچگی به خاطر گم شدن خوردی
با من از ترس از تنهایی
با من از انتخاب نشدن
با من از احتیاج به آغوش کشیده شدن
با من از دیده نشدن
با من از فریادهایی که مردت سرت زد
با من از ترس از نزدیک ترین کس زندگیت
با من از غربت شب عروسیت
با من از لوازم التحریر قشنگ هم کلاسیت
با من از فهمیده نشدن
با من از زندگی سیر شدن
با من از کیلومتر ها پیاده رفتن از سر بی پولی
با من از تغییر مسیر از جلو رستوران ها به خاطر هوس بچه ات
با من از خجالت بی پولی شب عید
با من از پدر و مادر های تو خانه ی سالمندان
با من از جوونی که سر پیرش فریاد زد
با من از بچه ای که مادرش رو کتک زد
با من از نیازهای جسمی برآورده نشده
با من از نیازهای روحی گم شده
با من از خجالت
با من از اعتماد به نفس گدایی شده
با من از خجالت
با من از اعتماد به نفس گدایی شده
با من از حق های داده نشده
با من از خونِ آدم رو لباس باتوم به دست ها
با من از خارج رفتن وطن پرست ها
با من از جانبازهای تو آسایشگاه
با من از درآمد آرایشگاه
با من از حرف های زیادی
با من از غیبت
با من از دروغ
با من از یاد نگرفتن و یاد ندادن
با من از فقر فرهنگی
با من از کتاب های نخوانده
با من از سن شروع سیگار
با من از ادعا
با من از ریتم حمیرا تو نوحه ی آدم بزرگا
با من از مردی که فهمیده نشد
با من از زنی که دیده نشد
با من از مردی که فهمیده نشد
با من از زنی که دیده نشد
با من از دانستن و ندانستن
با من از خواستن و نخواستن
با من از دیدن و ندیدن
با من از سردرگمی
با من از انتظار
با من از اضطراب
با من از امنیت
با من از تعریف شکست و پیروزی
با من از احساس های نا معلوم
با من از آموزش مردم...
نگو!
با من از خواستن و نخواستن
با من از دیدن و ندیدن
با من از سردرگمی
با من از انتظار
با من از اضطراب
با من از امنیت
با من از تعریف شکست و پیروزی
با من از احساس های نا معلوم
با من از آموزش مردم...
نگو!
من سال ها و لحظه هاست سرم را به درد آن ها میکوبم که تنهایی ها و غربت خودم از یاد برود.
والا خیلی وقت بود برگشته بودم به آغوش مادرم...
دلت که درد گرفت, میگذاری زندگیت هم درد بگیرد.
با من از درد مردم نگو...
گاه اگر خواستی خودم را به من یادآوری کن.
۱۳۹۲ فروردین ۲۸, چهارشنبه
دلم میخواست رو سر در مطبم بنویسم:
اگه باور کردی مریضی, پیش من نیا. هروقت فکر کردی این وصله ها به تو نمیچسبه و اومدی بِکَنیش بیا تا جایی که توان دارم کمکت میکنم.
اذیتم میکنن آدم هایی که میگن:
من فلان مریضی رو "دارم".
من فلان بیمار "هستم".
اگه پذیرفتی که هستی, میشی و میمونی. اگه حس کردی نیستی و از تو جداست شاید بشه کاری کرد.
میدونم نمینویسم. ولی دلم میخواست بدونن.
اگه از وجود تو اومده که مال تو هست و عین یه آشنا باید باهاش برخورد کنی و با جون و دل بخریش. حتی در طول درمان. اون هنوز عضوی از تو هست. غریبه نیست. درد بخشی از احساس ماست. مثل بویایی. مثل بینایی. مثل شنوایی...
اگرم اینطوری بلد نیستی که پس از تو نیست و بکن بنداز دور. خودت رو باهاش تعریف نکن. نذار باهاش یکی شی. یکی شی غالب میشه و اون تورو تعریف میکنه.
اگرم هیچ کدوم از این ها رو بلد نیستی باز هم بیا توو من یادت میدم :)
اگه از وجود تو اومده که مال تو هست و عین یه آشنا باید باهاش برخورد کنی و با جون و دل بخریش. حتی در طول درمان. اون هنوز عضوی از تو هست. غریبه نیست. درد بخشی از احساس ماست. مثل بویایی. مثل بینایی. مثل شنوایی...
اگرم اینطوری بلد نیستی که پس از تو نیست و بکن بنداز دور. خودت رو باهاش تعریف نکن. نذار باهاش یکی شی. یکی شی غالب میشه و اون تورو تعریف میکنه.
اگرم هیچ کدوم از این ها رو بلد نیستی باز هم بیا توو من یادت میدم :)
تا حالا خواب پرواز دیدی؟
به نظر من احساس در لحظه خلق میشه.
حس در لحظه خلق میشه در جهان و تا ابد میمونه.
برای هر کس و برای هر چیز مختص اون.
یه فضای معلقی در جهان وجود داره که احساس های خلق شده ای که ممکنه ول
شن یا درست تر بگم ازشون خیلی دور شیم میرن اونجا میمونن شاید. نمیدونم. ولی از
بین نمیرن. میدونم
حس آدم ها فقط به هم دور و نزدیک میشه. به وجود که اومد دیگه از بین
نمیره.
واسه همینه که بعضی وقت ها نگاه که میکنی میفهمی چی میگه. بعضی
وقت ها همون آدم رو با صد تا توضیح هم نمیفهمی. دور.... نزدیک..... دور....
نزدیک.....
شاید مثل حقیقت. که ما فقط بهش دور و نزدیک میشیم و میزان درکمون ازش
به میزان فاصله ایه که ازش داریم.
دیدی یه وقت هایی حست که به یکی که دوسش داری کم میشه,
غصه دار میشی؟ انگار چیزیه که واسه تو بوده ولی دست خودت نباشه و ازت گرفتنش و از
اون حسِ خلق شده واست دورت کردن. آدم بعضی ها رو کلا دلش میخواد دوست داشته باشه و
از دوست داشتنشون لذت میبره. غصه اش میشه وقتی کم میشه.
دور شدی از حس خلق شده ات این
موقع ها....
دیدی بعضی وقت ها خاطرات کسی که اصلا دیگه بهش حسی نداری هنوز دوست
داشتنی ان؟ در حدی که نگران میشی نکنه هنوز بهش حس داشته باشی و این رو دوست نداری.
آدم دلش میخواد بعضی ها رو کلا دوست نداشته باشه.
رفتی دوباره تو مدار حس قبلی ها که
معلق موندن, این موقع ها...
دیدی بعضی وقت ها تو دلت یهو با یکی که خوب میشی و آشتی میکنی
فکر میکنی اونم آشتی کرده و میخوای بری پیشش؟ آدم تو مدار یه حس خلق شده که بره نمیتونه کسی
رو خارج از اون تصور کنه.
رفتی تو مدار حستون این موقع
ها...
دیدی بعضی وقت ها قبل از اینکه شکل بگیره دلت گواهی میده و
میدونی حست داره کدوم وری میره ؟
داره خلق میشه این موقع ها...
من عاشق اون فضاهای معلق دنیام :)
حقیقت محض اونجا موج میزنه!
تا حالا خواب پرواز دیدی؟
یاد نوشته ی یکی از دوستام افتادم که تو یه قسمتیش به مخاطبش میگه:
تو آدما رو توی یه فضا دوست داری، انگار
رابطه شخصی نداری اصلا. برا همین می تونی ایجوری برخورد کنی. فضای دوست داشتن....
برا همین رابطه ات هم مثل بقیه رابطه ها نیست اصلا.
تو مجبوری آدما رو دوست داشته باشی... تو فضاهای تازه خلق می کنی، آدمای جدید نقاشی می کنی، شکل های جدید می کشی...
تو مجبوری آدما رو دوست داشته باشی... تو فضاهای تازه خلق می کنی، آدمای جدید نقاشی می کنی، شکل های جدید می کشی...
۱۳۹۲ فروردین ۲۷, سهشنبه
نماز میت...
امشب میخواستم برای سیستان و بلوچستان درس بخوانم. تا روزی دردی را دوا باشم...
نشد
امشب میخواهم برای سیستان و بلوچستان فکر کنم
و امشب میخواهم برای درد, غم بخورم...
تمام اشک هایی که مادرم پشت سرم ریخت, فدای غصه ی دلتان.
تا روزی که بیایم...
تمام اشک هایی که مادرم پشت سرم ریخت, فدای غصه ی دلتان.
تا روزی که بیایم...
۱۳۹۲ فروردین ۲۶, دوشنبه
قدری درنگ, حتی به ثانیه ای, باعث میشه آدم ها دردِ بیان نکردن نکشن.
بیان نکردنِ...
احساس
پشیمونی
دوست داشتن
معذرت خواهی
خداحافظی
مهربونی
تشکر
خوشحالی
ناراحتی
همه و همه ....
باید برای آدم ها درنگ کرد.
احساس ارزشش را دارد.
یا بلدن احساسشون رو بگن و فقط فرصت لازم دارن. یا بلد نیستن احساس رو باید گفت و کم کم یاد میگیرن برای پر کردن اون لحظه های درنگ چی باید خرج کنن. کم کم که عادت کردن دیگه یا به اون درنگ ها احتیاجشون نمیشه و پیش دستی میکنن. یا انقدر شیفته و محتاج بیان احساسشون میشن که تمام اون درنگ ها رو با جون و دل میخرن و به تمام و کمال پرش میکنن. حتی با نگاهشون...
برای آدم ها درنگ کن. حتی اگر تو منتظر جلوه کنی.
اشتراک در:
پستها (Atom)



