۱۳۹۱ اسفند ۶, یکشنبه

ما کدام طرفیم؟

عقب تاكسي كنار يك پسربچه شش، هفت ساله نشسته بودم. پسربچه تنها بود و بدون اينكه پلك بزند، از پنجره بيرون را نگاه مي كرد. بيرون آسمان ابري و سربي رنگ بود و كسي رد نمي شد. نفهميدم پسربچه به كجا خيره شده و به چه چيز نگاه مي كند. متعجب بودم آخر چطور پسربچه يي با اين سن و سال تنها سوار تاكسي شده است. جلوي تاكسي زني نشسته بود كه صورتش را نمي ديدم و به روبه رو نگاه مي كرد. راننده تاكسي مرد ميانسالي بود كه موهايش سفيد شده بود ولي صورتش چين و چروك نداشت. راننده بي شتاب در خيابان مي راند. خيابان خلوت بود و از ترافيك خبري نبود ولي راننده تند نمي رفت. كسي حرف نمي زد. زن پا به سن گذاشته يي كه كنار خيابان ايستاده بود، گفت: «مستقيم». راننده ايستاد. به زن كه به تاكسي نزديك مي شد نگاه كردم. زن به شدت شبيه مادربزرگم بود، مادربزرگ عزيزم كه او را مي پرستيدم و وقتي 11 ساله بودم مرده بود. زن سوار تاكسي شد و كنارم نشست. نگاهش كردم، خودش بود. مادربزرگم بود. مطمئن بودم. داشتم ديوانه مي شدم. رو به زن گفتم: «مادربزرگ». زن برگشت نگاهم كرد و با چشم هاي وحشت زده فرياد كوتاهي كشيد و گفت: «غيرممكنه... غيرممكنه... تو وقتي 11سالت بود مردي... غيرممكنه.»

سروش صحت


شمس و مولانا

با بعضی ها که پیوند میخوری هرآنچه دارن بر تو جاری میشه. آنچنان باهاشون یکی میشی و ازشون سرشار که زندگیت و فکر و ذهنت آینه گی وجودشون رو میکنه. ولی وقتی از حال و روزت دم میزنی خجالت میکشی. او که تجسم واقعی اون حقایق هست یا نه تجسم بلکه خود آنهاست خاموشه و تو از بازتابش به درونت دم میزنی...
سروش صحت قلم مهربانی دارد.
مدتی به طور هفته گی در روزنامه ی اعتماد داستانک هایی تحت عنوان "تاکسی نوشت های سروش صحت" به چاپ میرساند.
میتوانید در سایت های مختلف آن ها را بیابید.


با موبايل حرف مي زدم. دختر جواني که کنارم نشسته بود، مرتب نگاهم مي کرد. متوجه شدم صدايم از حد معمول صحبت کردن در تاکسي بالاتر رفته است. خجالت کشيدم. سر و ته حرف را هم آوردم و تلفن را قطع کردم. دختر جوان باز هم نگاهم مي کرد. گفتم؛ «مثل اينکه خيلي بلند حرف زدم. ببخشيد، حواسم نبود.» دختر جوان گفت؛ «نخير... من پنجشنبه ها يادداشت هاي شما را مي خونم، مي خوام يه چيزي به شما بگم ولي روم نمي شه.» راننده توي آينه نگاهي به من و دختر جوان کرد. نمي دانستم چه بگويم. گفتم؛ «شما لطف داريد.» دختر گفت؛ «من يه خواهش دارم، پول هم بخواين مي دم.» راننده دوباره در آينه نگاه کرد. دختر گفت؛ «بگم؟» گفتم؛ «نمي دونم.» دختر جوان گفت؛ «مي شه از خواننده هاتون بخواين هر کدوم مطلبتون رو خوندن براي مادر من دعا کنن؟» راننده در آينه نگاه نکرد و به روبه رو خيره شده بود. پرسيدم؛ «مريضن؟» دختر گفت؛ «بله.» و صدايش لرزيد. گفتم؛ «يعني مي خواين اسم ايشون را بنويسم؟» دختر گفت؛ «فرقي نداره، فقط براش دعا کنن.» پرسيدم؛ «بيماري شون چيه؟» مرد ميانسالي که جلو نشسته بود، گفت؛ «چه فرقي مي کنه؟» گفتم؛ «يعني فکر مي کنيد ...» دختر گفت؛ «اگه فقط يکي از دعاها بگيره، بسه.» بعد گفت؛ «مي نويسين؟» گفتم؛ «نمي دونم مي تونم يا نه ولي اگه شد، چشم.» کمي جلوتر پياده شدم، مي خواستم از پل عابر بالا بروم که يک نفر از پشت شانه ام را گرفت. همان مرد ميانسالي که جلوي تاکسي نشسته بود، بود. گفتم؛ «بله؟» گفت؛ «مي شه بنويسيد خواننده هاتون براي من هم دعا کنند؟» به مرد نگاه کردم، پيشاني اش خيس عرق بود و نفس نفس مي زد ، معلوم بود دويده است. پرسيدم؛ «شما هم بيماريد؟» مرد گفت؛ «نخير.»
 ------

راحتي ............

جواني که کنارم نشسته بود با موبايلش حرف مي زد. بقيه ساکت بودند. جوان پرسيد؛ «ساعت نه خوبه؟... نه و نيم چي؟... باشه پس نه و نيم منتظرتم.» بعد موبايلش را قطع کرد و تا وقتي که يک ايستگاه بالاتر از تاکسي پياده شد، کسي حرفي نزد. جوان که پياده شد، راننده گفت؛ «حالا تا خود نه و نيم سر حاله.» به پياده رو نگاه کردم، جوان کيفش را روي شانه اش انداخته بود و دور مي شد صورتش را نمي ديدم، اما به نظر من هم سرحال مي آمد. زن مسني که روي صندلي جلو نشسته بود، گفت؛ «خوش به حالش. من خانه برم رفتم، نرم نرفتم... سي ساله نه منتظر کسي هستم، نه کسي منتظرمه.» مردي که کنارم بود به زن مسن گفت؛ «اتفاقاً خوش به حال شما. قدر راحتي تون رو نمي دونيد.» زن مسن گفت؛ «مرده شور اين راحتي رو ببرن.» زن مسن که پياده شد به دور شدنش نگاه کردم. صورت او را هم نمي ديدم.
 ----
  
 یه کتاب خوب که دستم باشه یه مدتی و ذره ذره بخونمش حس میکنم عاشق شدم. هروقت یادش میافتم دلم یهو میریزه و ذوق میکنم.

متن و وبلاگ و داستان کوتاه خوب که پیدا میکنم حس میکنم همین الانه که بمیرم. تند تند میخوام تا نمردم همه اش رو بخونم. ول نمیکنم.
هیچ اشکالی ندارد که من هفته که آغاز میشود تا پایان به خود ناسزا میگویم که ای کاش تعطیلات آخر هفته را خوب درس خوانده بودی که روزهای هفته این بساط خواب و خوراکت نباشد.
من به منِ آخر هفته هایم نیاز دارم.
چند روزه دارم حرفهای آدم هایی رو که دلشون میخواد خودکشی کنن و به قول خودشون به آخر خط رسیدن رو میخونم. جالبه و دردناک. لینک
آنچه آموختم اینه که همه ی ما آدم ها به مبارزه با درد یا فرار کردن ازش شرطی شدیم. یعنی فکر میکنیم تنها عکس العمل در مقابل درد ساکت کردنشه.. یا درمانش میکنیم یا مسکن میخوریم یا عضو رو قطع میکنیم که کلا دیگه درد نداشته باشه.
میشه درد کیفیتی از زندگی باشه. میشه نوعی زندگی کردن باشه.
تا وقتی رویکردت از درد, درد باشه, درد داره. وقتی باهاش عشق بازی کنی نور میشه...

--------------------------

به نظرم آدم هایی که به خودکشی کردن فکر میکنن خیلی زنده تر از اون هایی هستن که فکر نمیکنن. "زنده"گی کردن درد داره. اونهایی که درد میکشن به خودکشی فکر میکنن. اون ها هستند که "زنده" بودند که درد رو احساس کردند. آنکه به خود کشی فکر میکنه ضعیف نیست. داره سعی میکنه "زنده"گی و "مرده"گیش دست خودش باشه.

که هر دو بر من مسکین حرام است...


۱۳۹۱ اسفند ۵, شنبه

من: خانوم فلانی چطوره؟
میم: بد نیست. اونم بنده خدا یه چشمش رو که به خاطر بیماری قند از دست داد دیگه روحیه اش خیلی خرابه.
من: میم جان! هردفعه ازت حالش رو میپرسم فقط همین رو جواب میدی. بابا اون آدم مگه همه چیش تو همین خلاصه میشه؟
میم: نه بابا! منم اتفاقا کلی باهاش حرف زدم سعی کردم بهش روحیه بدم.
من: میم جان! اون آدم اتفاقا داره از همین درد میکشه. از اینکه هرکی میبیندش تنها چیزی که ازش میبینه چشمیه که نداره. تعریف اون آدم تو ذهن جامعه بیماریشه. هرکی اون آدم رو یاد میکنه فقط از همین حرف میزنه. چرا یه دفعه حالش رو میپرسم از خودش نمیگی؟ از چیزی غیر از اونچه نداره نمیگی؟!!!
من اگه الان با یه خال گوشتی رو صورتم بیام جلوتون تنها چیزی که بلدین از من ببینید همونه. تصویر ذهنیتون از من اول و آخر همون خالیه که بیچاره رو صورتشه. بس کنید! آدم ها به آنچه ندارن خلاصه نمیشن!
پ از اونور اتاق بدو بدو: چی شده؟! ط کجاش خال گوشتی داره؟!
من: ....

ای دل مجنون و از مجنون بتر/ مردی و مردانه کردی عاقبت

فکر میکنی فقط عبدالباسط که با صوتش مسلمون میکنه نفسش حقه؟ یا اونی هم که اینطوری ناله ی دلت رو به گوش خودت نوازش میکنه و دردت رو از خودت بهتر میگه؟





به مژگان سيه كردي هزاران رخنه در دينم
بيا كز چشم بيمارت هزاران درد برچينم

الا اي همنشين دل كه يارانت برفت از ياد
مرا روزي مباد آن دم كه بي ياد تو بنشينم

جهان پير است و بي بنياد از اين فرهادكش فرياد
كه كرد افسون و نيرنگش ملول از جان شيرينم

زتاب آتش دور ي شدم غرق عرق چون گل
ببار اي باد شبگيري نسيمي زان عرق چينم

جهان فاني و باقي فداي شاهد و ساقي
كه سلطاني عالم را طفيل عشق مي بينم

اگر بر جاي من غيري گزيند دوست حاكم اوست
حرامم باد اگر من جان به جاي دوست بگزينم

صباح الخير زد بلبل كجايي ساقيا برخيز
كه غوغا مي كند در سر، خيال خواب دوشينم

شب رحلت هم از بستر روم تا قصر حورالعين
اگر در وقت جان دادن تو باشي شمع بالينم

حديث آرزومندي كه در اين نامه ثبت افتاد
همانا بي غلط باشد كه حافظ داد تلقينم

مکه

دیگه کم کم دارم یقین پیدا میکنم اگه یه عمر واسه یه چیز تلاش کردی و بهت بدتش به این معنی نیست که جایزه ی تلاشت بوده و بگیر نوش جونت. یک ثثثثثانیه غافل شی پریده.
لیاقت رو میده ولی وقتی داد به سرعت دادن نمیگیره. این دفعه میکشه, ببینه میتونی نگه داری یا نه...

۱۳۹۱ اسفند ۲, چهارشنبه

دیدی یه وقت هایی یه چیزهایی میذاره جلوت که هیچ کدوم as in literally هیچ کدوم از اندوخته هات به کارت نمیاد؟
بلد نیستم این روزهام رو.
بلد نیستم.

۱۳۹۱ اسفند ۱, سه‌شنبه

آهاااااااااای دانشکده ی پزشکی ای که ادعات میشه نمره ی اول و آخر مهارت و تکنیک معاینه ی بیمار رو به نحوه ی برخورد دانشجو با بیمار میدی و احترام به بیمار از همه چی واست مهم تره!  لااقل برا هر مبحث خاص درسی که بیمار به منِ دانشجو میدی مریضی بده که دردش مربوط به همون مبحث درسی باشه تا حالم از خودم به هم نخوره وقتی یک ساعت عین یه ابزار دست و پاش رو این ور اونور میکنم و فقط اون علائمی که لازم دارم نمره بیارم ازش بررسی میکنم, در حالی که بیماریش ربطی به مبحث من نداره و مجبورم به خاطر اینکه وقتم تموم نشه و نمره ام کم نشه بهش توجه نکنم.
 هر بار که پاش رو بلند میکنم به زبون بی زبونی بهم میگه درد داره. میفهمی؟!!!! درد داره مریضم. بیمارِ من! توجه نکنم درد میکشم به جای اینکه درمون باشم.
 و من به علائمی که نداره توجه میکنم و باید فقط تئوری سوالی که استاد ازم پرسیده رو جواب بدم و آخر هم تو بهم نمره ی کامل بدی چون بعد معاینه با بیمار دست دادم و ازش تشکر کردم...
آهای دانشگاه! شعور طبابت که بهم یاد نمیدی حداقل یه کاری نکن حالم از خودم به هم بخوره. من اومدم درمون "درد" یاد بگیرم نه مرض.
اصلا واسم مهم نیست که از اون اتاق رفت بیرون میاد پیش شما دکترهای دانشگاه و درد اصلیش رو بررسی و مجانی شاید درمان میکنید چون وقتش رو در اختیار دانشجو قرار داده. مهم اینه که یادم دادی توجه نکنم. مهم اینه که درد داشت یادم دادی بذارم از پیشم بره...

از خودم بدم میاد.
بغض دارم.

سال ها بود همیشه فکر میکردم کودکانی که باهام غریبگی میکنن و از دور میبیننم باهام خوب نیستن در حالی که من انقدر دوسشون دارم اگر بهشون دست بزنم نازشون کنم همین که پوست هم رو لمس کنیم انرژیم انقدر بهشون میرسه که دیگه از نگرانیشون کم بشه و به من همون حسی رو پیدا میکنن که من بهشون دارم. ولی هرچه کردم خیلی هاشون اینطوری نشدن و من روز به روز اعتماد به نفسم رو از دست میدادم. تشنه ی کودکان بودم و نمیتونستم باهاشون ارتباط برقرار کنم. حس میکردم فکر میکن حسم بهشون بازی و دروغه که باورش نمیکنن تا اینکه یه جا خودنم به کودک نزدیک بشی و دست بهش بزنی نگرانش میکنی و وارد حریمش میشی, بهش حس تجاوز میدی و جواب کل سوال هام بود و اعتماد به نفس های ریخته ام...
و حالا غرق در لذت میشم وقتی آرامش آغوش مادرش رو هم زمان با لبخند از راه دور بهش هدیه میکنم و اون بهم دست تکون میده در حالی که میدونه تو آغوش مادرش امنه و وقتی خجالت میکشه سرش رو رو شونه ی اون پنهان میکنه و از زیر به من میخنده.....
و جایی خواندم: 
قوانین بوسیدن کودکان

وقتی کودک خود را به زور می بوسيد يا بغل می کنيد، در واقع به او می آموزيد که تسليم تمايلات ديگران باشد.

مهم نيست کودکتان چند سال داشته باشد، حريم او را محترم شماريد و بدون اجازه او حتی ذره ای به حريم او نزديک تر نشويد.

حتی اگر فرزند خردسال شما هنوز قادر به صحبت کردن نيست، قبل از بغل کردن او منتظر ديدن رضايت او با زبان بدنش باشيد.

احترام گذاشتن به خواسته های کودکتان آنچنان روال هميشگی شما باشد که کودک باور کند که هيچ کس حق ندارد بدون اجازه ی او به او نزديک شود يا با او تماس داشته باشد.

به تعداد تک تک آدم های بزرگ و کوچک و پیر و جوان و کودک و سالم و بیمار و خوب و بد و شاد و ناراحت و یک زبان و متفاوت زبان و هم فکر و غیر همفکر که نتونستم باهاشون ارتباطی که میخواستم برقرار کنم شکست خوردم تو زندگیم و شکستم.
همیشه از بچگی میشستم حیوانات و حشرات رو که کنار همدیگه آروم به کارشون میرسن ولی تا یه آدم میاد جلوشون پراکنده میشن نگاه میکردم و واسم جالب بود ملاک ترسیدنشون اینه که یکی غیر از خودشون بیاد تو جمع. همش برام جای سوال بود یعنی از کجا از هم نوع خودشون رو میشناسن. اونی که شبیهشون باشه رو از ظاهرش میشناسن یا عقلشون هم میرسه؟  چیزی توش میبینن و با هم مکالمه دارن؟ حس دارن؟ اگه ظاهره فقط پس چرا یه دسته مورچه که دارن میرن یه کرم هم از کنارشون رد میشه پراکنده نمیشن؟ چرا پرنده ها رو بوفالو میشینن و با اون حرکت میکنن؟ بابا دیگه تو نسل های جدید پرنده هم عقلش میرسیه که گربه هم بلاخره یه روز سیرمونی داره و گربه ی سیر آزارش بهش نمیرسه و تو پر و پاش میپیچه.خلاصه ی کلام اینکه از هم نوع خودشون نمیترسیدن و برام جالب بوده همیشه که از کجا میدونن.
حالا این روزها...
همش آدم های دور و برم رو نگاه میکنم و میبینم چقدر حس های متفاوتی به هرکدومشون دارم!
چی به سر خودمون و جنسمون آوردیم که از بعضی هم نوعمون باید بدمون بیاد, خشممون بگیره و یه جا با بعضی ها تنها باشیم بترسیم اصلا؟ ترس به معنای واقعی کلمه....
یعنی ما از حیوانات کمتریم؟!
باید با هم یه کاری کرده باشیم که از هم نوع خودمونم بترسیم؟...
به جای اینکه گریه کنم مینویسم.
بیشتر خالیم میکنه.

۱۳۹۱ بهمن ۲۹, یکشنبه

یه بنده خدایی خیلی خوب میگفت:
همه میگن جهان سوم جاییه که فلان, جاییه که بهمان, ایرانی ها فلان, ایرانی ها بهمان...
فکر میکنن جهان سوم یه جا و مکانیه که این بیچاره های خوب و روشنفکر افتادن توش و محکوم به زندگی هستن.
جهان سوم همین ماییم که تشکیلش دادیم. جایی جدا نیست.
کلمات قدرت آزار دادن شما را ندارند مگر آنکه گوینده ی کلمات

برایتان بسیار عزیز باشد . . .
 
 
Lable: دیگران

۱۳۹۱ بهمن ۲۸, شنبه


 در جوامع استبدادی همیشه زن و مرد از هم جدا می شوند تا مرد ها و زن ها چیزی که بینشان جریان داشته باشد، شهوت بیمار گونه ناشی از توهم  شناخت از هم باشد،  تا هیچ زنی و مردی زیبایی و زشتی واقعی را نتواند تشخیص بدهد و زن ها و مرد ها در انتخاب هم به اندازه شهوت برانگیز بودن توجه داشته باشند و بس ، نه چیز دیگری ..چرا؟؟
چون اگر در جامعه روابط زن و مرد آزاد باشد آن دیوار شهوت فرو می ریزد و زن ها و مرد ها زیبایی و زشتی واقعی را تشخیص می دهند و خانواده هایی که تشکیل می دهند بر دوست داشتن انسانی بنا می کنند و فرزندان سالم تربیت می کنند که تاب استبداد را ندارد و به عبارتی استبداد با وجود آنها بیگانه است، چرا که آزاد پرورش می یابند
 
بخشی از مقدمه ی کتاب "ضیافت" از افلاطون

۱۳۹۱ بهمن ۲۲, یکشنبه

آیا اکثریت نشانه ی درست بودن است؟

این روزها دارم واحد روانپزشکی میگذرونم. هر لحظه اش برام رنج آوره وقتی رویکرد این علم به  تفاوت های روانی (نمیخوام حتی اسمش رو بذارم بیماری) یه بیماریه و فارغ از خواست و عدم خواست بیمار در صدد درمانش برمیاد.
صدور حکم و آموزش تجویز فلان دارو برا فلان بیماری. فلان درمان برا فلان شرایط.
 یه سری دارو میده میگه تو "بیماری"! باید بخوری "خوب" شی. خودت حالیت نیست. چون با ما متفاوتی باید این ها رو بخوری مثل ما بشی تا اسمت بشه سالم. چون ما بلد نیستیم با آدم هایی غیر از مدل خودمون چطوری رفتار کنیم همه رو یا به زور مثل خودمون میکنیم یا میندازیم زندانی میکنیم یه گوشه که خطری ما "سالم" ها رو تحدید نکنه. بخور خوب شی.
بعد همین ما چون خیلی با شعوریم و روز به روز فرهیخته تر میشیم تمام معتادینی رو که با انگ های اجتماعی یه عمر له کردیم تصمیم میگیریم بیمار خطاب کنیم و بگیم " معتاد مجرم نیست, بیمار است" که حالشون بهتر شه و خودمونم از با شعوری خودمون همه جا دم بزنیم و کلی با این کارمون به خودمون افتخار کنیم. بیمار بودن رو بهشون سلاح مبارزه میدیم و فکر میکنیم بیمار بودن رو بهشون تلقین کردن سبک کردن و هموار کردنه مسیره واسشون. فرقی نمیکنه. مجرم باشه پلیس و قاضی واسش نسخه اش رو میپیچه, بیمار باشه دکتری که بهش میگه تو حالیت نیست, باید این ها رو بخوری مثل ما خوب شی.
کسانی که سال ها در این زمینه تحصیل و مطالعه کردن چرا هرچی پیش میرن درمان هاشون مطلق تر میشه و روش های قطعی تری برا "سالم" کردن انسانهایی که از بقیه متفاوتن پیدا میکنن؟چرا هیچکی نمیاد بگه شاید کسی که سلول های مغزیش از حد نرمال جامعه با هم بیشتر ارتباط دارن "بیمار" اسکیزوفرنی نیست, بلکه شاید قابلیت دیدن و شنیدن بیشتر از آنچه اکثریت جامعه میبینه و میشنوه رو داره؟ چرا هیچکی نمیاد بگه کودک اوتیسمی بیمار نیست, تمام آنچه ازش رنج میکشه به خاطر شنیدن و دیدن بیش از حده که مغزش برای کنترل کردن اون اضافه ها تربیت نشده؟ چرا هیچکی نمیاد بگه فرد دچار آلزایمر وقتی راجع به حضور کسانی که مرده اند حرف میزنه توهم نزده بلکه شاید از بین رفتن بعضی سلول های مغزی توانایی های دیگری رو در مغز فعال میکنه که میتونی چیزی غیر از ماده ی اطرافت رو درک و لمس کنی؟ حضوری که اکثریت جامعه حس نمیکنه چون مغزش اون قابلیت رو نداره. کی میگه اون هایی که افراد اسکیزوفرنیک میشنون و اشخاص در حال تشنج میبینن وجود نداره؟ کی میگه وجود داره؟
حرف سر اینه که برای چی باید "درمان" کرد؟ درمان مال وقتیه که بیماری نلقی بشه. چرا نحوه ی برخورد و زندگی کردن با اینگونه قابلیت ها رو یاد نگرفت و یاد نداد؟ تا زمانی که شاید روشن تر بشه خیلی چیزها.

چند روز پیش با این ویدئو برخورد کردم بعد از نوشتن این متن و کلی کیف کردم.
شاید شما هم لذت ببرید :)

۱۳۹۱ بهمن ۲۱, شنبه

امروز داشتم یه کپسول میخوردم. از اون ها که توش دونه های ریز ریز پر کردن. عین جغجغه صدا میده. و خیلی برام جالب بود که همینطور که داشت از ته گلو و مریم میرفت پایین صداش رو حس میکردم.
درونمون به ما به همین نزدیکیه. 
خودمون انقدر یه چیز گنگ و پیچیده تصورش میکنیم. 
هیچکی به آدم به اندازه ی خودش نزدیک نیست. 
یه دفعه به خدا میگفتم: به تو ام آخه دیگه باید توضیح بدم چمه؟ !
یکی از مراقبت هایی که آدم باید از خودش بکنه اینه که خودش رو بشناسه. این یه نوع مراقبته. عین اینکه هر روز میری حمام از تنت مراقبت میکنی تمیز شی. دیدی وقتی به تنت کرم میزنی و میمالیش به تنت حس میکنی داری از خودت مراقبت میکنی و ناز خودت رو میکشی و خودت رو ناز میکنی؟ نوع مراقبتِ جسم اونه. نوع مراقبت روح شناختشه.
روزهایی که حالت خوش نیست به درونت دست پیدا کردی. چون واست نا آشناست احساس غریبگی میکنی و روزمرهگیت رو ازت میگیره. بلد نیستی مث همیشه لبخند بزنی. حس میکنی هرکاری میکنی داری دروغ میگی. چون حال و ظاهرت یکی شده و به این عادت نداری.
میشه انقدر شناختش و در دسترست باشه که حضورش عین خودت باشه. متحلوت نکنه. میشه یه پرده انداخت جلوش که لطیف مراقبش بود و دست ِ هر لحظه ی خودت و دیگری بهش نره. ولی پرده باید حریر باشه نور بخوره.
هیچ وقت فکر کردی وقتی لقمه رو قورت میدی کجا میره؟ چی میشه؟ مسئولیتش فقط تا ته گلوت با تواِ؟!
میشه بقیه اش هم دست تو باشه...

--------------------------------------------------------------

تو این خلقت همه چی دست یافتی یا حتی در دسترسه. فقط جنس تلاش برا رسیدن به همه اشون یکی نیست. تلاش بعضی چیزها کشیدن نازشونه. و این اصلا عیب نداره.
مثل زبان دل آدم ها
مثل زبان قرآن.

۱۳۹۱ بهمن ۲۰, جمعه


از من به شما نصیحت که:
رابطه جای عرض اندام و پیاده کردن تمام آنچه تا قبل از این آموخته و اندوخته ای نیست. رابطه جای میزان کردن و بررسی دونه دونه ی چیزهاییه که فکر میکنی درست یا غلطه و یه عمر بهشون چسبیده بودی و تغییر و یا محکم کردنشونه.
هروقت تشنه ی بهتر شدن شدی بسم الله...

۱۳۹۱ بهمن ۱۶, دوشنبه

خانواده

همیشه واسه بهتر شدن لازمه یا کسی بالاتر از خودت کنارت باشه یا "دیگری" باشه غیر از خودت کافیه که کمکت باشه برا دیدن آنچه هستی و تقویت یا تغییرش. 
ولی همیشه لازمه کسی هم کنارت باشه که خودِ خودت رو دوست داشته باشه و براش بس باشی. نه حتی کسی که خوبی هات رو دوست داره و بدی هات رو هم بهت میگه. اینجور آدم ها هم به اندازه خودش ارزشمندن و لازمن تو زندگی ولی حتی اینجور موقع ها هم مجبوری خوبی هات رو بهشون نشون بدی که دوسش داشته باشن. حتی وقتی کسیه که قدرت رو میدونه, باید نشون داد که ببینه. و این اصلا بد نیست. به نظرم آدم ها وظیفه اشونه خودشون رو به دیگری نشون بدن تا اون اجازه ی انتخاب داشته باشه. از طرفی اون جایی که لازم باشه خوب باشی تا کم کم عادات بدت کمرگ شه سر جای خودش, ولی آدم درعین حال هم زمان لازم داره در بستری باشه که خود خودش باشه و دوست داشته بشه بدون هیچ تلاشی. هیچ جا تو جهان نیست به نظرم جز کنار مادرت...
مادر میتونه تو رو چون خودش دوست بداره. چون از اونی...
آدم ها حق دارن تو رو اونجور که دلشون میخواد دوست داشته باشن.
تو حق داری کسی رو انتخاب کنی که اونطور که تو دوست داری دوست داشته باشه. ولی بدون آدم ها این حق رو دارن اونطور که دوست دارن دوست داشته باشن. 
آدم هایی که کنار هم ان حق دارن به دلایل متفاوتی از همدیگه یکدیگر رو دوست داشته باشن. 
عیب نداره که تو فلان اخلاقش جذبت کرده و او یه اخلاق دیگه ی تو. لزومی نداره هردو یه چیز مشترک جذبتون کرده باشه.
بذار دوست داشته باشه. حتی به دلیل دیگری از آنچه تو اون رو دوست داری.
به نظرم اصلا راحت نیست. و نمیدونم درستش اینه که دقیقا کسی که به دلیل مشترکی مث تو جذبت شده رو انتخاب کنی یا به اینی که بالا گفتم بها بدی. ولی میدونم که اگه این رو بپذیری از دوست داشته شدن لذت خواهی برد تا دلایل اون.

خود درمانی

دیدی یهو به یه جا میرسی حس میکنی کلاااااا داشتی بیخودی زور میزدی؟
یه عمر داشتی سعی میکردی بین اونهایی که "هستن" خودت رو جا بدی تا هم خودت هم دیگران حس کنن تو هم "اونی"؟
اگه این رو موقعی بفهمی که اونی که واقعا هستی رو پیدا کردی و میتونی توش خوب باشی عیب نداره و اتفاقا لذت بخش هم هست. ولی اگه یهو در حالی که داری زور میزنی خودت رو از بین اونهمه آدم جلو در مترو فشار بدی تو, به خودت بیای بگی " که چی؟" بگی "داری چی کار میکنی؟!!!" و خودت رو از بیرون نگاه کنی یهو خالی میشی... یهو مثل برنامه ی  تام و جری که تام میخوره به یه جا یهو خورد میشه میریزی زمین...
اگه جایی بفهمی اونی که زور میزدی باشی نیستی که هنوز اونی که هستی رو هم پیدا نکردی دیگه چی میمونه؟...
وقتی ندونی "چیزی" بودن خودش یعنی چی اصلا؟ و آدم هایی که "چیزی" ان چطوری ان؟ چه حسی اگه داشته باشی قبول میکنی که یه "چیزی" و کسی هستی یا شدی؟ چطوری میشه شد اصلا؟ ...
این رو اولین بار 12 سالگی تجربه کردم. وقتی مدرسه امون یه گروه از دانش آموزهای نمونه درسی رو برد یه جا ازشون تقدیر کنه. من هم جزو اون گروه بودم. ولی نه برای نمرات درسیم. برای فعالیت های فرهنگی و کارهای امور تربیتی که کرده بودم. ازم تقدیر شد ولی نه برای دلیلی که اون گروه شکل گرفته بود و اعضای دیگرش ازشون تقدیر میشد. ازم تقدیر شد ولی مال اون گروه نبودم...
دیدی یه عمر زور میزنی ادای یه کسی رو در بیاری؟ که اون کس حتی خیلی از خودت فاصله نداره حتی و شاید اصلا ادای یه ورژنی از خودته که داری در میاری. ولی خود اصلیت زور زدن نمیخواسته اگه پیداش میکردی. اون موقع که این رو میفهمی چی میمونه دیگه؟....
پریم از تناقضات بی جواب.
دوست داری اونی که درسش اوتومات خوبه و آی کیوش بالاست باشی ولی دلتم نمیخواد با یه صفت زاده شده باشی و میخوای آنچه داری حاصل تلاش خودت باشه.
دلت میخواد آدم ها به خاطر تو کاری رو نکنن و خودشون دوست داشته باشن ولی وقتی به خاطر تو نمیکنن بهت برمیخوره چرا واسه من نکرد.
کارهایی رو میکنی که خیلی ها میکنن ولی دلت میخواد برداشتی ازش نشه که از اون ها میشه
میخوای آرومی باشی پر جنب و جوش.
پریم از تناقضات بی جواب.....

تو پزشکی یه اصطلاحی داریم به اسم "Phantom Limb" که ظاهرا ترجمه ی فارسیش هست "اندام خیالی". 
وقتی فردی یکی از اعضای بدنش رو از دست میده تا مدت ها بعدش هنوز حس میکنه اون عضو وجود داره و خیلی وقت ها درد های شدید به سراغش میاد از اون عضو. حالا برای درمان این موضوع روشهای مختلف هست که به بدن حالی کنی اون عضو دیگه وجود نداره و اون رو از خودش جدا کنه دیگه.
یکی از این روش ها اینه که یک آیینه بذاری جلوی عضو مقابل که سالمه و به تصویرش نگاه کنی تا مغز حس کنه عضو غایب هم سالمه و دردی نداره.

این روزها همش یاد این موضوع ام که میگن ازدواج آدم ها رو کامل میکنه و نیمه ی گم شده ی خودت رو پیدا کنی و این حرف ها. حالا اینکه لزوما ازدواج تاثیرش چیه رو باید تجربه کرد تا بشه راجع بهش نظر داد ولی به نظرم تو رابطه ی جدی و طولانی هم میشه این مفهوم رو تجربه کرد که کامل شدنی که ازش حرف میزنن به چه معناست. نه لزوما به معنی پر کردن اون قسمت هایی که نداری بلکه نشون دادن اون قسمت هایی که داری و نداری به خودت مثل آینه ی درمانی اندام خیالی. میشه تو یه رابطه کمال رو به این معنی تجربه کرد اگر برای یکدیگر "آینگی" کنیم. میشه دقیقا اونی که هستی رو بهت نشون بده تا دردهایی که از ندونستنش میکشی آروم بگیره. درد میکشی بدون اینکه بدون مشکل از کجاست. تصویر آنچه که هستی رو بذاره روبروت کافیه که بتونی خودت رو بهتر تحلیل کنی و اون عضو نداشته ات پر شه. دیگه کمال به معنی اضافه کردن آنچه نداری و گرفتنش از دیگری نیست لزوما. کمال به معنی روشن کردن اون تکه های تاریکی از وجودته که برات هویدا نبود و دیگری چون آینه ای با بازتاب نور به اون قسمت ها برات روشنون میکنه و با آگاهی از وجودشون جای خالیشون پر میشه. حالا اینکه بعد از آگاهی میخوای در موردشون چی کار کنی با تواِ ولی روشن کردن اون قسمت ها و آگاهی از وجود آنچه تاثیر نبودش رو تو زندگیت تجربه میکردی بدون اینکه بدونی از کجاست آدم رو پر میکنه. 
خیلی وقت ها احساس تنهایی و خلاءای که از نبود کسی تو زندگیت میکنی نشات گرفته از همین حسه. نقاط تاریکی از وجودت که خلاءش رو حس میکنی ولی بهشون احاطه نداری که ببینی چی ان و کی ان یا اصلا نمیدونی چنین نقاطی داری که بری سراغشون, فقط یه احساس خلاء میکنی تو وجودت که نمیدونی از چیه. احساس درد میکنی بدون اینکه بدونی یه عضوت رو از دست دادی. اصلا مثل بعضی روزها که کلا از صبح پا میشی حالت خوب نیست و به همه چیز گیر میدی و نمیدونی دلیلش کاملا یه حس دیگه اته. موضوع سر اینه که نمیدونی حالت خوب نیست و فکر میکنی "اینی" کلا. این احساس خلا از نبود "دیگری" تو زندگیت نیست. به نظرم هر انسانی کامل خلق میشه و مجموعه ی کاملی از آنچه کمال نامیده میشه خلق شده. احساس خلاء مال پیدا نکردن اون نقاطیه که جهل وجودی بر روشون سایه افکنده و تاریکیشون باعث شده یا از وجودشون بی خبر باشیم یا بهشون احاطه نداشته باشیم. شاید میشه گفت مراتب کمال مراتب پیدا کردن تک تک همون نقاط تاریکه. که یا دیگری ای که به دنبالشیم در ما آیینگی میکنه بهمون نشونون میده یا او نیز بخش هایی از وجودش براش آشکاره که همون بخش ها از وجود ما برای ما نیست و بخش های دیگری هست. پس جذب دیگری میشیم و در کنار یکدیگر تکمیل.
یادمه یکی از دوستام یه مشکل عاطفی خیلی قوی داشت که تمام زندگیش رو تحت الشعا قرار داده بود و به هیچ نحوی آروم نمیشد. پزشک روانشناسش تصمیم گرفت در حالت هیپنوتیزم اون بخش از حافظه اش رو براش پاک کنه (ظاهرا یه روش درمانی جدیده) که او با این موضوع موافق نبود و مبارزه میکرد ولی دوستانش تصمیم گرفتن بدون آگاهی خودش این کار رو در یکی از جلسات درمانیش انجام بدن. من قبل و بعدش اون رو دیده بودم. وقتی حافظه اش رو حدف کردن هیچ تاثیری از اون غم و غصه ی روزهای قبل براش نبود ولی یه حالت گیجی داشت و همش بهم میگفت حس میکنم یه چیزی ازم کنده شده و یه جای خالی تو وجودم احساس میکنم و این حس خلاء گنگ خیلی داشت اذیتش میکرد....
حالا به نظرم اون کمالی که دیگری میتونه برای تو به ارمغان بیاره دوای احساس خلاء و دردیه که احساسش میکنی ولی نمیدونی منشائش چیه. اون قسمت هایی از وجودت که هستن و تاثیرشون رو دارن میذارن ولی تو ازشون ناآگاهی و فقط درشون رو میکشی...


۱۳۹۱ بهمن ۱۴, شنبه

بعضی آدم ها هستند در جهان (البته نمیدونم میشه گفت "بعضی", من فقط یه دونه دیدم) که جلوشون فقط باید خودت باشی. غیر از خودِ خودت پشیمون میشی.... دیگریِ بهتر فایده نداره حتی. خودِ خودت.

۱۳۹۱ بهمن ۱۳, جمعه



یه بار یکی یه جمله میگفت واسه اون موقع ها که یه چیز خیلی گرون میخری و همش نگرانی خراب نشه, گم نشه, یه وابستگی ای به یه چیز پیدا میکنی که نگرانی از دست ندادنش از لذتی که از داشتنش داری بیشتر میشه خیلی خوب بود:
Don't get something you can't afford to lose.