۱۳۹۲ بهمن ۹, چهارشنبه

کسانی که پیوند عضو میشن به خاطر اینکه سیستم ایمنی بدن عضو جدید رو به عنوان عامل خارجی پس نزنه همیشه تا آخر عمر باید داروهای سرکوبگر سیستم ایمنی با مخارج و مضرات زیاد مصرف کنن.
یه گوشه ای از علم به اسم "تحمل به عضو پیوندی" از اونجایی کشف شد که یه عده از اونهایی که سال ها این دارو ها رو تحمل کرده بودند نمیدونم بگم کم آوردن یا جراتش رو پیدا کردن و یهو ول کردن. گفتن به درک. دیگه خسته شدیم. دیگه از مردن نمیترسیم. از این وضعیت بهتره. دیگه نمیخوریم. فوقش میمیریم.
در کمال تعجب پزشکان دیدند پس از مدتی علی رغم عدم مصرف داروهای سرکوبگر بدن عضو رو پس نزد و اون رو پذیرفته و اون چند سال مصرف دارو باعث شده بدن به عضو جدید تحمل یا اصطلاحا Tolerance پیدا کنه.

۱۳۹۲ بهمن ۳, پنجشنبه

زندگی
 آدم رو تو موقعیت هایی قرار میده که مجبور میشی از چیزی که خودت هنوز ازش مطمئن نیستی محکم و طولانی دفاع کنی...

۱۳۹۲ دی ۳۰, دوشنبه

یه روز یکی ازم پرسید "اگه به یکی حسادت داشته باشی چی کار میکنی؟"
گفتم نسبت و شباهت ها و تفاوت های اون آدم رو با خودم برای خودم مرور میکنم. اگه اون آدم ربطی به من نداشته باشه حسادت بهش معنی نداره.
وقتی یکی بهت ربطی نداره یعنی استقلال شخصیتی. ربطی به شباهت ها, توانایی ها, ویژگی ها, داشته ها و نداشته ها و دوری و نزدیکی و غریبه گی و خویشاوندی نداره. ربطی به هم نداشتن یعنی "من" منم و هیچکس بهتر از من بلد نیست "من" باشه.

این روزها آدم ها همه دارن تلاش میکنن خاص باشن. همه با هم رقابت میکنن. حتی با نزدیکترین هاشون. میخوان متفاوت باشن. میخوان دیده بشن. میخوان رو همه چی مهر خودشون رو بزنن. از هنر و قلم و سخن گرفته تا افکار و گفته ها و کرده ها و داشته ها. میخوان سهم تاثیری که داشتن معلوم باشه.

غافل از اینکه خاص بودن همیشه خود خود خودت بودنه. تو یه دونه آفریده شدی و هیچ کس بهتر از تو بلد نیست نقش خودت رو به خوبی ایفا کنه. میتونی از بقیه یاد بگیری و خودت رو پیرایش کنی ولی "رقیب" معنا نداره وقتی کسی در تو بودن نمیتونه با تو رقابت کنه.

۱۳۹۲ دی ۲۷, جمعه

هیس!!

هیس!!
پسر ها هم فریاد نمیزنند...
=========
امروز که با رنگ پریده و قیافه ی وحشت زده اومد داخل، خاله نیلوفر ازش پرسید چی شده؟
خودش هیچی نگفت....
شیرعلی دوستش که باهاش بود گفت صاحب یه مغازه تو فرحزاد به بهونه ی اینکه دزدی کردی میخواست ببردش "کار زشت" بکنند باهاش
به مادرش زنگ زدیم اومد
به مادرش گفت دفعه ی قبل همین بوده
وقتی که باباش پول داده بود بره کاغذ a4 بخره یه ساعت طول کشیده به خاطر همین بوده که همون مغازه دار بردتش تنهایی تو مغازه و پولش رو گرفته و میخواسته شروع کنه
ولی تونسته بوده فرار کنه
وقتی رفته بود خونه باباش چون فکر کرده بود رفته کلوپ به جای کاغذ خریدن کتکش زده بود
خلاصه قرار شد مادرش با کمک داییش پیگیری کنند قضیه رو
ولی یعنی به خاطر این مسایل درسش ضعیف شده بود؟ تو دوازده سالگی؟
من از مردن نمیترسم
من از این میترسم که این جهنم همینطور ادامه پیدا کند.
=========
دلنوشته اعضای خانه ایرانی (علم) فرحزاد تهران
=========
خانه ایرانی فرحزاد یکی از خانه های ایرانی جمعیت است که به ارائه خدمات امدادی آموزشی - فرهنگی رایگان به کودکان کار و محروم از تحصیل ساکن این محله می پردازد.
============
به صفحه فیسبوک مابپیوندید:
جمعیت دانشجویی امام علي- عليه السلام
با ما تماس بگیرید: 23051110 - 021
به وبسایت ما سر بزنید:
www.sosapoverty.org

۱۳۹۲ دی ۲۲, یکشنبه



دلم میخواد از جلو تک تک دست فروش های جهان که رد میشم, وایسم, تو چشماشون نگاه کنم, بگم ببخشید ازتون خرید نمیکنم. باور کنید لازم ندارم. ببخشید

یکی از دردناک ترین دو راهی های زندگیم همیشه وقتیه که از جلوی بساط یه دست فروش رد میشم.
اگه وایسم و نگاه کنم دل میبنده و آماده میشه یه چیز ازش بخرم. اگه لازم نداشته باشم ناراحت میشم و دلشم میشکنه. اگه وایسم واقعا به قصد خرید میگردم وسایلش رو. خیلی وقت ها کار آدم با چیزایی که میفروشن راه میافته. بدم میاد فکر کنه الکی و از سر ترحم وایسادم....
اگه هم که رد شم دوست ندارم فکر کنه بهش بی اعتنایی کردم...

بدم میاد جزء اون دسته ای باشم که تو مترو فقط به دست فروش ها و جنساشون نگاه میکنن و با سکوتشون فضا رو برای داد زدن و تبلیغ کردن اون بیچاره سنگین میکنن.
وسایل مترو رو تماشا کردن یه جور سرگرمی و سپری کردن زمانه برا خیلی ها. مسیر رو از یکنواختی در میاره واسه آدم.
به اندازه همون قدر که سرگرمت میکنه بدهکارشونی...

۱۳۹۲ دی ۱۶, دوشنبه

دستکش آبی

"دستکش آبی"

بابا از سرما و خستگی دور چشمش رو چروک کرده بود
دخالتی نمیکرد
ولی واسش مهم بود...
اون خواسته بود بخرن
دختر کوچولو یاد نگرفته بود چیزی میبینه بخواد
چشم های مشکی و براقش نگران بود
خوشحال نبود
به دستش با ذوق نگاه نمیکرد
به چشم های مرد, غریبه نگاه میکرد
دست فروش کنار پیاده رو به زور داشت دستکش رو میکرد تو دست دختر کوچولو
"خوبه"؟!
نگران بود نخرن
با چشم هاش ذوق نشون داد که دختره خوشش بیاد
دختر کوچولو خیره شده بود و ساکت بود
بابا جون نداشت نظر بده. خسته بود
میخواست دست بچه گرم باشه فقط
نداشت که واسه خوشحال کردنش بخره
چشم های بچه نگران بود
شهر شلوغه
عادت نداشت دستش تو دست کسی غیر باباش باشه
همیشه مال آبجی بزرگه رو پوشیده بود
بوی جنس نو غریبه بود
همه چی همیشه از تو بقچه ی مامانش میومد
نه از دسته یه آقاهه
نگران پولشم بود؟
سنش نمیخورد بدونه خستگی بابا از چیه...