۱۳۹۲ اردیبهشت ۱, یکشنبه

My self image...

Today I heard a mom punishing her little girl over something unimportant by telling her that she was not a good girl. 
Don't tell her "You are not a good girl"!
Tell her " What you did is not good".
Some times walking in the street you just have to go to some people, pat on their back and tell them: It's gonna be ok...
For no reason. People need it these days.
پدر و مادرم هرگز دعوا نکرده‌اند، آن‌جور که صداشان بالا برود حتی. همین است که هیچ‌وقت به صدای شکستن شیشه‌ها، و به شکستن شیشه‌ها عادت نمی‌کنم. و هرگز یاد نگرفته‌ام که چه‌طور باید شیشه‌خُرده‌ها را جمع کرد، و چه‌طور باید فردای روز واقعه، شکسته‌ها را بند زد، و تعریف شکسته‌ی تازه‌‌ی اشیا را پذیرفت، انگار همین‌طور شکسته بوده‌اند از ازل.
و آدمی با این تربیت، مرتاض نیست که روی خُرده‌شیشه‌ها راه برود، و عادت کند؛ درد می‌کشد، بغض می‌کند.
هیچ‌چی.

۱۳۹۲ فروردین ۳۰, جمعه

سلام.
بلیط گرفتم

کی میای؟!!!!

دوشنبه

مامان ذوق میکند
بابا بغض میکند و سرش را پایین میاندازد...

به همین راحتی میشود خوشحالشان کرد.
چرا من دلیل دردم؟.................................................................................

۱۳۹۲ فروردین ۲۹, پنجشنبه

با من از درد مردم نگو!

با من از فقر حرف نزن!

با من از بی کسی
با من از دست های بیرون مانده از زیر خاک نگو!

با من از زمینی که لرزید
با من از دلی که گریید
با من از گریه های کودک های بی مادر
با من از ترس کتک های پدر
با من از کودکان کار
با من از رگ پدر
با من از سرنگ مجانی چاره ی پیشگیری انتقال
با من از آمار ایدز و مرگ از بی پولی برای دیالیز
با من از عکس های دست جمعی بخیه روی پهلوی مردم جای فروش کلیه
با من از رفع احتیاج از تو صندوق صدقات با میله و آدامس
با من از زنان خیابانی
با من از مشکلات روانی
با من از کودکان سقط تو سطل های زباله ی بیمارستان
با من از فهمیده نشده های توی تیمارستان
با من از پرواز کودک بیمار روی دست پدر جلوی صندوق بیمارستان
با من از سرهنگ بازنشسته راننده ی تاکسی
با من از کتک هایی که تو بچگی به خاطر گم شدن خوردی
با من از ترس از تنهایی
با من از انتخاب نشدن
با من از احتیاج به آغوش کشیده شدن
با من از دیده نشدن
با من از فریادهایی که مردت سرت زد
با من از ترس از نزدیک ترین کس زندگیت
با من از غربت شب عروسیت
با من از لوازم التحریر قشنگ هم کلاسیت
با من از فهمیده نشدن
با من از زندگی سیر شدن
با من از کیلومتر ها پیاده رفتن از سر بی پولی
با من از تغییر مسیر از جلو رستوران ها به خاطر هوس بچه ات
با من از خجالت بی پولی شب عید
با من از پدر و مادر های تو خانه ی سالمندان
با من از جوونی که سر پیرش فریاد زد
با من از بچه ای که مادرش رو کتک زد
با من از نیازهای جسمی برآورده نشده
با من از نیازهای روحی گم شده
با من از خجالت
با من از اعتماد به نفس گدایی شده
با من از حق های داده نشده
با من از خونِ آدم رو لباس باتوم به دست ها
با من از خارج رفتن وطن پرست ها
با من از جانبازهای تو آسایشگاه
با من از درآمد آرایشگاه
با من از حرف های زیادی 
با من از غیبت
با من از دروغ
با من از یاد نگرفتن و یاد ندادن
با من از فقر فرهنگی
با من از کتاب های نخوانده 
با من از سن شروع سیگار
با من از ادعا
با من از ریتم حمیرا تو نوحه ی آدم بزرگا
با من از مردی که فهمیده نشد
با من از زنی که دیده نشد
با من از دانستن و ندانستن
با من از خواستن و نخواستن
با من از دیدن و ندیدن
با من از سردرگمی
با من از انتظار
با من از اضطراب
با من از امنیت
با من از تعریف شکست و پیروزی
با من از احساس های نا معلوم
با من از آموزش مردم...

نگو!


من سال ها و لحظه هاست سرم را به درد آن ها میکوبم که تنهایی ها و غربت خودم از یاد برود.
والا خیلی وقت بود برگشته بودم به آغوش مادرم...
دلت که درد گرفت, میگذاری زندگیت هم درد بگیرد.

با من از درد مردم نگو...
گاه اگر خواستی خودم را به من یادآوری کن.



۱۳۹۲ فروردین ۲۸, چهارشنبه

Window washers at childrens' hospital....


دلم میخواست رو سر در مطبم بنویسم:

اگه باور کردی مریضی, پیش من نیا. هروقت فکر کردی این وصله ها به تو نمیچسبه و اومدی بِکَنیش بیا تا جایی که توان دارم کمکت میکنم.

اذیتم میکنن آدم هایی که میگن:
 من فلان مریضی رو "دارم".
 من فلان بیمار "هستم". 
اگه پذیرفتی که هستی, میشی و میمونی. اگه حس کردی نیستی و از تو جداست شاید بشه کاری کرد.

میدونم نمینویسم. ولی دلم میخواست بدونن.

اگه از وجود تو اومده که مال تو هست و عین یه آشنا باید باهاش برخورد کنی و با جون و دل بخریش. حتی در طول درمان. اون هنوز عضوی از تو هست. غریبه نیست. درد بخشی از احساس ماست. مثل بویایی. مثل بینایی. مثل شنوایی...
اگرم اینطوری بلد نیستی که پس از تو نیست و بکن بنداز دور. خودت رو باهاش تعریف نکن. نذار باهاش یکی شی. یکی شی غالب میشه و اون تورو تعریف میکنه.

اگرم هیچ کدوم از این ها رو بلد نیستی باز هم بیا توو من یادت میدم :)

Dove


تا حالا خواب پرواز دیدی؟


 به نظر من احساس در لحظه خلق میشه.

حس در لحظه خلق میشه در جهان و تا ابد میمونه.

برای هر کس و برای هر چیز مختص اون.

یه فضای معلقی در جهان وجود داره که احساس های خلق شده ای که ممکنه ول شن یا درست تر بگم ازشون خیلی دور شیم میرن اونجا میمونن شاید. نمیدونم. ولی از بین نمیرن. میدونم

حس آدم ها فقط به هم دور و نزدیک میشه. به وجود که اومد دیگه از بین نمیره.
 واسه همینه که بعضی وقت ها نگاه که میکنی میفهمی چی میگه. بعضی وقت ها همون آدم رو با صد تا توضیح هم نمیفهمی. دور.... نزدیک..... دور.... نزدیک.....

شاید مثل حقیقت. که ما فقط بهش دور و نزدیک میشیم و میزان درکمون ازش به میزان فاصله ایه که ازش داریم. 

دیدی یه وقت هایی حست که به یکی  که دوسش داری کم میشه, غصه دار میشی؟ انگار چیزیه که واسه تو بوده ولی دست خودت نباشه و ازت گرفتنش و از اون حسِ خلق شده واست دورت کردن. آدم بعضی ها رو کلا دلش میخواد دوست داشته باشه و از دوست داشتنشون لذت میبره. غصه اش میشه وقتی کم میشه.
 دور شدی از حس خلق شده ات این موقع ها....

دیدی بعضی وقت ها خاطرات کسی که اصلا دیگه بهش حسی نداری هنوز دوست داشتنی ان؟ در حدی که نگران میشی نکنه هنوز بهش حس داشته باشی و این رو دوست نداری. آدم دلش میخواد بعضی ها رو کلا دوست نداشته باشه.
 رفتی دوباره تو مدار حس قبلی ها که معلق موندن, این موقع ها...

 دیدی بعضی وقت ها تو دلت یهو با یکی که خوب میشی و آشتی میکنی فکر میکنی اونم آشتی کرده و میخوای بری پیشش؟ آدم تو مدار یه حس خلق شده که بره نمیتونه کسی رو خارج از اون تصور کنه.
 رفتی تو مدار حستون این موقع ها...

دیدی بعضی وقت ها قبل از اینکه شکل بگیره دلت گواهی میده و میدونی حست داره کدوم وری میره ؟
 داره خلق میشه این موقع ها...

من عاشق اون فضاهای معلق دنیام :)
حقیقت محض اونجا موج میزنه!
 تا حالا خواب پرواز دیدی؟


یاد نوشته ی یکی از دوستام افتادم که تو یه قسمتیش به مخاطبش میگه:
تو آدما رو توی یه فضا دوست داری، انگار رابطه شخصی نداری اصلا. برا همین می تونی ایجوری برخورد کنی. فضای دوست داشتن.... برا همین رابطه ات هم مثل بقیه رابطه ها نیست اصلا.
تو مجبوری آدما رو دوست داشته باشی... تو فضاهای تازه خلق می کنی، آدمای جدید نقاشی می کنی، شکل های جدید می کشی...




۱۳۹۲ فروردین ۲۷, سه‌شنبه

نماز میت...

امشب میخواستم برای سیستان و بلوچستان درس بخوانم. تا روزی دردی را دوا باشم...
نشد
امشب میخواهم برای سیستان و بلوچستان فکر کنم 
و امشب میخواهم برای درد, غم بخورم...
تمام اشک هایی که مادرم پشت سرم ریخت, فدای غصه ی دلتان.
تا روزی که بیایم...

۱۳۹۲ فروردین ۲۶, دوشنبه

قدری درنگ, حتی به ثانیه ای, باعث میشه آدم ها دردِ بیان نکردن نکشن.

بیان نکردنِ...
 احساس
پشیمونی
دوست داشتن
معذرت خواهی
خداحافظی
مهربونی
تشکر
خوشحالی
ناراحتی
همه و همه ....

باید برای آدم ها درنگ کرد. 
احساس ارزشش را دارد.

یا بلدن احساسشون رو بگن و فقط فرصت لازم دارن. یا بلد نیستن احساس رو باید گفت و کم کم یاد میگیرن برای پر کردن اون لحظه های درنگ چی باید خرج کنن. کم کم که عادت کردن دیگه یا به اون درنگ ها احتیاجشون نمیشه و پیش دستی میکنن. یا انقدر شیفته و محتاج بیان احساسشون میشن که تمام اون درنگ ها رو با جون و دل میخرن و به تمام و کمال پرش میکنن. حتی با نگاهشون...

برای آدم ها درنگ کن. حتی اگر تو منتظر جلوه کنی.

Watch this movie.
Its gonna make you remember your patients' eye color...
You don't have to be a doctor to care though...
You just have to CARE, that's when you become an actual HEALER...
 
اونهایی که به آزمون الهی اعتقاد ندارن بگن چیه جریانِ اینکه ددددددددددددددددددددددقیقا اونی که ادعاش رو میکنی همیشه سرت میاد که ببینی چند مرده حلاجی؟
ها؟!
هاااااا؟
هااااااااااااااااااااا؟


در روزگاری به سر میبریم که عکس العمل به هر تغییری سرکوب کردنشه. من با پیشگیری موافقم ولی درمان به نظرم میشه به تعویق بیافته. درد نوعی از زندگیه. تجربه ای از زیستنه. مسکن به نظرم ساخته ی راحت طلبیه بشره. درد درهای جدیدی رو باز میکنه. به تحمل. به بصیرت. به حقیقت. ولی تحمل درد هم حد و اندازه داره. درمان رو فقط باید به تعویقش بیاندازی. ولی نه در حدی که حس درد از بین بره.
این روزها روزگار داره زور خودش رو میزنه به من چیزهایی رو بیاموزه که خلقتم رو بلد نبودنشون بنا شده. چیزهایی که اتفاقا لزوما نادرست و ساخته ی دست جامعه نیستن. داره بهم حقایقی رو میاموزه که همه اش رو دوست ندارم بلد باشم. آدم درد رو که خوب تحمل کنه چشم و بینشش به جاهایی باز میشه که تاحالا نرفته بود. تجربه ی ارزشمندیه. ولی من آدمی ام که دلم نمیخواد حساسیت به دردم از بین بره, حتی به قیمت قوی شدن. من دلم میخواد به بعضی چیزها کم طاقت باقی بمونم. من دلم میخواد بعضی چیزها تا آخر جهان درد داشته باشه و بی تابم کنه. ترس بعضی وقت ها شجاعت میاره. پریشانی دیوانگی میاره و از پشیمونی دورت میکنه...

۱۳۹۲ فروردین ۲۴, شنبه

میگوید من همه جا تو را میخوانم
به خیالش من برای کسی غیر از او هم اصلا مینویسم...

چه خوب که تو هم مینویسی.
نباشی که من کلا نمی توانم.


دلم خاطره ای میخواد که وقتی به عکس هاش نگاه میکنم الانم دردم نیاره. دلم الانی میخواد که خاطره اش بعدا دردم نیاره.
دلم دوباره اتفاقی میخواد که الانم رو بیشتر از خاطراتم دوست داشته باشم و خاطراتش رو بعدا کمتر از الانم...
خاطره حتما مال قدیم ها نیست. خاطره شاید به نزدیکی لبخندی باشه که هنوز رو لبته بعد از خداحافظی...
قدیم ها آدم به آلبوم عکس ها با ذوق نگاه میکرد. قدیم ها دسته جمعه میشستیم آلبوم نگاه میکردیم و قهقه میزدیم. قدیم ها آلبوم نگاه کردن جزو سرگرمی هامون بود...
 دلم چنین زندگی ای میخواد. دلم چنین حسی میل داره...
دلم برای ذوق کردن تنگ شده...

انگار دلم "اتفاق" میل داره...

۱۳۹۲ فروردین ۲۳, جمعه




یه مدته فکر میکنم آدم ها چرا انقدر وقتی میفهمن بیماری لاعلاج گرفتن داغون میشن؟ چرا انقدر از مرگ میترسن؟ چرا انقدر اذیت میشن با دونستن خبر بیماریشون و نا امید میشن؟ مگه میدونن با مردنشون اون طرف چی میخواد پیش بیاد که ازش اجتناب میکنن؟ مگه این دنیا واقعا چه چیز ارزشمندی غیر از وابستگی های قراردادی بهمون داده که انقدر برامون ارزشمندن؟ برای من مالکیت حقیقی تو این دنیا جز فرزند و جز پدر و مادر وجود نداره  و عشق که برای تو خلق شده... بقیه همه قرار داده. چیه از این دنیا رفتن انقدر اذیت کننده است؟ مالکیت حقیقی که با بود و نبود از بین نمیره. غیر حقیقی هم که وابستگی نداره. یعنی واقعا همه ی اون هایی که موقع رفتنشون غصه دار میشن به "حیات" به عنوان یه موهبت نگاه میکردن؟!...

نمیدونم. شاید روزی که با بیمارها بیشتر سر و کار پیدا کنم بیشتر بفهمم. یا شاید روزی که خودم بیماری لاعلاجی بگیرم....

ولی برام جالب بود اون لحظه ای که فهمیدم میتونه ترس از مرگ و درد و سختی های بیماری کشیدن نباشه اصلا.

حداقل برا یه آدمی مث من که بدنش رو جدا از روحش نمیدونه و روزی که بیماری ای رو تجربه میکنه از تنش میخواد که خوب شه و قدر خوب شدنش رو میدونه.
 روح باید تن رو نوازش کنه... تن بستر روحه...  روح جانِ تنه...
برا کسی مثل من که وقتی یه جای بدنش زخم شد و روش چسب زخم زد تا روزی که چسب رو برداره حواسش هست که سلول ها اون زیر دارن تلاش میکنن و ازشون غافل نمیشه. چسب رو نمیزنه و اوتومات بعد چند روز انتظار داشته باشه وقتی برش داشت خوب شده باشه.
هستند آدم هایی که وقتی دل درد دارن با مسکن آرومش نمیکنن. نوازشش میکنن....
اذیتم میکنن آدم هایی که خودشون رو اسیر تن میبینن...
برا منی که بدنم برام شخصیت داره و باهاش برخورد میکنم و مراقبشم, وقتی یه همچین چیزی در جواب مراقبت هام بهم بده و سلول های خودم علیه ام قیام کنن حس میکنم نمک نشناسی کردن. حس میکنم بدن خودم بهم خیانت کرده. حس میکنم
قدر هم رو ندونستیم...
هیچی به اندازه ی غریبگی یه آشنا درد نداره...
 
این دردناک تر میشه وقتی میبینی  این همون بدنته که بهش شخصیت جدا دادی و از بیرون مراقبش بودی ولی در عین حال جزوی از وجود تو هست و ازت جدا نیست. وقتی یه تیکه از"ت" باهات سر ناسازگاری میزنه, یه تیکه از خودت که جداست ولی از تو, خیلی دردش بیشتره. دیدی وقتی زیر زانوت یهو خالی میکنه؟ یا وقتی از خواب پا میشی میبینی یه قسمت از دست و پات زیرت مونده انقدر خواب رفته که بی حس شده و اصلا احساسش نمیکنی و وقتی تلاش میکنی باهاش راه بری یه کار دیگه میکنه و یه سمت دیگه میره؟ بهت وصله ولی مال تو نیست. مال تو هست ولی مث تو عمل نمیکنه! بعد هیچ راهی برا درمونش نداری جز اینکه صبر کنی و زور بزنی عضوی از خودت (خون) بره توش و خودت (عضو خواب رفته) رو نجات بده. وقتی یه تیکه از خودت باهات غریبه گی میکنه چی کار میخوای باهاش بکنی جز اینکه شوکه بشی و
بشینی یه گوشه نگاهش کنی؟! اگه از خودته که زبونی جز زبون خودت بلد نیستی باهاش حرف بزنی درستش کنی! ولی اگه از خودته که نباید با خودت غریبه گی کنه که لازم باشه باهاش حرف بزنی اصلا! اگه غریبه گی کرده که زبون خودت رو دیگه نمیفهمه که بخوای باهاش حرف بزنی و الا اینطوری نمیشد...

شاید اونهایی که انقدر از شنیدن خبر بیماریشون فرومیپاشن دردی از این جنس رو تجربه میکنن و الا ترس از مرگ و درد و دوری نیست....




پ.ن. از لحاظ علمی دلیل خواب رفتگی علی رغم تصور عوام خون نرسیدن به عضو نیست. فشار بر روی عصبه عضو هست