۱۳۹۳ آذر ۱۹, چهارشنبه

People do things they need to be done to them,
 people give what they desire to be given to ...



و دسته انتخاب رو نمیفهمم
یکی اونهایی که از یکی با تعبیر خودشون "خوششون" میاد با اینکه از بعضی نظرها با هم متفاوتن. اون نظرها واسشون اشکال نداره و اعتقاد دارن طرف رو "میسازن" و تغییر میدن. میخوام بدونم اونی که انقدر باهات متفاوته دقیقا از چیش خوشت اومده که بقیه اش رو میخوای بعدا بسازی؟ اون تفاوت ها تو ملاک های خوشت اومدن از کسی نبوده؟!
یکی هم اون هایی که میگن عشق چشم و گوش آدم رو میبنده و وقتی عاشق میشی دیگه عیب و ایراد طرف رو نمیبینی و همه چیش واسط ایده آله ولی بعدا به مرور که همه چی عادی شد ایرادا رو میشه. میخوام بدونم دقیقا عاشق چیه طرف میشی که این ها همه ازش جداست و تو حست به اون آدم تاثیر نداره و بعدا نمایان میشه؟
آدم یا از package کلی طرف با همه شرایطش و آنچه هست و نیست و داره و نداره، علی رغم یک سری تفاوت های جزعی، خوشش میاد و بهش دل میبنده یا اون چیزهایی که داره و نداره و هست و نیست واسش مهمه و حسش به طرف کامل نمیشه. اینکه من از تو خوشم میاد ولی با وضع مالیت مشکل دارم، از تو خوشم میاد ولی با تحصیلاتت مشکل دارم، ازت خوشم میاد ولی با اعتقادات مذهبیت مشکل دارم ... نمیفهمم یعنی چی. مگه آدم از یه چیز جدا که ربطی به رفتار و اخلاق و طرز فکر و ظاهر و و و اینها نداره خوشش میاد بعد اینها جلو حسش رو میگیرن؟! وضع مالی و تحصیلات و سطح فرهنگی مگه چیزی غیر از ماحصل طرز فکر آدم هاست؟!!! چطوری از طرز فکرش خوشت میاد ولی از کیفیت زندگیش نه؟!

۱۳۹۳ آذر ۱۷, دوشنبه

نمیدونم چیه جریان ما ایرانی ها همه اش فکر میکنیم وقتی یکی ناراحته باید دل داریش بدیم و یه طوری نشونش بدیم غصه اش بزرگ و مهم نیست و سعی میکنیم یه کاری کنیم جدیش نگیره و فراموشش کنه و  این راه حل انتخابیمون برای بهتر کردن حال طرفمونه.
بعضی وقت ها راهِ از بین رفتن یا سبک شدن غم واسه اش سوگواری کردنه. همیشه اینکه سعی کنی فراموشش کنی دورش نمیکنه. گاهی اوقات باید بهش پرداخت که برطرف بشه. بعضی وقت ها وقتی مسیر  و زمانِ لازمِ خودش رو طی کنه بهتر و حتی زودتر میره.
بعضی وقت ها بهتره با طرف همزاد پنداری کنیم، باهاش اشک بریزیم یا بهش نشون بدیم دردش رو میفهمیم که حالش بهتر شه.

آدم هایی که چیزی که واسه خودشون مهمه ولی اگه برای دیگری اتفاق بیافته سعی میکنن کوچیک جلوه اش بدن تا حالش رو بهتر کنن اذیتم میکنن.
اون هایی که اگه واسه تو پیش بیاد کمتر دردشون میاد تا برا خودشون
مثلا اون هایی که خودشون قدرت ساده زیستی و به حرف مردم توجه نکردن رو ندارن ولی وقتی کسی مثلا از لباس کهنه اش خجالت میکشه ازش تعریف میکنن و اعتقاد دارن هیچ ایرادی نداره. یا اگه اعتقاد دارن واسه اینکه حال اون رو بهتر کنن فقط بلدن منکر واقعیت بشن به جای اینکه بهش بپردازن.
اگر توانایی مقابله با چیزی نداری ولی کسی که باهاش مقابله میکنه رو تحسین میکنی یه بحث دیگه است ولی اگر چیزی که برا خودت درد داره واسه دیگران به همون اندازه دردناک نمیدونی یا به همون اندازه دردت نمیاره اذیتم میکنه.
دیدی اون هایی که تا وقتی با یکی دوستن همه جوره دلشون میخواد طرف پایه باشه ولی وقتی میخوان باهاش ازدواج کنن اون رفتارها رو در کسی انتخاب نمیکنن؟
دیدی طرف خودش جرات مخالف موج حرکت کردن رو نداره ولی به تو جسارت میبخشه؟ اگه نیتش خیره و به جسارت تو افتخار میکنه یه بحث دیگه است. حرف سر اونیه که یه کاری رو صلاح خودش نمیدونه و شایسته و مناسب خودش ولی واسه تو بد نمیدونه.
خودش سنگین رنگین میشینه  که شخصیتش زیر سوال نره ولی به جک های تو میخنده و از مصاحبت با تو لذت میبره چون جو رو شاد میکنی. هیچ وقت به تو نمیگه تو هم سنگین رنگین باش که شخصیتت زیر سوال نره.
عادت کردیم مصرف کننده باشیم. برای بهتر شدن اوضاع، بهتر شدن جو، جامعه، حال خودمون، حال اطرافیانمون... و تو این مصرف از هیچ چیز دریغ نمیکنیم حتی مصرف آدم ها.

۱۳۹۳ آذر ۱۵, شنبه

آدم همیشه دلش یک "کنج" میخواهد
یک کنج گرم
یک کنج آرام
کنج خلوت
کنج خانه
کنج اتاق
کنج دیوار
کنج دل!
احساس وصل بودن
به زمین
به شهر
به دیار
احساس تعلق به
به کسی
به جایی
به حسی
به خاطره ای
به جمعی
آدم خودش را به جایی وصل میکند...
گاه به دیواری
گاه به آدمی
گاه به بدن خودش
گاه به لباسش
گاه به کیف دستی اش!
آدم میخواهد خالی نباشد
معلق نباشد
رها نباشد...
آدم میخواهد مالِ جایی
وقتی
چیزی
کسی
باشد


۱۳۹۳ آذر ۹, یکشنبه


رفته بودم برای درمان شوره ی سر، شامپو بخرم. متسدی داروخانه پیشنهاد شامپوی خارجی و ایرانی رو کرد و فرصت داد که انتخاب کنم. شامپوی خارجی با بسته بندی شیک و تمیز و جعبه و بطری ظریف. شامپوی ایرانی با بطری پلاستیکی بدون جعبه و رنگ چاپ مرده. مسلما تمایلم به شامپوی خارجی بیشتر بود اما نه چون اعتقاد دارم جنس خارجی فارغ از اینکه کیه و چیه کیفیتش بهتره، بلکه چون بهم حس مریض بودن نمیداد! بهم حس یه آدم فرهیخته میداد که برای بدنش ارزش قائله و وقتی دچار یک مشکل میشه زود میره دنبال درمانش و از اینکه چنین شکل شامپویی توی قفسه ی شامپوهام باشه حس پاکیزگی و سلامت میگرفتم با اینکه برای درمان شوره بود! حس اینکه محصولاتی تو قفسه ام هست که نشون میده سلامتم برام مهمه. اونم فقط از روی بسته بندیشو شکل ظاهریش! چون مواد تشکلیل دهنده ی جفتشون رو میدونستم و مکانیسم درمانیشون رو و برام ارجحیتی نداشت. با خودم فکر کردم باشه. اشکال نداره. شاید اقتصاد مملکت ما هنوز بهمون این اجازه رو نمیده که کیفیت محصولمون رو حفظ کنیم در حالی که برای بسته بندیش هم خرج مضاعف میکنیم. شاید فعلا دارن تلاش میکنن محصول کیفیت مطلوب رو داشته باشه و روی اون بُعد همه ی سرمایه اشون رو خوابوندن. من هم که میدونم کیفیت خارجیه آنچنان فرقی نداره بذار ایرانیشو بگیرم که از صنعت خودمون حمایت کرده باشم تا ما هم روزی به اونجا برسیم. ولی وقتی میری سراغ ایرانیه و میبینی بسته بندی همه اشون یکیه و تنها ابزارشون برای تبلیغ، رنگ چاپ روی بطری هاست و فقط با رنگ های مختلف خاصیتشون رو چاپ کردن: زرد برای موهای چرب، سبز معمولی، صورتی نرم کننده و زرشکی ضد شوره و ... برای همه اشون رنگ های شاد و جذاب انتخاب کردن ولی رنگ چاپ ضد شوره اییه زرشکیه مرده ی بی روحه که رنگ مایع شامپو هم قهوه ایه مثل شربت! با خودت فکر میکنی معلومه که رغبت نمیکنم این رو بخرم. نه چون زشت و بی روحه! چون قیافه اش شبیه داروئه، داره بهم تلقین میکنه که مریضم. باید بزنم خوب شم. باید دوران درمان طی کنم و دو دوره این رو بزنم و بد حالتی موهام رو بعد از حمام تحمل کنم ... حس یه آدم فرهیخته ای که برای بدنش و سلامتش ارزش قائله رو ترجیح میدی به بیماری که باید این شامپو رو بزنه تا خوب شه!

پزشکان گاه برای اینکه بتونن نقششون رو ایفا کنن بهت القا میکنن که بیماری. و گاه داروسازها و صنعتگران حیطه ی درمان و سلامت هم تنها راه افزایش فروششون رو تبلیغات میدونن. غافل از اینکه انگیزه افراد برای استفاده از خدمات و محصولات آنها زمانی شکل میگیره که "سلامتشون" براشون مهم باشه نه "بیماریشون". اون ها در درجه ی اول باید حس کنن برای مقابله با مشکل و بیماریشون سالم هستند و توانمند و با روحیه. آدم مریض هیچ وقت نمیتونه به خودش کمک کنه. یه ذهن سالم میتونه با کمک دیگران به بیماریش غلبه کنه نه یه ذهن بیمار در یک تن ناتوان! و این پزشک هست که میتونه به بیمار این توان رو ببخشه و وی رو در پروسه ی درمان شریک کنه و چه بسا کیفیت و حتی ظاهر محصولاتِ سلامتی ابزاری باشه برای ایجاد این انگیزه.


۱۳۹۳ آذر ۶, پنجشنبه

جنس آدم هایی که تو یه خونه هستن به خورد وسایلشونم میره. از پا دری جلوی در گرفته تا میوه ها ی رو میز و قاب عکس رو دیوار و بوی صابون تو دستشویی...
دوست ندارم وسیله های خونه رو بخرم و خونه رو پر کنم و بعد برم توش بشینم
تو زندگیم وسایل و اشخاص و عواطف و احساسات و خاطراتی دارم که تو هر خونه برم باهام میان و من و اونها هستیم که خونه امون رو پر میکنیم. اینجوری دیگه ست کردن رنگ و مدل و سایز و این چیزها رنگ میبازه. حسشونه که باید با هم جور دربیاد. مثل روزهایی که کلافه و حالت خوب نیست ولی فکر میکنی خونه کثیفه یا روزی که حالت خوبه و هرچی میپزی خوشمزه میشه.
 وسایل خونه باید مطعلق به آدم های توش باشه نه مطعلق به خونه :)

۱۳۹۳ آبان ۲۸, چهارشنبه

آقای 50 ساله با بد خیمی مجاری صفراوی و زردی، آورده بودنش ریه اش رو معاینه کنن اجازه ی عمل بگیره.
استاد صدای ریه اش رو یاد میداد
رزیدنت قلب و عروق چشماش بسته بود چرت میزد
سال بالایی مسخره بازی در میاورد میخندیدن
هم کلاسی ها همه تند تند نوت برمیداشتن
من به صورت آقای 50 ساله نگاه میکردم
بدخیمی
شاید سال دیگه نباشه...




نام بیمار: گوهرجان
خانم 83 ساله ناراحتی مزمن تنفسی
تو پرونده سابقه ی پخت نان با تنور...
روسری سفیدش رو با سنجاق گیره کرده بود زیر چونه اش...
چطوری مادر جون؟
از دیشب نخوابیدم. پدرم داره در میاد. نه روزه اینجام. هی میام بستری میشم هی میرم.
میشه گوشی بذاریم پشتت؟
بذار... بذار
ببخشید اذیت میشی
نه! من اذیت نمیشم. من که چیزی از این مریضیم نفهمیدم. شاید شما بفهمید. من به یه دردی بخورم...
گوشی رو گذاشتم. من پشتش بودم. تا میومدم گوش بدم شروع میکرد به درد و دل کردن مجبور میشدم بر دارم. بلاخره ساکت شد. ولی این بار سرش رو با خودش تکون میداد و غصه میخورد.... من از پشت میدیدم...
ناهارتون رو بدیم بخورید؟
نه! الان دخترم میاد . شما میخوری ببر! بخورید شما!
مرسی مادر جون. اذیت شدی ببخشید.
اون به ما میگه: شما ببخشین. دستش رو بلند میکنه و میگه: حلال کنید!!!
بیماریش لا علاجه. از چشماش خجالت میکشیدم در جواب درد و دل هاش هیچی نداشتم بگم حالش رو بهتر کنه. نفسش رو جا بیاره...

دلم برات تنگ میشه گوهرجان...
تو به درد ما خوردی. ما به درد تو نه...

۱۳۹۳ آبان ۲۵, یکشنبه

یکی از اعتراضاتی که به جمهوری اسلامی وارد میکنند اینه که سعی میکنه همسان سازی کنه، تفاوت ها و خلاقیت و شخصیت ها رو سرکوب میکنه و میخواد همه یکسان رفتار کنن و باور داشته باشن و پوشش کنن. در چنین جوامعی نسبت به شناخت آدم ها خیلی دچار اشتباه میشیم چون خود آدم ها به راحتی میتونن زیر چتر همسان سازی پنهان یا گم شن. ولی به نظرم افراد دیگری با تصور مقابله با پدیده ی مطرح شده ایده و حرف هایی دارن که از نظر من کاملا در همون راستا هست و چه بسا بدتر. شاید جمهوری اسلامی سعی بر پاک کردن و یکسان سازی اعتقادات و افکار اکتسابی آدم ها داره ولی افراد مقابل اون یه جورایی سعی بر یکسان سازی فطرت و گرایشات و خواسته ها و تفاوت های طبیعی آدم ها دارن. مفاهیمی چون "مرد و زن فرقی نداره و مرد و زن یکیه و بعضی تفکرات تبعیض جنسیتیه و Just friend های دختر و پسر و من به تو مثل خواهرم نگاه میکنم و جلو من راحت باش و تو مث داداشم میمونی و  تو و و " این ها از نظر من نادیده گرفتن و کمرنگ کردن زیبایی های خلقته. زیبایی ای که خیلی جاها از تفاوت و تناقض ایجاد شده. همونطور که آدم ها با شخصیت ها و سن و سال و نژاد و افکار و اعتقادات مختلف نیازهای متفاوتی دارن، آدم ها با جنسیت های مختلف نیازهای متفاوتی دارن که باید بهشون پرداخت. راه حل برقراری تعادل در جامعه پرداختن درست به نیازها و تفاوت هاست نه همیشه یکسان سازی اون ها. 
پستی در فیس بوک دیدم که به شخص نویسنده و افکارش احترام میذارم و هدفم از شیر کردنش  مثالیه برای تفهیم حرفم نه چیز دیگه. در مثال هایی که برای سکسیست بودن آوردن تک تکشون تو ذهنم برداشتی متفاوت دارن. ایشون اعتقاد دارن اگه تو اتوبوس پاشی خانمی بشینه سکسیست هستی. یا اگه ایشون توقع داشته باشه شما پاشی سکسیست هست. نمیشه اینطوری نگاهش گرد که یه خانم از لحاظ آناتومیک و فیزیولوژیک توده ی عضلانی کمتر و ضعیف تری از یک مرد داره و همین باعث میشه ایستادن فیزیکی براش کار سخت تری باشه و فرهنگ پا شدن برای یک خانم شاید از اونجا اومده باشه؟ ایشون اعتقاد دارن اگه برای غذا پختن و از گرسنگی نمردن به خانم یا خواهر و مادر و دوست دخترم احتاج دارم و خودم نمیتونم یعنی سکسیست هستم. نمیشه اینطوری بهش نگاه کرد که حوصله و توانایی یک خانم در کارهای multi task مثل آشپزی  در طولانی مدت ممکنه بیشتر باشه (سریع نگین بهترین آشپزهای دنیا مردن) و از لحاظ طبیعت و شاید فرهنگی یک زن آشپزی و توجه به تغذیه ی عزیزانش رو یکی از روش های ابراز محبت خودش قرار میده و از طرفی کارهای دیگری که ازش بر نمیاد رو از یک مرد میخواد؟ ایشون معتقدن اگر یک زن توقع داشته باشه در ماشین رو براش بار کنن سکسیسته مگر اینکه متقابل باشه. نمیشه اینطوری نگاهش کرد که خلقت یک مرد طوریه که مراقبت کردن و مسئول چیزی یا کسی بودن رو دوست داره و در رو برای یه خانم باز کردن برای یک زن نوعی حمایت فیزیکی و عاطفی محسوب میشه ولی شاید نیاز عاطفی یک مرد با یک روش دیگه بیشتر برآورده بشه تا اینکه یه زن در ماشین رو براش باز کنه و زن باید اون نیاز و روش برآورده کردنش رو پیدا کنه؟ 
به نظرم راه درستِ برابری، تساوی هم سان سازی نیست. راه حل درست توجه به اندازه به نیازهای ویژه است.

یه نوشته ی قدیمی:



اعتقدات ایشون:
 من اگر به جز تخمِ مرغ نیمرو غذای دیگری نتوانم درست کنم | و اگر یک‌روز زنم-خواهرم-مادرم-دوست‌دخترم خانه نباشد از گشنگی بمیرم | من یک آدمِ‫#‏سکسیست‬ هستم.
- اگر خانه‌ی من کثیف و بی‌نظم شود و در جوابِ اینکه چرا به این وضع دچار شد پاسخ بدهم:"خانه‌ای که زن نداشته باشد همین است" | من یک سکسیست هستم.
- اگر هنگامِ دیدار با جنسِ مخالف | صبر کنم که او اول دست دراز کند | من یک سکسیست هستم.
- اگر هنگام از در وارد شدن | بگویم "اول خانم‌ها" | من یک سکسیست هستم.
- اگر دوست دخترِ من توقع داشته باشد پیاده شوم و درِ ماشین را برایش باز بکنم | دوست‌ دخترِ من یک سکسیست است...مگر این حرکت دو طرفه باشد...
- اگر یک خانم در اتوبوس - قطار و ... از من توقع داشته باشد که بلند شوم و به خاطرِ زن بودن‌اش جای‌ام را به او بدهم | آن خانم یک سکسیست است | و اگر من داوطلبانه همچین حرکتی را انجام بدهم | من یک سکسیست هستم.
- اگر در رابطه‌ی جنسی من به فکرِ اورگاسم و لذتِ طرف مقابل‌ام نباشم و در موردِ بدن‌اش بی‌اطلاع باشم و به فکرِ لذت بردنِ خودم باشم | اگر ".. لیسی" را به جای یک عملِ عادی رابطه‌ی جنسی یک فحش بدانم | من سکسیست هستم.
پرداختن به سکسیسم و مباحثِ در این مورد قطعاً خوب و مفید است | اما به شرطِ اینکه در زندگیِ روزمره خودمان به اولیه‌ترین اصول‌اش پای‌بند باشیم.
در واقع بهتر است بگویم اول قضیه‌ی غضنفر را حل کنیم | بعد بنشینیم به مارادونا بپردازیم.

۱۳۹۳ آبان ۲۱, چهارشنبه

آدم وقتی صبر میکنه به همه آرزوهاش میرسه
ولی 
مطمئن نیستم تا اون موقع ذوقش همراهیش کنه و کور نشده باشه....

۱۳۹۳ آبان ۲۰, سه‌شنبه

بعضی وقت ها تا میبینی حالت خوبه سریع میخوای بری سراغ کارهای عقب افتاده ایت که حال خوب لازم داره. فلان کتاب, فلان مقاله، فلان فکر، فلان تمیز کاری.... ولی بعضی وقت ها لازمه حال خوبت رو مصرف نکنی و از خودش لذت ببری و توش بچرخی واسه خودت. مهم نیست که میخواستی حال خوبت رو واسه کارهای خوب صرف کنی. مهم اینه که به خودِ حال خوب بپردازی. اینجوری بسط و عمق پیدا میکنه و واسه اون کار خوب ها هم به اندازه کافی میمونه 

۱۳۹۳ آبان ۷, چهارشنبه

دیدی آدم یهو میخوره تو ذوقش؟....
هی میدویی. هی جون میکنی. هی اصرار میکنی. هی به روی خودت نمیاری. هی ادامه میدی. هی میگی اگه هر کس، ولی من نباید. هی میگی من تغییر میدم. من ادامه میدم.
ولی...
یهو میخوره تو ذوقت
خیلی یهو...
میشینی زمین.
وا میدی...
میگن کافر مومن خیلی بدتر از کافر بی دینه
اونی که ایمان داشته...
اونی که امید واقعی داشته اگه نا امید شه دیگه هیچ جوره نمیشه جمعش کرد...

خورده تو ذوقم
تو خورد ِدیدی که به مردم, ایرانی ها, یا شایدم انسان داشتم!
آدم ها واسه هم تلاش نمیکنن. از خودشون نمیکنن بدن به یکی دیگه. حتی با این دید که از هر دست بدی از همون دست پس میگیری هم حاضر نیستن واسه خودشون پس انداز معنوی کنن که یه روز بهشون برگردونده بشه, فداکاری که پیشکش!

چند روزه تو فکر ریحانه ام... تو فکر تجاوز... خواهر... هم وطن.... مرد.... اسید.... هم خون.... هم زبون... 
دیدی بعضی وقت ها داغی لازم داری یکی فقط بزنه رو شونه ات نگه ات داره؟ حتی لازم نیست چیزی بگه. بزنه رو شونه ات وایسی یه لحظه کافیه.
دلم میخواد داره اسید که میپاشه بزنم رو شونش تو چشاش نگاه کنم. بگم هم وطنت رو؟؟؟؟ (فرقی نمیکنه هم وطن و غیر ولی میخوام بگگگگگگگگگگم). دختر مردم رو؟؟؟؟ خواهرت نیست مگه؟؟؟ هم زبون و ناموست نیست مگه؟؟؟؟پدر و برادرت نیست مگه؟؟؟؟ آشنا تر از غریبه نیست مگه؟؟؟ پس چرا من همیشه فکر میکردم اگه یکی تو خیابون بهم حمله کنه میتونم بدوام سمت یه آدم دیگه و من رو کمک میکنه. ظالم و مظلوم حالیشه. هم وطن حالیشه. ناموس حالیشه. غریبه و آشنا فرقی نداره... چرااااااا من اینطوری فکر میکردم؟؟؟؟

دیگه خورده تو ذوقم...

دیرور جلو در دانشگاه قرار بود بیان دنبالم. زنگ زدم ببینم کی میاد همون موقع گوشیم خاموش شد نتونستم هماهنگ کنم. کلاس تعطیل شده بود و همه بچه ها داشتن از در اصلی میومدن بیرون. از هرکسی میتونستم خواهش کنم یه لحظه گوشیشو بده یه تماس فوری بگیرم. همه دانشجو و هم سن و سال بودیم. ولی کلییییییییی پیاده این ور اون ور رفتم و گشتم تا یکی از بچه های کلاسمون رو پیدا کنم. آشنا باشه. "آشنا"..... حرمت داره. آدم احساس امنیت قراره بکنه. آدم قراره راحت تر باشه. اون لحظه که نیاز داری, اون لحظه که درمونده ای اون لحظه اگه یکی باشه که حتی فقط اسمش رو بلدی فرق داره با اون که ره گذره. آشنا غریبه نیست... همین بس که احساس امنیت بهت بده....
کلی راه رفتم. یکی از هم کلاسی هام رو از دور دیدم. نه اسمش رو میدونم نه هیچ چیز دیگه فقط از دور حس کردم "آشناست" همین راحت ترم میکنه. بذار برم پیش اون. اونم حتما راحت تر و دلسوزانه تر کارم رو راه میندازه. گفتم سلام و بهش لبخند آشنایی زدم. ببخشید تلفنم خاموش شده میشه با گوشی شما یه تماس فوری بگیرم. با اکراه تلفنش رو داد! شماره رو گرفتم. تا تماس برقرار شه یه اتوبوس اومد. خودم موذب شدم گفتم شاید بخواد باهاش بره. ولی دیدم اتوبوس ونکه. تو اون خط ونک تند تند میاد. میتونه دو دقیقه اضافه تر صبر کنه و مرام بذاره واسم. آشناست... حتما درکم میکنه... ولی روم رو کردم طرفش که اگه میخواد بره بتونه بگه. گفت نمیگیره؟ گفتم نه! گفت پس اگه میشه بدین گوشیم رو من با این اتوبوس میخوام برم.........
دادم.

خورده تو ذوقم......

۱۳۹۳ آبان ۲, جمعه

میگن مغز فقط اون چیزی رو میبینه که بلده و میشناسه
این یه جورایی تو پزشکی خیلی کاربرد داره چون اگه یه بیماری رو خوب یاد نگرفته باشی و یادت نباشه هرچی بیمار علائمش رو داشته باشه یاد اون بیماری نمیافتی و باز میگردی ببینی چشه.
ولی در رابطه با آدم ها، دیدی وقتی با یکی آشنا میشی چقدر زود تمام شباهت هاتون جلو چشمت میاد پر رنگشون میکنی؟ چون اون هایی رو میبینی که خودت هستی و داری و بلدی. اون هان که به ذهنت نزدیکن و دیده میشن.
واسه شناخت بعضی ها اصلا لازم نیست زیاد زور بزنی و تلاش کنی. فقط کافیه بپذیری که دقیقا اونی هستن که تورو قضاوت میکنن. چون هرچی هستن و به چشم خودشون آشناست در تو میبینن. حالا فارغ از اینکه تو آنگونه هستی یا نه، با قضاوتی که از تو میکنن دارن خودشون رو توصیف میکنن.

۱۳۹۳ آبان ۱, پنجشنبه

The only thing that keeps you going when every one is out there having fun while you are staring at your yellow highlighter that has decreased to half in 4 days!...
while every one is brushing teeth to go to bed on a cold november night and you are about to open a new chapter...
while every one is enjoying the morning roll in bed for at least another 2 hours of sleep and you have to make coffee in your bedroom not to wake them up at 4AM...
While every one is out there stretching and exercising in fresh air to keep fit after a well night sleep and you are munching on chips and dark chocolate to kill exam stress...
while every one is all dressed up, nails and hair done for a new day at work and you haven't had the time to take a shower before exam...

The only thing that keeps you going is that "hang in there, you are becoming what you wanted to be, a doctor!...

۱۳۹۳ شهریور ۱۸, سه‌شنبه

عصبانی ام، کلافه ام، بغض دارممممممممممم! :(((((
بدم میاد از این جهانِ تبعیض

از به جایی به بعد کاغذ کادو واسم به اندازه ی کادو مهم شد. یکی واسم کادو میخرید به جای اینکه زود بازش کنم به طرح روی جلدش نگاه میکردم و نقش ها شو تک تک جست و جو میکردم
از یه جایی به بعد دکمه ی لباس به اندازه ی پارچه و مدلش مهم شد...
از یه جایی به بعد باید با چشم های عروسکی که میخریدم ارتباط برقرار میکردم تا انتخابش کنم. حتی اگه صدتا از اون یه مدل تو قفسه چیده شده بود
از یه جایی به بعد میرفتم برا یه نفر به مناسبت خاص میگشتم و کارت پستالی که بهش بخوره و فرق داشته باشه واسه اش پیدا میکردم
از یه جایی به بعد قیمت کادو دیگه مهم نشد
از یه جایی به بعد روم رو از بچه های آدامس فروش برنگردوندم که مجبور بشن بفهمن نمیخوام و گیر ندن برن، با لبخند بهشون نگاه کردم و گفتم نمیخوام
از یه جایی به بعد از صحنه های درد دار جامعه رو برنگردوندم و غصه بخورم و دو دقیقه بعد هم یادم برم. نگاه کردم که حک شه تو ذهنم و خجالت بکشم
از یه جایی به بعد جزئیات مهم شد...


درسته که شانس داشتن اطرافیان مهمی رو داشتم که بهم یاد دادن ولی چون پولش رو داشتم که بخرم و برم و ببینم و انتخاب کنم بود که مهم شد
یه روز با جمع دوستام داشتیم میرفتیم تو مغازه ها بچرخیم یه وقت یه چیزی میل داریم بخریم به یکی گفتم تو هم بیا. گفت وقتی پول ندارم دلم نمیخواد بیام خرید! گفتم نمیخوایم چیزی خاصی بخریم. گفت وقتی پول دستم نیست گشتنشم بهم کیف نمیده... اوم موقع نفهمیدم چی گفت...
ولی امروز که رفته بودم شهر کتاب یهو یه سری جا مدادی دیدم که طرح های روش نقاشی بچه های کوچیک با اسم و سنشون رو پاکت هاشون بود. دلم غش رفت که ساعت ها نگاهشون کنم با جزئیات و بعد هم چند تا بخرم واسه اون هایی که دوست دارم تو "از یه جایی به بعدشون" سهم داشته باشم. قیمتش رو نگاه کردم 22 هزار تومن بود!!! شاید برای من یا خیلی کسای دیگه این پول پول نباشه ولی برای اون کسی که تو سن اون موقع های منه و میشه واسه اش یه چیزهایی شروع بشه ولی پول خریدش رو نداره، اون چیزهایی که واسه من شروع شد هیچ وقت شروع نمیشه... چون از اول پول که دستش نیست اصلا شهر کتاب نمیاد که پیکسل بیبینه، ماگ ببینه، جا میدادی ببینه، ساک های طراحی شده ی نمدی و گوشواره های برنجی و پست ایت نوت شکل برگ ببینه.
این ها رو دیدن و داشتن و تجربه کردن ملاک هیچی نیست. ملاک اون حسیه که این ها میشن ابزار برانگیختن و تقویتش. حسی که کادو رو سریع باز نمیکنه و کاغذ کادو رو قدر کادو دوست داره... حسی که چون راحت تره سبزیجات رو با چاقو اره ایه ریز خورد نمیکنه چون جاش روشون میمونه و زخمیشون میکنه. حسی که یه شاخه گل رو به یه دسته گل ترجیح میده. حسی که تفریحش تماشای طولانی خواب یه کودکه...

ولی تو این جهان خاک تو سر پولی واسه بعضی ها هیچ وقت هیچی شروع نمیشه...


پ.ن: جا داره همینجا بگم که تفریح بچه گی هام این بود که تابستون بشه مورچه پر دارها بیان من باهاشون بازی کنم (آخه فقط تابستون ها میان). یه حس خاصی داشتم از اول جهان به مورچه ها. مخصوصا پرداراش ;d

۱۳۹۳ شهریور ۱۳, پنجشنبه

یکی میگه با تو نمیشه حرف زد. سختی، انرژی میگیری...
یکی میگه خیلی خوب و بجا حرف گوش میکنی و حرف میزنی، زندگی رو بلدی...
 
اینکه کی کدوم و میگه مهمه
 
همه اش به خودت میگی ول کن. بذار اینجوری فکر کنن. مگه از تو چی کم میشه. بذار اونجوری باشن مگه از تو چی کم میشه. انقدر ول میکنی و ول میکنی که یه روز میبینی تموم شدی! و تازه اون موقع است که میفهمی کم میشده چون داشتی از خودت میکندی و میذاشتی که جون بگیرن، افکارشون و اعتماد به نفسشون و حسشون و زندگیشون...

۱۳۹۳ شهریور ۱۲, چهارشنبه

انگار همه ذاتشونه یا عادت کردن فقط اونقدری که قدر دونسته میشه و دیده میشه خرج کنن، از عواطف و احساسات گرفته تا زمان و مکان و پول و انرژی. اسمش هم شده "به موقع خرج کردن". به موقع که خرج کنی لازم نیست منتظر جواب بمونی. لازم نیست توجه و قدردانی گدایی کنی. لازم نیست پررنگش کنی. همه انقدر تشنه اش ان که نوش جونشون میشه و میذارنت رو سروشون حلوا حلوات میکن. ولی کسی یاد نگرفته غرق در محبت بشه ولی چشمش کور نشه. زیادی که خرج میکنی تشنه گی که یادشون میره هیچ، احساس خفگی میکنن...
مامانم از بچه گی میگفت یه چیزت که دلت رو زد یه مدت بذارش ته چمدون. دور نندازش. ازش که دوری کنی و یادت بره بعد چند وقت دوباره دلت هواش رو میکنه و میخوایش. من اما یادم نمیاد چیزی دلم رو زده باشه. من اما یادم نمیاد محبتم رو به کسی یا چیزی با دوری و کم رنگی زیاد کرده باشم. وقتی یه چیز هر روز و هر ثانیه باهامه و حتی وقتی خودش نیست فکرش هست واسم کسل کننده نمیشه. دلم رو نمیزنه. میشه عضوی از وجودم و نفوذ میکنه به درونم . اون موقع است که دیگه اصلا نباشه نمیتونم نفس بکشم. واسه همینه که احساس خفگی رو نمیفهمم!

۱۳۹۳ شهریور ۱۱, سه‌شنبه


بدنم تازگی ها سرش درد میگیرد... 

درد که میگیرد بی هیچ کلامی و جنگی و اعتراضی مستقیم باید بگویم چشم و بخوابم. خوابش را که میکند پا میشود خوب شده ام! به همین قاطعیت بدنم اخیارش را از من سلب میکند و کنترل همه چیز را به دست میگیرد. اگر به خواسته اش پاسخ مثبت ندهم امانم را میگیرد تا بخواباندم. به همین راحتی و سادگی. خودم اختیار بدنم را ندارم! نمیتوانم او را با خود و شرایطم موافق کنم. اوست که میگوید چه باید بکنی و من انجام میدهم. به وضوح تمام فرمانپذیر میشوم و بدنم را از خودم جدا و صاحبم میبینم. بدنی که پرستاری اش میکنی، تغذیه اش میکنی، تیمار و شست و شویش میکنی. بزرگش میکنی! مراقبش هستی برای روزی که به کارت آید. آرایشش میکنی و به آن تنوع و توجه میبخشی! سلیقه ات را در چگونه گی ظاهر و عملکردش دخالت میدهی و تصور میکنی  که وسیله ایست در اختیار زنده ماندن روحت! بعد او غذایی را دوست نداشته باشد و مضر بداند بالا می آورد! اگر نوعی از ترکیباتش زیاد باشد جوش میزند و بیرون میریزد! عضو جدید بی اجازه را پس میزند! بیش از حد توانش از او کار بکشی خسته میشود و مهارت میکند. اقتدارت را از دست بدهی علیه ات قیام میکند و سرطان میدهد و و و.

بدنی که صاحبش را تحت تسلط  نیازهای خود دارد و گاه به نیازهای صاحب خود نیز پاسخ خود سرانه میده حال فرد غریبه ای به نام پزشک که در فرهنگ ما رابطه ای خدا معابانه و اختیاری بی حد و مرز به سلامتی و بیماری و حتی مرگ و زندگی ما دارد برای او تصمیم گیری میکند و در این تصور است که داشتن دانش کافی از مکانیسم ایجاد بیماری و ابزار قوی ای چون سم های دارویی با دوزهایی فراتر از قدرت بدن، تنها سرمایه کافی برای مقابله با  موجودی است  که علیه صاحب خویش قیام کرده! غافل از اینکه بیماری و حال و روز بیمار میتواند علائم هشداری باشد از نحوه و قدرت بدن در بیرون کردن یک غریبه! به عنوان مثال ظهور علائم و مشکلات  بیماری هپاتیت که طی آن در اثر عوامل غذایی، میکروبی و بیماری زای دیگر سلول های کبد از بین میروند به علت  ورود و قدرت بیماری زایی آن ها  نیست، بلکه برعکس تمام علائم در اثر مقابله ی سیستم ایمنی بدن و از بین بردن سلول های کبدیِ دارای عوامل بیگانه توسط خود بدن است!

مشارکت بیمار در امر درمان یعنی واسطه گری وی بین پزشکِ غریبه و بدن خویش، نه وسیله ای برای به سرانجام رساندن دستورات پزشکی. یعنی اجازه و پذیرش بیمار برای ورود پزشک به بررسی و در صورت امکان درمان فعال، با اطلاع و رضایتمند. دستورات پزشکی مطلق بدون هیچ تلاشی برای جلب رضایت بیمار و هم سو ساختن اهداف درمانی با خواست و رضایت وی و شاید مهم تر از آن مکانیسم ها و آسایش بدنش، هیچ چیز را مهار نمیکند و حتی در صورت بهبودی ظاهری و مقطعی جای زخم تا ابد با وی خواهد ماند... و این یعنی شکست درمان... یعنی به زور و بدون رضایت بدن... دلیل عود بیماری یا به صورت قبلی یا با قدرت بیشتر و یا حتی از نوعی دیگر آشنا و محرم نبودن پزشک و درمان هایش است و این یعنی مهمان ناخوانده و بهم ریختن نظم خانه...

به بدن میتوان آموزش داد چگونه درخواست، مقابله و ابراز کند. مثل واکسن که به بدن یاد میدهد غریبه و آشنا کیست. شکست درمان یعنی توسل به زور به جای آموزش. و باید زبان بدن را آموخت تا محرم شد...

 

۱۳۹۳ شهریور ۷, جمعه

۱۳۹۳ شهریور ۵, چهارشنبه

دو هفته است هوايش را دارم. تخمه‌اش چموشي كرده، افتاده توي سوراخ سينك و بارور شده. پودرهاي شوينده‌‌ي گردن‌كلفت، جرم‌گير man و مايع ظرفشويي پريلِ 3power حريفش نشده‌اند، من كي باشم كه بخشكانمش؟ هر كدام از ما مي‌توانست جاي آن يكي باشد. مثلاً من اين نشاء نازك خربزه باشم كه در سوراخ سينك ريشه دوانده‌ام و نشاء خربزه من باشد: مهدي رجبي. خربزه را دو هفته پيش قاچ كرده بودم و تخمه‌هايش را ريخته بودم توي تفاله‌گير پلاستيكي كف سينك. يكي از تخمه‌ها از نابودي جسته، از مرگ گريخته. شجاعانه جنگيده و خودش را رسانده به زُهدان سينك. در تاريكي نمورش پناه گرفته و ريشه دوانده. بقيه‌ي تخمه‌ها كپك زده‌اند. مُرده‌اند. هيچ وقت تشريفات ندارم. از برش‌هاي منظم چيده شده در پيشدستي خبري نيست. خواندن و نوشتن را ول مي‌كنم. مي‌روم توي آشپزخانه، همان‌جا سرِ پا خربزه را هلالي قاچ مي‌كنم و به نيش مي‌كشم، عجول و با لذتي وحشيانه. آب از لب و لوچه‌ام مي‌چكد. در پيِ همين لذت حريصانه است كه تخمه رها مي‌شود. بدون اطلاع من سرنوشت خودش را دنبال مي‌كند. من چه بوده‌ام مگر؟ جز يك تخمه؟ من چه بوده‌ام مگر جز رها شده‌اي به حال خود، در پي يك هم‌آغوشي حريصانه؟ اصلاً بگير خيلي آرام و عاشقانه، بگير كه عجله‌اي هم در كار نبوده باشد. فكر مي‌كنم اگر خربزه بودم شايد باز هم درد مي‌كشيدم. كسي مگر تا حالا خربزه بوده كه بداند خربزه‌ها درد نمي‌كشند؟ دو هفته است به درد كشيدن خربزه‌ها فكر مي‌كنم. به تخمه‌هايي كه حاصل لذتي كوتا‌هند و رنجي بلند بايد به جان بخرند. بدون اراده‌ي قلبي و قبلي خودشان، بدون تصميم و هدف. به اين تخمه‌هاي به ظاهر پيروز فكر مي‌كنم... به اين تخمه‌هاي سگ‌جان...
خوب مینویسه مهدی رجبی

۱۳۹۳ شهریور ۴, سه‌شنبه


یکی از بحث های رایجی که درمبحث  "رابطه ی بیمار-پزشک"  این روزها در حال بررسی و آموزش است مشارکت دادن بیمار در روند درمانش است. بحث در مورد اینکه راجع به بیماری و نحوه درمانش چقدر و چگونه به وی اطلاعات بدهیم و اینکه برای جلب اعتماد و افزایش سطح فرمانپذیریش از دستورات پزشکی و ادامه ی درمان او را قانع کرده و در جریان منافع و معایب مسائل قرار دهیم و به نوعی او را در روند درمان مشارکت فعال دهیم.
ولی در فرهنگ امروز پیدا کردن بیماری فرد و تجویز دارو وظیفه ی پزشک تلقی میشود و پیدا کردن دارو! خوردنش و خوب شدن وظیفه ی بیمار! پزشک رویکرد "مگه من دکتر نیستم؟! پس بذار کارم رو بکنم و تو فقط گوش کن! و بیمار هم رویکرد  مگه تو دکتر نیستی؟! پس بگو چمه و چی کار کنم؟!" دارد. بیمار خود را مسئول بدن و سلامتی خویش نمیداند و پزشک هم این مسئولیت را به وی نمیدهد در حالی که از طرف دیگر مسئولیت اختیار سلب شده را تمام و کمال در صورت به دست نیامدن نتیجه ی مطلوب نمیپذیرد.  
به نظر می رسد این مشارکت از لحظه ی ورود بیمار به مطب پزشک باید شروع شده و در روند تشخیص و درمان و پیشگیری های آینده ادامه پیدا کند و نه فقط درمان و یا خوردن دارو 
از طرفی ما هم زمان با اینکه به دنبال پزشک با تعریف خودمان "خوب" میگردیم باید یاد بگیریم مریض خوبی هم باشیم. مریض خوب به معنای شرح حال و اطلاعات خوب، کافی و درست دادن و دستورات را درست اجرا کردن است. بیمار با شرح حال خوبی که از خودش میدهد میتواند در روند تشخیص بیماریش مشارکت نماید و پزشک نه تنها باید این امر را به وی آموزش دهد بلکه در او قوت ببخشد و آن را تحسین کند تا پایه ی مشارکت در درمان از همان مرحله ی تشخیص بسته شود. سرمایه ی اصلی پزشک برای مداوای بیمار اعتماد اوست و این اعتماد تنها به پزشک و تشخیص او نیست بلکه اعتماد به نفس بیمار نسبت به قدرت مقابله با بیماری خود، از آگاهی او نسبت به توانایی خویش در یاری رساندن به پزشک در امر تشخیص شروع میشود                                                  
                            
 

۱۳۹۳ مرداد ۱۳, دوشنبه

بعد میان میگن واسه تو کادو خریدن سخته! سلیقه ات خاصه!!!!!
بابا جان من که با همه وجودم تمام چیزهایی که بهشون علاقه دارم رو در طول سال نشون میکنم کههههه :
d

 

۱۳۹۳ تیر ۲۴, سه‌شنبه

میگن آب کم مصرف کنین
برق ها رو خاموش کنین
پلاستیک کم مصرف کنین
روغن و نمک کم مصرف کنین...
جامعه ای که دچار مصرف گرایی شد نه تنها تو مصرف همه چی زیاده روی میکنه بلکه همه چی رو هم مصرف میکنه
احساسات آدم ها رو
تجربیاتشون رو
حضورشون رو
اطلاعاتشون رو
وقتشون رو...
و و و
استفاده کردن با مصرف کردن فرق داره. مصرف از نظر من یعنی تموم کردن یا کم کردن. خرج مایحتاج کردن. یا رفع حاجت کردن و دور انداختن. استفاده کردن یعنی اضافه کردن به آنچه هست.

میرم میبینم وبلاگم ده تا خواننده داشته امروز یه روز 20 تا یه روز 2 تا ولی ندرتا پیش میاد کامنت داشته باشم
آدم های زیادی تو فیس بوک میان درخواست دوستی میدن یا Follow میکنن و نوشته هات رو خیلی بخوان لطف کنن Like میکنن در حالی که تنها اتفاقی که در فیس بوک خودشون میافته اینه که چند وقت یه بار عکس پروفایلشون رو یه عوضی میکنن
یه عده هم که کلا فیس بوک باز کردن که ببین بقیه چی کار میکنن و خودشون هیچ اطلاعاتی از خودشون نذاشتن و عکس پروفایلشونم گل و بلبله. بعد هی میان به به چه چه میکنن و لایک و شیر و این حرف ها...
منظورم این نیست که حتما همه باید زور بزنن بنویسن، نظر خوب بدن، نقد کنن یا هر حرفی رو بزنن فقط واسه اینکه یه چیز گفته باشن. میتونی وقتی میای پست وبلاگ رو میخونی حداقل یه سرفه بکنی بفهمیم اومدی. میتونی نامه بندازی بگی آمدیدم نبودید. میتونی نظر بدی که دفعه بعد اگه دلم خواست یاد بگیرم بهتر بنویسم، میتونیم تبادل اطلاعات کنیم و یکی خارج از گود این وسط یه چیز یاد بگیره از خوندنشون. آدم ها اصولا یا وقتی کسی ازشون نمیخواد نظر میدن یا فکر میکنن اگه نظر دادن حتما باید اعمال بشه و الا دوست ندارن نظر بدن.
یک سری خصوصیات اخلاقیم که باهاشون بزرگ شدم و به مرور خودم به اشتباه بودن بعضی هاشون پی بردم باعث شد به بعضی دوستی هام شک کنم. آدم دوست داشته باشه ولی اشتباه هاش رو بهش نگه... بعضی ها توجیحشون اینه که آدم به کسی میگه که خوب قبول کنه. ولی من میگم آدم واسه بهتر شدن "دوست" باید بجنگه...
اذیتم میکنن آدم هایی که فقط مصرف میکنن بدون اینکه خرج کنن.
مصرف گرایی به همه چیمون سرایت کرده. بلد نیستیم خودمونم خلق کنیم یا حداقل رواج بدیم. فقط بلدیم از دور مال بقیه رو استفاده کنیم و حواسمون هم باشه کسی به مال ما آسیبی نزنه.

۱۳۹۳ تیر ۱۷, سه‌شنبه


به فروشگاه لباس می روم. یک طرف لباس های مد روز با پارچه ها و طرح های جذاب برای جامعه امروزی، یک طرف لباس های گشاد بد ریخت و بد دوخت و جنس بدِ بدون طرح, شبیه یک کیسه ی با، یا بدون آستین. تاپ های طرح دار و جورتر به سلیقه ام همه سایز کوچک اند. از فروشنده سوال می کنم ببخشید این ها سایز بندی دارند؟ با دست به سمت تاپ های ساده ی بد اشاره می کند و می گوید سایز بزرگ فقط این ها را داریم!

آیا اضافه وزن داشتن )با تعریف الگوهای رایج سلامت) در این جامعه مساوی سلیقه و ذائقه ی خوب نداشتن هم هست که طراحان لباس وقت خود را برایش صرف نمی کنند؟ کسی که اضافه وزن دارد فقط نخی گشاد میل دارد بپوشد با چاپ پلاستیکی و تزئیین مونجوقی؟! هرچند که در جوامع امروز در بعضی ابعاد ضمانت سلامتی روح، همرنگی با جماعت است و به اصطلاح "رو مد" بودن. بدنت هم باید روی مد باشد نه فقط لباسی  که بر تن داری... آن هایی هم که تابِ تفاوت می آورند به این دلیل است که متفاوت بودن مد شده و باز رو مد هستند!

در سلف سرویس موسسه از آقای فروشنده سوال می کنم غذای امروز چیست؟ جواب می دهد قورمه سبزی و جوجه کباب. در حال فکر کردن به اینکه کدام را میل دارم با سکوت من به خودش اجازه می دهد مرا راهنمایی کند! "خانم به نظر من جوجه کباب برای شما بهتر است. کم چرب و کم کالری...!"

وارد مطب پزشک می شوم برای معاینه ی چشم جهت تمدید گواهینامه. پرنده پر نمیزند. منشی کتاب می خواند. دوست دکتر در یک عصر گرم تابستان حوصله اش سر رفته و از اتاق بغلی آمده در مطب او با هم گپ میزنند. وقتی من وارد می شوم به خودش اجازه می دهد همانجا بماند و نیازی نمی بیند بیمار را با پزشک تنها بگذارد!

 اولین سوال پزشک: دارو مصرف میکنی؟

من: خیر

پزشک: همینطوری "چاقی"؟!

من: بله...

پزشک: بشین! پاشو! سرت رو اونور کن! اینور کن! همینطوری "چاقی"؟

من: بله!

پزشک: رو پاشنه بیا! رو پنجه برو!

دوست بی کار پزشک: از بچگی "چاقی"؟

من: خیر!

پزشک: چشم چپت رو بگیر! حالا راستت رو.

می دونی بی ام آیت* چنده؟! (منظورش این است که بالاست)

من: بله.

چند تا تیک می زند به پرونده. به سلامت...

پزشک شخصی است که دسته بندی اضافه وزن را در طول تحصیل آموخته که بلد باشد به جای واژه ی "چاق" از اضافه وزن استفاده کند. برایم مثل این بود که یک متخصص ژنتیک به کودکی که "سندرم داون" دارد بگوید ژنتیکی "مونگولی"؟

 دوست پزشک مارا تنها نگذاشته. به خود اجازه می دهد جهت سرگرمی سوالی بپرسد و از ادبیات پزشک استفاده می کند. می گوید از بچگی "چاق" بودی؟

در جامعه ی حرام و حلال زندگی می کنیم. در جامعه ی گناه و ثواب. ولی تعریفی از "حرمت"  نشده. از کسب اجازه، در زدن و وارد شدن. همه جا قوانین و احکام خوب و بد را تعریف میکنند نه احساسات آدمی...

همه ی دنیا از تجاوز حرف می زنند. از نوع خیابانی و خانگی. آیا تجاوز فقط از نوع جنسی است؟ آیا فقط جنسیت حرمت دارد؟

"متجاوز" کیست؟ آن کس که به زورمی آید و اشغال می کند؟ یا آن کس که "حریم" نمی شناید. آن کس که "بی اجازه" می آید، نا خواسته. دعوت نشده. نفوذ می کند. با حضورش و کلامش و نگاهش و افکارش...

 نگاه اولین تجاوز است. افراد را دچار احساس ناامنی و در معرض بودن می کند.

جامعه ی ما دچار تجاوز لفظی است. الفاظ را به سمت هم پرتاب می کنیم. زخمی می کنیم و زخمی می شویم. راجع به تن و بدن هم نظر می دهیم بدون اینکه نظری خواسته شده باشد. راجع به اولین دایره ی شخصی هر فرد. راجع به شخصی ترین بُعد هر فرد بدون اجازه نه تنها نظر میدهیم بلکه تازیانه می زنیم. بدن حرمت دارد. انقدر که گاه خود فرد هم به برخی ابعاد بدنی خود دسترسی و آگاهی ندارد. دوستی می گفت دستگاه های پیشرفته ی پزشکی که داخل بدن را آشکار کرده اند هتک حرمت می کنند. راست می گفت. شاید بنا بود اسطوره و افسانه بماند... بدنی که حتی صاحبش اجازه ی دست اندازی به آن ندارد در معرض قرار می گیرد...

پزشک ها بیماران را چند تا چند تا کنار هم معاینه  یا مشاوره می کنند. اگر راجع به بدنت حرف می زنی حریم خصوصی و پرده لازم نیست تا زمانی که نیاز به معاینه نباشد! آدم هایی که برایشان فرقی نمی کند دستشویی صحرایی بروند و حائل بینشان با فردی که بیرون در انتظار است یک گونی باشد یا یک دستشویی ته حیاط با دیوار و در محکم. اتاق های پرو لباس دسته جمعی. رخت کن های بدون در... بدن با محرم و نا محرم از نوع مرد و زن تعریف شده نه از نوع دایره ی شخصی...

اولین یا بهتر بگویم  نزدیکترین حریم هر کس "بدن" اوست. بدن او با تمام تمامیتش. بدون اولیت بندی اجزای آن! اما به همان اندازه که شخصی است اجتماعی است. تو در تماس با محیط از وجود و ابعاد خود آگاه می شوی. محیطی پر از باد، باران، گرما، سرما، اشیا، انسان، دست، نگاه، بوسه، آغوش، درد، صدا، فضاهای بزرگ و کوچک، نرم، زبر و و و ... نسیم که میوزد تو را از پوستت آگاه می  کند...

اهمیت آن فقط در نظر خوب یا بد دادن نیست. موضوع آگاهی ای است که ما به دیگران از دیدگاه خودمان نسبت به وجودشان میدهیم و این کسب اجازه می خواهد. وقتی دوستی را بعد از چند سال با موی سفید می بینی و ناخودآگاه راجع به آن نظر میدهی شاید تو باعث شدی برای اولین بار متوجه گذر عمر و سختی های زندگی اش شود... شاید موی سفیدش را تا حال ندیده باشد. شاید خواسته باشد طوری موهایش را مرتب کرده باشد که دیگری نبیند... شاید اگر می دانستیم در تصوری که آدم ها از وجود خود دارند چقدر و چگونه موثریم اول کسب اجازه می کردیم. کسب اجازه از نوع کمی درنگ، از نوع بررسی حال و روز و نوع رابطه و شخص از نوع حفظ حرمت...  

۱۳۹۳ تیر ۱۲, پنجشنبه

حالم خوش نیست... شما چطور؟
یه عمر فکر میکردیم دیفالت آدم اینه که وقتی مغزش فعاله بیدار و شادابه و وقتی خسته میشه یه جورایی باطریش تموم میشه و غیر فعال میشه که خوابش میبره. حالا فهمیدیم که خواب یه پدیده ی فعال مغزیه و آدم واسه اینکه خواب بمونه و بیدار نشه مغز انرژی صرف میکنه و یه محوری (َARAS) تو مغز رو باید از قصد غیر فعال کنه و نگه داره که خوابت ببره.
حالا یکی به ما بگه دیفالت حس و حال آدم چیه؟ واسه خوشی دلیل میخواد؟ یا آدم ها دیفالتشون شاداب و خوشه وقتی از خواب پا میشن مگر اینکه یاد موضوع ناخوشی بیافتن یا یه موضوع خلقشون رو تنگ کنه. یا اینکه کلا عبوسیم و واسه لبخند زدن و شاد بودن باید انرژی صرف کنیم مگه اینکه موضوعی شادمون کنه؟
ها؟!
چیه جریان؟
دیدی لبخند زدن تو زندگی روزمره انرژی میگیره از آدم؟ دیدی تا شاداب نیستی از خودت میپرسی چته و غیر عادی میدونیشو و سریع سعی میکنی خوبی های زندگیتو به خودت نشون بدی بگی حواست باشه یه وقت کفران نعمت نکنی! تو به این دلایل باید شاداب باشی الان.
کدوم دیفالته؟

۱۳۹۳ تیر ۱۱, چهارشنبه


به نظرم...
آدم ها یک "من"ِ ایده آل از خودشون در ذهنشون دارن و یه "من"ِ واقعی هم از آنچه هستن در دنیا وجود داره. آدم باید تلاش کنه آنچه که هست رو به آنچه که دوست داره باشه هر روز نزدیکتر کنه، به جای اینکه وقتش رو همش صرف بزرگ و بزرگتر کردنه من ایده آل ذهنش کنه و مرز بین واقعیت خودشو اون رو گم کنه یهو فکر کنه اونه. که اینجوری تا ابد درجا میزنه...
 
خیال حد مرز نمیشناسه و تو واقعیت رسوخ میکنه... یه جاهایی واسه گریز از دردِ واقعیت خوبه. همین که مرزش رو ندونی عبور ازش رو راحت تر میکنه و بدی هاش رو تو خودش کمرنگ میکنه. و یه جاهایی بده چون واقعیت رو پنهان میکنه و نمیذاره باهاش روبرو شی که درستش کنی.

۱۳۹۳ تیر ۳, سه‌شنبه

کادویی که کاغذش بس بود...


دوباره از اون مقطع های زندگیم شد که باید به خودم یه دور دیگه بگم "تو همینی. اینی که الان هستی" . نه اونی که قرار بود و میشد یا میخواستی باشی.
نه اینکه بد باشم. موضوع اینه که بعضی وقت ها تو برنامه ریزی هایی که کرده بودم گیر میکنم و با آنچه پیش اومده جلو نمیرم و بعد مجبورم یهو وایسم و به خودم بگم " الان اینم نه هیچ چیز دیگه" و خودم رو با احتمالات معرفی نکنم.
فقط نمیدونم چرا این "بعضی وقت ها" زیاد تو زندگی من پیش میاد. انگار چند سال یه بار دارم همین کار و میکنم. میریزم و دوباره از نو تصویر جدیدی از خودم تو ذهنم میسازم. دردم میاد ولی انگار کنده میشه راحت میشم . 

۱۳۹۳ فروردین ۲۲, جمعه

وقت هایی که روز گریه ام با حساسیت فصلی ام یکی میشود خیلی خوب است.
کسی کاری به کار حالم ندارد.
همیشه دلت نمیخواهد همه چیز رو با تلاش درست کنی و بشینی رو صندلی و دستت رو بذاری زیر چونه ات و با یه لبخند مغرور نگاه کنی و از نتیجه ی تلاشت لذت ببری. گاهی دلت میخواد بعضی چیزها هم از همون اول درست باشه و تو از دور بدویی شیرجه بزنی توش و بی دغدغه گی رو تجربه کنی...

۱۳۹۲ بهمن ۱۹, شنبه

30 ویژگی انسان عقلانی
" محمود سریع القلم "

1.در روز حداقل یکبار بگوید"من نمیدانم."
2.کمتر از کسی تقاضایی داشته باشد و عمدتا به همت،فکر،برنامه ریزی و زحمات خود اتکا کند....
3.در موضوعاتی که اطلاعات کلی دارد، اظهار نظر نکند.
4.دغدغه کانونی زندگی او، بهترین عملکرد در حرفه اش باشد.
5.به استقبال کسی برود که با او تفاوت یا حتی تضاد فکری دارد.
6.بدون اجازه قبلی از کسی،سخن او را به شخص دیگری بازگو نکند.
7.زباله را به خیابان و از اتوموبیل، پرت نکند.
8.با رعایت حروف اضافه و با نهایت دقت،"نقل قول"کند.
9.دائما در حال تغییر و بهتر شدن باشد، به طوری که اطرافیان تغییر را حس کنند.
10.از اینکه دیگران را به خود و افکار خود دعوت کند،چه مستقیم چه غیرمستقیم،پرهیزکند.
11.برای محیط جنگل که به مه،نم نم باران و رنگهای زنده طبیعت آمیخته شده،وقت بگذارد.
12.این ظرفیت را در خود ایجاد کند که واکنش به دیگران را حتی تا پنج سال به تاخیر اندازد.
13.حدود 10 درصد از وقت،انرژی و تخصص خود را به طور رایگان، صرف جامعه کند.
14.در حرفه ای که تخصص ندارد، مسئولیت نپذیرد.
15.خوشبختی را با راحتی و مصرف گرایی مساوی نداند.
16.هر دو سال یکبار،با ارزیابی کارها و رفتارهای خود،به اشتباهات گذشته پی برده و خود را اصلاح کند.
17.با عبارت "من اشتباه کردم " به صلح دائمی برسد.
18.حریم شهروندان را رعایت کند:در نظم صفوف،خودپرداز بانک،پارک کردن،نزاکت عمومی،عابر پیاده،صحبت آرام.
19.آنقدر بر قوای فکری و روحی خود وقت گذاشته باشدتا نیاز به تایید و تمجید دیگران در خود را، در یک دوره پنج ساله به صفر برساند.
20.از رفتن به تئاتر به عنوان منبعی برای رشد و شکوفایی خود استفاده کند، چون تئاتر قدرت مندترین نمایش توانایی های انسانهاست.
21.در هر نوع تصمیم گیری از خرید دم پایی تا مسایل جدی حرفه ای،راههای مختلف را مکتوب کند،مطالعه کند،مشورت کند و با دقت 90 درصدی به نتیجه برسد.
22.با عمل خود به دیگران نشان دهد، تفاوت میان هشت و هشت و یک دقیقه را می داند.
23.در روز حداقل از پنج نفر قدردانی کند:به خاطر نزاکت،اخلاق،دانش و خلاقیت آنها.
24.قبل از قضاوت کردن در مورد فردی،حداقل 10 ساعت با او تعامل فکری رودررو برقرار کند تا با جهان او آشنا شود.
25."ناراحت شدن"از توانایی ها،ظرفیت ها و برتری های دیگران را در خود به تعطیلی بکشاند.
26.اجازه دهد افراد،سخن خود را تمام کنند.
27.به موسیقی به عنوان یک منبع تمرکز،آرامش و خوداکتشافی نگاه کند.
28.حداقل 20 درصد وقت خود را صرف توسعه فردی،فکری،اخلاقی و مدنی نماید.
29.در صحبت کردن:یک سوم سئوال کند و دو سوم قضاوت.بعد از پنج سال: پنج ششم سئوال و یک ششم قضاوت.
30.حداقل یک ساعت در روز، مطالعه کند.

۱۳۹۲ بهمن ۹, چهارشنبه

کسانی که پیوند عضو میشن به خاطر اینکه سیستم ایمنی بدن عضو جدید رو به عنوان عامل خارجی پس نزنه همیشه تا آخر عمر باید داروهای سرکوبگر سیستم ایمنی با مخارج و مضرات زیاد مصرف کنن.
یه گوشه ای از علم به اسم "تحمل به عضو پیوندی" از اونجایی کشف شد که یه عده از اونهایی که سال ها این دارو ها رو تحمل کرده بودند نمیدونم بگم کم آوردن یا جراتش رو پیدا کردن و یهو ول کردن. گفتن به درک. دیگه خسته شدیم. دیگه از مردن نمیترسیم. از این وضعیت بهتره. دیگه نمیخوریم. فوقش میمیریم.
در کمال تعجب پزشکان دیدند پس از مدتی علی رغم عدم مصرف داروهای سرکوبگر بدن عضو رو پس نزد و اون رو پذیرفته و اون چند سال مصرف دارو باعث شده بدن به عضو جدید تحمل یا اصطلاحا Tolerance پیدا کنه.

۱۳۹۲ بهمن ۳, پنجشنبه

زندگی
 آدم رو تو موقعیت هایی قرار میده که مجبور میشی از چیزی که خودت هنوز ازش مطمئن نیستی محکم و طولانی دفاع کنی...

۱۳۹۲ دی ۳۰, دوشنبه

یه روز یکی ازم پرسید "اگه به یکی حسادت داشته باشی چی کار میکنی؟"
گفتم نسبت و شباهت ها و تفاوت های اون آدم رو با خودم برای خودم مرور میکنم. اگه اون آدم ربطی به من نداشته باشه حسادت بهش معنی نداره.
وقتی یکی بهت ربطی نداره یعنی استقلال شخصیتی. ربطی به شباهت ها, توانایی ها, ویژگی ها, داشته ها و نداشته ها و دوری و نزدیکی و غریبه گی و خویشاوندی نداره. ربطی به هم نداشتن یعنی "من" منم و هیچکس بهتر از من بلد نیست "من" باشه.

این روزها آدم ها همه دارن تلاش میکنن خاص باشن. همه با هم رقابت میکنن. حتی با نزدیکترین هاشون. میخوان متفاوت باشن. میخوان دیده بشن. میخوان رو همه چی مهر خودشون رو بزنن. از هنر و قلم و سخن گرفته تا افکار و گفته ها و کرده ها و داشته ها. میخوان سهم تاثیری که داشتن معلوم باشه.

غافل از اینکه خاص بودن همیشه خود خود خودت بودنه. تو یه دونه آفریده شدی و هیچ کس بهتر از تو بلد نیست نقش خودت رو به خوبی ایفا کنه. میتونی از بقیه یاد بگیری و خودت رو پیرایش کنی ولی "رقیب" معنا نداره وقتی کسی در تو بودن نمیتونه با تو رقابت کنه.

۱۳۹۲ دی ۲۷, جمعه

هیس!!

هیس!!
پسر ها هم فریاد نمیزنند...
=========
امروز که با رنگ پریده و قیافه ی وحشت زده اومد داخل، خاله نیلوفر ازش پرسید چی شده؟
خودش هیچی نگفت....
شیرعلی دوستش که باهاش بود گفت صاحب یه مغازه تو فرحزاد به بهونه ی اینکه دزدی کردی میخواست ببردش "کار زشت" بکنند باهاش
به مادرش زنگ زدیم اومد
به مادرش گفت دفعه ی قبل همین بوده
وقتی که باباش پول داده بود بره کاغذ a4 بخره یه ساعت طول کشیده به خاطر همین بوده که همون مغازه دار بردتش تنهایی تو مغازه و پولش رو گرفته و میخواسته شروع کنه
ولی تونسته بوده فرار کنه
وقتی رفته بود خونه باباش چون فکر کرده بود رفته کلوپ به جای کاغذ خریدن کتکش زده بود
خلاصه قرار شد مادرش با کمک داییش پیگیری کنند قضیه رو
ولی یعنی به خاطر این مسایل درسش ضعیف شده بود؟ تو دوازده سالگی؟
من از مردن نمیترسم
من از این میترسم که این جهنم همینطور ادامه پیدا کند.
=========
دلنوشته اعضای خانه ایرانی (علم) فرحزاد تهران
=========
خانه ایرانی فرحزاد یکی از خانه های ایرانی جمعیت است که به ارائه خدمات امدادی آموزشی - فرهنگی رایگان به کودکان کار و محروم از تحصیل ساکن این محله می پردازد.
============
به صفحه فیسبوک مابپیوندید:
جمعیت دانشجویی امام علي- عليه السلام
با ما تماس بگیرید: 23051110 - 021
به وبسایت ما سر بزنید:
www.sosapoverty.org

۱۳۹۲ دی ۲۲, یکشنبه



دلم میخواد از جلو تک تک دست فروش های جهان که رد میشم, وایسم, تو چشماشون نگاه کنم, بگم ببخشید ازتون خرید نمیکنم. باور کنید لازم ندارم. ببخشید

یکی از دردناک ترین دو راهی های زندگیم همیشه وقتیه که از جلوی بساط یه دست فروش رد میشم.
اگه وایسم و نگاه کنم دل میبنده و آماده میشه یه چیز ازش بخرم. اگه لازم نداشته باشم ناراحت میشم و دلشم میشکنه. اگه وایسم واقعا به قصد خرید میگردم وسایلش رو. خیلی وقت ها کار آدم با چیزایی که میفروشن راه میافته. بدم میاد فکر کنه الکی و از سر ترحم وایسادم....
اگه هم که رد شم دوست ندارم فکر کنه بهش بی اعتنایی کردم...

بدم میاد جزء اون دسته ای باشم که تو مترو فقط به دست فروش ها و جنساشون نگاه میکنن و با سکوتشون فضا رو برای داد زدن و تبلیغ کردن اون بیچاره سنگین میکنن.
وسایل مترو رو تماشا کردن یه جور سرگرمی و سپری کردن زمانه برا خیلی ها. مسیر رو از یکنواختی در میاره واسه آدم.
به اندازه همون قدر که سرگرمت میکنه بدهکارشونی...

۱۳۹۲ دی ۱۶, دوشنبه

دستکش آبی

"دستکش آبی"

بابا از سرما و خستگی دور چشمش رو چروک کرده بود
دخالتی نمیکرد
ولی واسش مهم بود...
اون خواسته بود بخرن
دختر کوچولو یاد نگرفته بود چیزی میبینه بخواد
چشم های مشکی و براقش نگران بود
خوشحال نبود
به دستش با ذوق نگاه نمیکرد
به چشم های مرد, غریبه نگاه میکرد
دست فروش کنار پیاده رو به زور داشت دستکش رو میکرد تو دست دختر کوچولو
"خوبه"؟!
نگران بود نخرن
با چشم هاش ذوق نشون داد که دختره خوشش بیاد
دختر کوچولو خیره شده بود و ساکت بود
بابا جون نداشت نظر بده. خسته بود
میخواست دست بچه گرم باشه فقط
نداشت که واسه خوشحال کردنش بخره
چشم های بچه نگران بود
شهر شلوغه
عادت نداشت دستش تو دست کسی غیر باباش باشه
همیشه مال آبجی بزرگه رو پوشیده بود
بوی جنس نو غریبه بود
همه چی همیشه از تو بقچه ی مامانش میومد
نه از دسته یه آقاهه
نگران پولشم بود؟
سنش نمیخورد بدونه خستگی بابا از چیه...