۱۳۹۱ تیر ۱۰, شنبه

هروقت یاد گرفتی اونی که هستی با اونی که نشون میدی رو یکی کنی اون وقت اونی که فکر میکنی هستی هستی.
انقدر بدم میاد وقتی تو ذهن خودمم شعار میدم.
میدونم باید اجازه بدم آدم ها حرفشون رو بزنن. ولی چه کنم که جوابی که در قبال حرفم میدن نشون دهنده ی میزان درکشون از حرفیه که زدم! تحمل کلاااااااااااا چپکی فهمیدن رو ندارم. حرف عین سرمایه است, هدر بره مسوئلی در قبالش.
آدم ها شرط عقد میذارن که واسشون خونه بخری. یا حتما تهران باشی والا من ازدواج با تو رو قبول نمیکنم. 
علاقه ات به کسی که میخوای تا آخر عمرت رو باهاش تقسیم کنی به همین بنده؟
یعنی واقعا فکر میکنی اگه بهت علاقه داشته باشه شرط لازم داره که کاری واست بکنه؟
و مثال هایی از این قبیل.
کلا هدیه آماده کردن و کادو کردن و ریزه کاری هاش رو درست کردن و دوست دارم. کادوش که میکنم تو خونه که راه میرم هی یه نگاه بهشون میندازم و از خوشگلیشون شاد میشم. آدم ظریف کار و درست کادو کن و صاف قیچی کن و چسب رو بی چروک بزن نیستم ولی حسم رو قاطی کادو کردن رو دوست دارم. کارت خوب و مهربون میخرم ولی توش بدخط مینویسم. کلی میگردم آهنگ های خوب رو سی دی میزنم ولی روش با خط خوردگی مینویسم. بعضی وقت ها که میخوام عوض کنم مرتب تر بشه میبینم Signature ام از بین میره. مثل آشپزهایی که Signature Dish دارن. باید خاص باشه که خیالم راحت شه ولی اگه واسه مرتبیش تلاش کنم دیگه معلوم نیست ماله منه. حسم قاطیش نمیشه.
کلا هدیه قیمتش واسم مهم نیست. میل داشته باشم کم و زیادیش فرق نداره. دلم میخواد خدا انقدر بهم بده که همیشه بتونم اونی که دوست دارم رو واسه کسی بخرم. یه چیز که میپسندم دیگه غیر از اون راضیم نمیکنه. ولی کلا هدیه ارزون خریدن بهم نیومده. ارزون که میگیرم انقدر مخلفاتش رو زیاد میکنم و انقدر از اون Signiture ها بهش اضافه میشه که ناخودآگاه قیمتش میره بالا. بعضی وقت ها کاغذ و جعبه کادوم از خودش گرونتر میشه.مهم نیست. کلا کادو دادن و واسه خوب بودنش تلاش کردن رو دوست دارم. حتی وقتی تو ظرف یکی میخوام یه چیز پر کنم و خالی ندم واسم مهمه چی باشه و چطوری کیکی که واسه کسی درست میکنم هم مثل کادو ها کلی رو میز نگاهش میکنم قبل از اینه برم. نه چون میخوام همه چیش مرتب باشه. چون دوسش دارم. :)

۱۳۹۱ تیر ۷, چهارشنبه

امیرعلی کودکی 2 ساله
صهبا کودکی 6 ساله
یادم نمیره اون روزی که صهبا رو دوچرخه اش نشسته بود و امیر علی با ذوق و لبخند و دستانی باز به سمت اون میدویید تا برسه بهش و اون هم سوار بشه.
نه حرفی نه دعوایی نه هیچی رد و بدل نشد. فقط ذوق امیرعلی از ذهنم بیرون نمیره اون موقع که با اشتیاق به سمت چرخ میدویید و هنوز روزگار طبیعتش رو ازش نگرفته بود...
 و نمیدونست default آدم ها شده ندادن. فکر میکرد اگه میخواد طلب میکنه و بدست میاره. نمیدونه آدم ها دیگه اینطوری نیستن. نمیدونه دنیا کثیفه...

۱۳۹۱ تیر ۵, دوشنبه

ریشه یابی غم همراه با استرس و خستگی روحی امروز و الان:

1. باید با بابا مباحث مالی مطرح کنم.
2. دلار شده 1900
3. امتحانم رو بد دادم. از خودم بدم میاد.
4. تولدم بود. دوست های فیلیم واسم از یوتوب آهنگ تولدت مبارک فارسی گرفته بودن و یه کیک و شمع یه نفره. میدونستم یه کاری میکنن امسال ولی اینکه خودم مثل هر سال به کل کلاس شیرینی ایرانی بدم, بعد چنین حرکتی بزنن و وقتی سایز کیک رو میدیدی که در مقایسه با کیک هایی که همیشه از من سهم گرفته بودن و واسه دیگران خریده بودن بیشتر تنهاییم و از سر بازکنیشون بهم یاد آوری میشد تا خاطره ی خوش تولد. صمیمی ترینشونم بهم کادو نداد. کلاااااا نه کادو میخواستم نه کیک نه تولد نه هیچی. میخواستم بعد یک سال و نیم قدرم و بیشتر بدونن. همین.
5. کلا تا حالا تجربه ی به جایی وصل نبودن کردی؟ از امتحان که میام بیرون کس خاصی نیست که برم پیش اون. وارد کلاس که میشم کس خاصی نیست که بشینم پیشش. وقت ناهار که میشه کسی خاصی نیست باهاش باشم.
6. استادا درس نمیدن. همه رو میگن از رو کتاب بخونید. حس دانشگاه غیر حضوری دارم. به زور باید یاد خودم بندازم این همون پزشکییه که میخواستی. ذوق کن. و الا هر ثانیه دلم میخواد برگردم ایران. جزوه های فارسیم رو لازم داشتم باز کردم. کوفتم شد. هوایی شدم.
7. چاق شدم. رژیم نمیتونم تو درس ها بگیرم. بدم میاد از هیکلم.
8. تین ایج کراش Taylor Lautnerام دوباره اود کرده. تنهام. یه خری نیست هم زبون ما باشه تو این دنیا میبینیمش دلمون پروانه ای بشه و عاشقش باشیم.
این حرف ها خلاصه.
در حدی که دلم میخواد بخوابم.

۱۳۹۱ تیر ۴, یکشنبه

۱۳۹۱ تیر ۳, شنبه

امروز فرصت داشتم یکی رو خوشحال کنم, نکردم. دلیلش اصلا مهم نیست. فقط یادت بمونه. میتونستی, نکردی.
فرصت ها حتما نباید بیان و از دور با دستمال سفید باهات خداحافظی کنن و بهت دست تکون بدن که بفهمی دارن از دست میرن.
زاده شدم که بهتر بمیرم.
بهترم کن.

۱۳۹۱ خرداد ۳۰, سه‌شنبه

واقعا اینجور موقع ها از خودم تعجب میکنم چرا هنوز دلم میخواد برگردم.
میترسم از علایق خودم.
واقعا به اینجا رسیده مملکت؟!

۱۳۹۱ خرداد ۲۹, دوشنبه

شازده کوچولو

بهش میگم خوشحالم دیدمت. اعتقاد دارم آدم ها همیشه به یه دلیلی تو این دنیا با هم آشنا میشن.
لبخند میزنه و دور میشه. دور تر و دور تر.
به خودم میگم کسی چه میدونه. شاید یه روز از اون وره دنیا به هم رسیدیم دوباره.

۱۳۹۱ خرداد ۲۷, شنبه

به یاد همه ی صبح های جمعه ای که نفس استاد کسایی به شور و مهربونی خانواده هامون افزود. 
روحشون شاد...



۱۳۹۱ خرداد ۲۶, جمعه

نمیدونم چرا هرچی که میگذره طعم های تلخ بچگیم واسم پررنگ تر میشه. نمیدونم بقیه چطوری بزرگ شدن و چی از اون مقطع زندگیشون یادشونه که بگم من بچگی خوبی داشتم یاد بد. ولی من خیلی از طعم هاش یادمه. با اینکه اتفاق های بزرگی نبود. شاید هرچی میگذزه دونه دونه آثارش تو زندگیم نمایان میشه که پررنگ میشن. هی مینویسم "من کودکی بدی نداشتم" و هی پاک میکنم. چون نمیدونم به چی باید گفت کودکی بد و به چی خوب. فقط زیاد یاد حس هام میکنم. حس هایی که خیلی ها شاید نمیساختن. ذهن دغدغه سازم از کودکی شروع کرده بود. راجع به کودکیم که فکر میکنم حس میکنم روبروی یک روانشناس مشاور نشستم و دونه دونه دارم به حس ها اعتراف میکنم و میریزمشون بیرون. خالی میشم. هیچ اتفاق بزرگ و بدی نیافتاده. ولی من یادمه. همین.

بیدار شدم. نوشتم. خوابیدم.

مامانم از بچگیم عادت داشت همه کارهارو خودش بکنه. حتی اون موقع ها که من داوطلب میشدم یه کاری تو آشپزخونه بکنم انقدر دست و پاش گرفته میشد و وقتی کاری هم نداشت باز میومد کنارم وا میستاد هی این و اون ور میکرد که اعتماد به نفسم و دست و پام رو می گرفت. یه سری کارهای خاص هم کلا نمیداد من انجام بدم یا وقتی به زور ازش می گرفتم کنارم وایستاده بود و راضی نبود کوفتم میشد. الان ها که بزرگ شدم و تو خونه ی خودم اون کارهارو انجام میدم هر دفعه که به اون ها میرسه باز هم دیگه لذتش رو ازم گرفته. انگار که همش استرس دارم یکی بیاد از دستم چاقو رو بگیره و خودش هندونه رو قاچ کنه یا بگه کفگیر رو بده و خودش تند تند واسه مهمون ها ی گرسنه غذا رو بکشه. هندونه هنوز بد می بُرم. همین یادم میندازه یه وقت یکی نذاشته باد بگیرم. بریدنش دیگه واسم لذت بخش نیست. کسایی که برنج میکشن رو همیشه نگاه میکنم. حس میکنم پر از اعتماد به نفسن.

۱۳۹۱ خرداد ۲۴, چهارشنبه

آخر آخرش می توانم قبول کنم که همه امان از یک خانواده و رده و راسته و از این کوفت های داروینی باشیم با خصیصه های متفاوت. مثلا همه حشره ایم ولی یکی پروانه یکی سوسک و دیگره مورچه. شاید هم همه از چهار پایانیم ولی یکی شده کفتار یکی گاو یکی پلنگ و و و . خلاصه باور نمیکنم همه امان را بشود در یک دسته جاندار به اسم انسان بررسی کرد. نه اینکه انسان نباشیم. آن برای خودش بحثی جداست که دست بر دل من نگذارید... فعلا انسان بودن را نوعی جاندار تلقی میکنم و میپذیرم که هستیم. باشد که با "آدم بودن" متفاوت است.
 میخواهم بگویم وقتی زبانش با تو یکی نیست دیگر مهم نیست شباهتتان حتی تا ترتیب کرومزومی هم برسد. زبانِ هم را نفهمید عالم هایتان جدا میشود. دیگر پروانه و مگس نیست. دیگر فرق بین گاز زدن به پتو و گلابیست.
تا آخر دنیا میتوانم در زادگاهم بمانم.
هروقت موسیقی سنتی ناب گوش میدم دلم میخواد خونه ام پر از ظرف و ظروف لعابی آبی باشه :)
 
آقا google drive ترکونده به خدا!!!!
نمیدونم برنامه های دیگه مثل drop box هم این کارهارو میکنه یا نه. ولی معمولا کار با همه چیه گوگل آسونتره. یه مدت بود از google docs و google ppt استفاده میکردم. که عالیه ولی بقیه اش دیگه فوق العاده است. البته واسه اون هایی که ازش خبر ندارن. اگه خیلی وقته میشناسد که هیچی. enjoy!
حداقل کاری که میشه کرد مثلا اینه که فایل رو تو google docs آپلود کنی هم زمان همه اون هایی که لینکش رو دارن با هم آن لاین ببینن و edit کنن. یا با ppt هم میشه همین کارو کرد فقط اینکه خیلی ساده و عالی اسلاید ها رو transfer میکنه آن لاین.
خلاصه اینکه برا کار گروهی فوق العاده است. برا کسانی که آشنایی ندارن یه فیلم کوتاه داره که معرفی میکنه که چطوری یه فضای مجازی در اختیارت قرار میده تا همه فایل هات رو به جای اینکه مجبور باشی میل کنی و نگران سایزش باشی و این حرف ها یه جا share میکنی هرکی خواستی میبینه. و حسن دیگه اش اینه که خودت هرجا با هر کامپیوتری به فایل هات آن لاین دسترسی داری. دیگه نیاز نیست کامپیوترت همراهت باشه اگه لنگه یه فایلی. االبنه گفتم که برنامه های دیگه مثل drop box هم share دارن ولی اینکه هم زمان میتونی edit کنی با بقیه گروه من همیشه با google کاز کردم و از بقیه خبر ندارم.
ولی قسمتیش که امروز یاد گرفتم و کلی حال داد دانلود فایل بود. چند تا فایل رو هم زمان میخوای دانلود کنی اولا که میپرسه تو چه فرمتی واست دانلود کنم. ثانیا خودش همه رو zip میکنه بعد تو یه فولدر تحویلت میده خاک تو سر!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خیلی حال داد. :)
شاید برا اینترنت باز ها و کسانی که زیاد سر و کار داشتن عادی باشه ولی برا من خیلی هیجان انگیز و کمک کننده بود.
hope u enjoy :)
حکایت دلتنگی های مام شده:
گفتی به روزگاری مهری نشسته 
گفتم بیرون نمی توان کرد "الّا" به روزگاران...

۱۳۹۱ خرداد ۲۳, سه‌شنبه

می گویم: دلتنگم و دیدار تو درمان من است...

می گوید: برخیز و ببین که جسم تو جان من است

و می چشبد...
این روزها کسی به خودش زحمت نمی دهد

یک نفر را کشف کند!

زیبایی هایش را بیرون بکشد ... تلخی هایش را صبر کند...

آدم های امروز، دوستی های کنسروی می خواهند :

یک کنسرو

که فقط درش را باز کنند

بعد یک نفر...شیرین و مهربان

از تویش بپرد بیرون

۱۳۹۱ خرداد ۲۰, شنبه

شبه
کتلت سرخ میکنم با شعله ی کم
معتمدی آروم میخونه, همیشه با اسپیکر لازم نیست
وسط هاش  "مریم مادر کلمه" میخونم
فضای خونه خوبه :')
های تنهایی....


پ ن: مریم مادر کلمه نویسنده علی طهماسبی. انتشارات یادآوران
معتمدی: 20 تصنیف منتشر نشده از محمد معتمدی

۱۳۹۱ خرداد ۱۹, جمعه

امشب...
بسّام...
قربانی(لینک)

غزل شمارهٔ ۱۶۹۸

 
ای توبه‌ام شکسته از تو کجا گریزم
ای در دلم نشسته از تو کجا گریزم
ای نور هر دو دیده بی‌تو چگونه بینم
وی گردنم ببسته از تو کجا گریزم
ای شش جهت ز نورت چون آینه‌ست شش رو
وی روی تو خجسته از تو کجا گریزم
دل بود از تو خسته جان بود از تو رسته
جان نیز گشت خسته از تو کجا گریزم
گر بندم این بصر را ور بسکلم نظر را
از دل نه‌ای گسسته از تو کجا گریزم

۱۳۹۱ خرداد ۱۶, سه‌شنبه

یه کاناپه, یه ماگ لاته، یه کتاب, یه جای دنج, یه هم صحبت خوب لازمم. ساکت باشه و کتاب بخونیم. ولی باشه.
روزی صدبار یاد نوشته ی اون کاریکاتوریسته میوفتم که از ایران رفت. اونی که حرف دل من رو به کلام کشید و گفت تو مملکت ما همه با وجدان درد زندگی میکنن.
من نمیدونم چرا ملت با احساسات خودشون هم رودربایستی دارن. بابا از مصاحبتش لذت میبری؟ باهاش قرار بذار ببینش. بهش زنگ بزن. اس ام اس بده. یا هرچیز دیگه! چرا همه چی رو باید تحلیل کرد؟ یه طوری بارمون آوردن تو مخیلات خودمون گره پیچ شیم به هم یا هم اینکه خیلی دیگه هنجار شکن باشیم یه حرکتی میزنیم ولی انقدر مغزمون رو قبلش شست و شو دادن که وجدادن دردش جای اعتقاداتشون رو حفظ کنه تو ذهنمون. عین اجل معلق!

۱۳۹۱ خرداد ۱۵, دوشنبه

کف کردم!


دیگر خانه و خلوتت همدمت میشود. بیرون و با دیگران که باشی احساس تنهایی و دلتنگی میکنی, دلتنگی به آنان که در خلوت به خیالت سری میزنند.


های صاحبِ شفاء...
به این کنج کشاندیم تا دستم شفاء کنی. شفایم بده تا شفابخش شوم...
انقدر از اونچه بدت میاد حرف نزن که طرف جرات نکنه پیشت اونی که هست باشه.
فاحشه تن می فروشد من خیال. کار هر دومان یکی است. غریبه به من لبخند میزند من به او دل میبندم و به انتظارش. غریبه ای دیگر و دیگر... آخر اینجا محل قرارمان خیابان است.
هااااااااای آدم ها! هاااااای غریبه ها! مرا بخواهید. مرا دوست بدارید. مرا که به تمنای لبخندی و بوسه ای و نوازشی تمام مرزها را به خیال خویش دریده ام. و مرا که در پوسته ی با حیایی خویش تنیده ام تا تعفن ذهن پرده ی پاکدامنی ام به باد ندهد. های رهگذران مرا بخواهید و مرا بخوانید که خیال می فروشم. خیال که دامنه اش حد و مرز نمیشناسد.

ه.صبور