۱۳۹۰ بهمن ۵, چهارشنبه

اون موقع ها که از همه چی خسته ام خدا یه نشونه هایی بهم میده که جانم لبخند میزنه و یادم میافته واسه چی این جام...
تجربه ی عجیبیه وقتی قلب زیر دستت میکوبه به انگشتات

یا جنین به احساست پاسخ میده نه به تحریکت....

۱۳۹۰ دی ۲۷, سه‌شنبه

دو دل نشی دل مردد....

دل لامسبان وقت و مکان نمیشناسه. خیلی بی ربط و بی دلیل و بی موقع تنگ میشه یهو.
برای گرمی خانه و خانواده و شهر و دیار و ساز و دوستان....


۱۳۹۰ دی ۲۴, شنبه

این رو یک بار دیگه هم نوشته بودم. یه مدل دیگه مینویسم شاید خالی تر شم.
وقتی زمونه یه بلاهایی سرت میاره که دیگه آستانه ی تحریک دردت میاد بالا یا یه طور دیگه اگه بخوایم بهش نگاه کنیم وقتی خدا صبرت میده، درد ها هنوز همون درد هان, همون قدرم درد میارن, فقط تویی که پوست کلفت شدی. و این موضوع اصلا حالت رو بهتر نمیکنه. چون همون قدر مثل قدیم دردت میاد ولی رفلکس هایی که همیشه به درد داشتی تا خالیت کنن و حالت رو بهتر کنن دیگه کار نمیکنن. دیگه گریه ات نمیاد ولی دردت چرا.
هر روز تعداد ای میل هایی که می گذارم تو لیست "بعدا"ی هام بیشتر میشه. و روز به روز به تعداد ندانسته های من اضافه میشه.

۱۳۹۰ دی ۲۲, پنجشنبه

در میزنن. میرم باز میکنم میبینم درِ همسایه بوده. انگار که دیواری بینمون نیست. خلق شده بودیم بین دل هامون اینطوری باشه...
خسته شده ام از جامعه ای که مردم روز مره اشون  روهم از هم پنهان میکنن.
درد مشترک درد آدم رو تسکین میده به خدا.
ای وای چقدر وجدانم درد گرفت! ظرف آجیل رو میز طلقیه توش معلومه. مورچهه داره خودشو میکوبه به ظرف :)))))) :((((((((

۱۳۹۰ دی ۱۹, دوشنبه

۱۳۹۰ دی ۱۸, یکشنبه

۱۳۹۰ دی ۱۷, شنبه

دلمان برای خوبان دور و برمان تنگ است....
برای او که نوای دلش از نوای سازش بلند تر مینواخت
برای او که در کنارم بود تا از خود باوری دیگر بسازم
برای آنان که نفس هایشان به خانه جان می بخشید
برای او که ندیده دلتنگ عکس رخش می شوم حتی
برای او که مرا می فهمید و در همان نزدیکی بود
و برای زندگی...
 شب‌های هجر را گذراندیم و زنده‌ایم
ما را به سخت‌جانی خود این گمان نبود...



۱۳۹۰ دی ۱۶, جمعه

یک سال شد...
خدا کنه مدیون اشک های مامانم نشم....
چقدر دلم خواست بنوسم یهو همین طوری دور همی
تو سلف دانشگاه با لباس آزمایشگاه و سربند نشستم. لاکم زرده. بدون گوشی دارم قربانی گوش میدم ولی خودم هم نمیشنوم درست. یه پسره اومد کنارم نشست. بی ادبیه ولی حوصله ندارم لپ تاپ و ببندم. پس سعی میکنم هر از چندی یه لبخند بزنم بهش. سه روزه سرم گیج میره. نمیدونم چمه. آبگرم کن هم که یه هفته است وصل نشده دو روز یه بار هم به زور میرم حمام. آب سرد میل ندارم. زیر دوش نفس نفس میزنم مثل اون موقع ها که بغض میکنه آدم. خودم حالم از خودم به هم میخوره دیگه. امروزم که تشریح داریم دیگه هیچی. این دختره که از بغلم رد شد یک روز باهام خوبه یه روز بد. خیلی بی دلیل. دیگه کشش هندل کردن هیچ کدومشون رو ندارم. خودشون خوب میشن.
سرم نمیدونم چرا گیج میره آخه!
پسره داره یه چیز مثل کتلت ما میخوره. چه باحال! پسر خوبیه. زک. دو میدانی کار میکنه.
این روزها درست درس نمیخونم. اعصابم خورده. هوم سیک که بودم. گفتم یه ذره کریسمس استراحت کنم بهتر شم. درگیر خونه عوض کردن شدم. خستگیم بیشتر شد. حداقل خونه ام رو دوست دارم ذوق دارم برم خونه هر روز ولی میرم میخوابم. چه فایده! فقط احتیاج به یه روز درست درس خوندن دارن تا دیگه از خودم بدم نیاد. نمیدونم کی!
از الان غصه ی کم ایران موندن دارم :(
استاده که دوسش دارم قبل عید نبود. امروز اومد بالا سر میکروسکوپم شاد شدم :d
خدا کنه درس بخونم. 
مامان این ها هر روز درگیر مامان بزرگن. حتی تلفنی هم درست نمیتونیم حرف بزنیم. دلم تنگ شده.
تنبل های کلاسمون جو گیر شدن اساسی درس میخونن. بدتر استرس گرفتم. رفلکسم هم که به استرس طبق معمول خوابه.