۱۳۹۱ آذر ۲۹, چهارشنبه

تو اونی...

یه سری آدم در جهان هستند....
که وقتی از دستت میرنجن و غصه دار میشن ( اول اینکه این آدم ها از دست کسی "ناراحت" نمیشن, غصه دار میشن), به همون اندازه بهت اجازه میدن خوبشون کنی, یا حتی ازت میخوان این کارو بکنی که خوب شن هم خودشون, هم تو دیگه از ناراحت کردنشون درد نکشی.
بابا یک سری آدم در جهان هستن که میییییییییذارن خوبشون کنی. میفهمی؟؟؟
وقتی ناراحتشون کردی دستشون رو باز میکنن بغلشون کنی. میفهمی؟
که خوب شن.
خوب.
میفهمی اگه تا آخر عمرت درد اذیت کردنشون رو بکشی یعنی چی؟ اگه نذارن چی میکشی؟
بعد این آدم ها اگه هنوز تو جهان غصه داشته باشن, خیلی دنیای پستیه.....................

۱۳۹۱ آذر ۲۸, سه‌شنبه

تازه من اونیم که یک عمر یاد گرفتم و ادعام شده وظیفه ات کمک کردنه و اصلا برای همین خلق شدی, بعد منِ اینطوری هم حتی وقتی دارم به یه مستحق کمک میکنم با اینکه هیییییییییییچ منتی سرش نیست و اول و آخر وظیفه ی خودم میدونم ولی بلاخره آدم تو این دنیا از طریق مسیری که انتخاب میکنه و کارهایی که میکنه و نمیکنه است که یه تصویر از خودش تو ذهنش داره و هر روز بررسیش میکنه ببینه از اونی که هست راضیه یا نه دیگه! بعد خیلی وقت ها هست که اگه اصلا کار خیرخواهانه ای که میکنی حتی کاملا هم از سر خودخواهی, از جنس رضایتی که از خودت با کارخوب کردن پیدا میکنی و نیازی که به این حس داری, هم که باشه کافیه که عملت با هرنیتی هم که باشه به سود و رفع نیاز دیگری تموم میشه, پس خوبه. ولی کل این هارو گفتم بگم که با تمام این پیش فرض ها هم که باشی دیدی تا یه کار خوب میکنی سسسسسسسسسسسسریع تمام اونهایی که در ازاش میشه اتفاق بیافته و داره می افته و میخوای که بیافته با سرعت تیتراژ آخر فیلم ها لیست میشن جلو چشمت؟ که الان صدقه دادم دفع بلا میشه, الان در ازای صدقه ام میشه این رو از خدا بخوام که فلان، الان چقدر من آدم خوبی بودم که این کار و کردم, الان خدا چقدر ازم راضیه, الان میتونم پس فردا یه چیز شد یه چیز دیگه ازش بخوام, الان چقدر من اون آدمی که بهش کمک کردم رو خوشحال کردم, الان من چقدر آدم خوبی بودم که سعی کردم کمک کنم ولی اتفاقا حواسم هم بود که فکر نکنم خیلی آدم خوبی ام و و و .... 
ولی کلا یه بارم اینطوری نگاش کن ببین چی میشه:
ببین!
لازم داشته
ازت خواست
داشتی 
دادی
تمام.

۱۳۹۱ آذر ۲۳, پنجشنبه

خواب بهشت که میبینم, 
بیدار میشوم,
او از من سروده...

در کلبه خود
در به روی جهان بسته ای
انگشتان تو در کار است
و یک تار
از کلافت نمانده است
من شالیزار را نجات خواهم داد
با فکر شالی
که گونه ام را به گرمایش می مالم
بباف بباف راحیل من
با آخرین تار موی طلایی ات
این پیراهن جادویی را
بهشت را به آدم هدیه خواهم داد
همه زمین را گندم پاشیده ام
بگذار این فصل سرد بگذرد

از "او"

۱۳۹۱ آذر ۱۸, شنبه

هرچه داشته ام خرجت کرده ام,
یوسف من...
بگذار تنها کلاف نخی که از من باقیست نگه دارم
میخواهم شال گردنی ببافم برای سرمایی که کنارت نیستم,
باشم.


از "من"

موسیقی ناب و...
دل خراب و...
حال بی تاب و...
چشم بی آب و...
دوری یار،


آسمان سیاه و ...
لحظه های پر آه و ...
خاطرات نگاه و ...
آرزوی وصال,

درد مردم شهر و ....
بی کسی دهر و ...
دیری دستی پر مَهر و ...
حسرت کار,

تولد مادری نیک و ...
حضوری بی لیک و ...
سفری نزدیک و...
خیالی پرَ...واز...

۱۳۹۱ آذر ۱۶, پنجشنبه

جامعه ای که به محض اینکه خوشی یا یه لحظه فکر میکنی خوشی, به روت میاره.
یا ازت سوال میکنه که مطمئنی خوشی؟ که برگردی سر جای اولت.
اونی که ازت میپرسه هم تقصیر نداره. جامعه اش ازش واسه قهقه زدن دلیل خواسته. چون نداشته, دیگه نمیخنده و خودش یادش نیست. دیگه تبدیل شده به حسود ناخودآگاهی که از دیگری هم جواب سوالی رو میخواد که خودش نداره.
دیدی یه وقت داری قهقه میزنی وسطش چک میکنی ببینی واقعا خوشحالی یا نه؟ همه چی خراب میشه؟
همه چی رو نباید چک کرد شاید. نمیدونم.
همه ی حرف ها برای زدن نیست. 
بعضی ها از جنس نزدنه. 
قبحش میریزه.
کلام خاصیتش اینه. وقتی جاری میشه, رو خودت اول میریزه بعد شاید رو شنونده. گفتن و شنیدنش پر رنگ ترش میکنه.
دیدی یه ماجرای غم انگیز رو سال هاست میدونی ولی هربار که تعریفش میکنی برا خودت آنچنان تازه میشه که عین بار اول اشک میریزی و تپش قلب میگیری؟
دیدی از یه موضوعی یکم ناراحت بودی ولی وقتی شروع میکنی راجع بهش حرف زدن آنچنان حست برت غالب میشه که صد پله ناراحت و عصبانی ترت میکنه و یه آن به خودت میای میبینی داری میجوشی در حالی که انقدر موضوع مهمی نبود برات؟
کلام خاصیتش اینه.
جاری مشیه همه جات. بعد هم میپاشه رو صورت مخاطب و اون رو هم یاد حس هاییش میندازه که شاید داشت باهاش مبارزه میکرد. شاید هم اصلا نمیدونست داره و بدون اون ها خوش بود.
همین که بدونید میدونید همه اتون کافیه.
همه چیز رو نباید گفت.

۱۳۹۱ آذر ۹, پنجشنبه

موندی...

به اندازه تتتتتتتتتتتک تکککککککککککککک لحظه هایی که میخواستی بزنی زیر همه چی و بگی دددددددددیگه نمیتونم یا دیگه نمیخوام و نرفتی, دوسش داری....
دیوانه وار...

۱۳۹۱ آذر ۸, چهارشنبه

مرگ من روزیه که در کنارت حس کنم تنهام....
بعضی وقت ها واقعا هدف وسیله رو توجیح میکنه به خدا :(
حسِ پشتِ کاری که ازم سرزده رو ندونه یا قبول نکنه خفه میشم. 
همیشه هر کاری که از دید دیگری ممکنه اشتباه باشه و ازت سر زده از سر بی فکری و لزوما اشتباه نیست. گاهی یا اکثرا به خاطر تفاوت اندازه ی سوراخ های صافیه ذهنتونه.
بعضی ها جلوشون قبول که میکنی اشتباه کردی, میرن پی کارشون. دیگه کاری ندارن و نمیان جست و جو کنن پشت اون عملی که ازت سر زده بوده و به خاطرش به سختیه معذرت خواهی هم افتادی چی بوده. واسه همینه که معذرت خواهی ازشون خیلی سخته.

۱۳۹۱ آذر ۴, شنبه

آدم ها عادت ندارن کسی درونش رو بیاد صاف و صادق و اتفاقا به دقیق ترین حالتی که بفهمن بهشون بگه. یکی که میاد میگه, تازه شروع میکنن به تحلیل کردن طرف و فکر میکنن چیزی رو خودشون از اون آدم کشف کردن. غافل از اینکه "کل خودش" رو با همون یه جمله گفته، چیزی برای تحلیل و کشف حداقل راجع به اون موضوع خاص دیگه نیست.
دیدی تو فرودگاه از بس چشمت این ور اونور رو دنبال مسافرت میگرده نمیبینی چند دقیقه است روبروت ایستاده و داره بهت لبخند میزنه؟
فقط آنچه که دیگران میخوان از خودشون تو بدونی رو بدون.
برا بیشترش تجسس نکن.
آگه آروم صحبت میکنه، یعنی نمیخواد تو بشنوی.
به همین سادگی.
اگه خودش نمیگه یعنی نمیخواد تو بدونی. نپرس.
اگه نشون نمیده یعنی نمیخواد تو ببینی. نگرد.
به همین مطلقی.

۱۳۹۱ آذر ۳, جمعه

میام به خودم بگم چته؟ 
خسته ای؟
هنوز که شروع نشده. حالا مونده....
میبینم راه من از قبل از اینکه به دنیا بیام شروع شده.
این همه مدت که دنبالش بودم خودش خستگی میاره. الان که شروع شده اصلا حس اول راه بودن رو نداره. وسطِ وسطِ.
خوابم میاد...
از اون ها که باید یه گوشه ی خیابون بگیرم همون وسط بخوابم و دوباره پاشم خودم رو بتکونم دوباره خیلی بی توجه راه بیافتم، با این تفاوت که این دفعه تنها نیستم و میتونم سرم و بذارم رو شونه اش...
 
هیچ وقت فکر نمیکردم دلم دوباره کربلا بخواد...

۱۳۹۱ آذر ۲, پنجشنبه

پیش از آنکه آخرین نفس را برآرم
پیش از آنکه پرده فرو افتد
پیش از پژمردن آخرین گل
برآنم که زندگی کنم
بر آنم که عشق بورزم
برآنم که باشم .
در این جهان ظلمانی
در این روزگار سرشار از فجایع
در این دنیای پر از کینه
نزد کسانی که نیازمند منند
کسانی که نیازمند ایشانم
کسانی که ستایش انگیزند
تا دریابم
شگفتی کنم
بازشناسم
که ام
که می توانم باشم
که می خواهم باشم.
تا روزها بی ثمر نماند
ساعت ها جان یابد
و لحظه ها گرانبار شود
هنگامی که می خندم
هنگامی که می گریم
هنگامی که لب فرو می بندم .
در سفرم به سوی تو
به سوی خود
به سوی حقیقت
که راهی است ناشناخته
پرخار
نا هموار
راهی که باری
در آن گام می گذارم
در آن گام نهاده ام
وسربازگشت ندارم.
بی آنکه دیده باشم شکوفائی گل ها را
بی آنکه شنیده باشم خروش رودها را
بی آنکه به شگفت درآیم از زیبائی حیات .
آنگاه مرگ می تواند فراز آید.
آنگاه می توانم به راه افتم .
آنگاه می توانم بگویم
که زندگی کرده ام.
برا اولین باز تو زندگیم اون عکس العملی که دوست دارم نشون بدی رو قبل عملم و حرفم تو ذهنم خیال پردازی نمیکنم.
صبر میکنم حسم رو در مورد آنچه نشون میدی و ازت میگیرم بررسی کنم. 
هم تو شناخت تو کمکم میکنه هم خودم.
برا اولین بار تو تو ذهنم زنده ای و واجد اختیار. بقیه مرده بودن و مترسک توقعات من. تو اما زنده ای.
یه دفعه تو یه پست نوشته بودم آدم ها زور میزنن طرفشون اونی "باشه" که میخوان و توضیح داده بودم که "باشه" با "بشه" فرق داره. اینکه برا همدیگه تغییر کنین و همدیگه رو تغییر بدین یه مقوله ی جداست که راجع بهش قبلا حرف زدم ولی اینکه ببینی یکی اونی که ایده آلته نیست ولی زور بزنی که به خودت بقبولونی هست به هر دلیلی, مثلا به خاطر حسی که بهش داری این خطرناکه, خطرناک هم بیشتر به این خاطره که اکثرا زوری که دارن میزنن تو خودآگاهشون نیست و نمیدونن یا اگه خودآگاهه قدرت نه گفتن بهش رو ندارن. کل این ها رو در توضیح حرف های قبلیم گفتم و الا این دفعه اومدم با یه جمله دوباره منظورم رو برسونم که:
اول باید یه چیزی "باشی" برای طرفت بعد بقیه اش رو "بشی".
یه سری چیز ها رو باید "بود" که بشه شرو کرد، بقیه اش رو میشه یا باید "شد".

۱۳۹۱ آبان ۳۰, سه‌شنبه

بعضی ها بیشتر از اینکه آنچه هستند (دوست دارند از دید تو باشند) رو به تو القا کنند جرئت فکر کردن به غیر از اون بودنشون رو از تو میگیرن. اینطوری حتی اگه نیستند هم تو یه عمر جرئت نمیکنی بیای بیرون نگاه کنی بفهمی که هستند یا نه.
یهو که میای یا میافتی بیرون میبینی ای داد...
آدم هایی که سنگینن و بار منفی داره حضورشون، تا ابد بدهکار تک تک دل هایی که لرزانده اند خواهند بود.
دیدی بعضی ها هستند راحت نیستی کلا؟ حتی وقتی کار خاصی نمیکنن.
اگه کلا تو شخصیتم به یه چیز افتخار کنم اینه که:
جون میکنم بی سوء تفاهم ببینم و بخونم و گوش بدم.
سعی میکنم ناراحت نشم مگه مجبور شم.
من؟
آدم ایده آل گرایی هستم.
فقط گویا باید بپذیرم ایده آل را باید ساخت در این جهان. نه پیدا کرد.
باید به خودم اجازه بدم بعضی روزها حال نداشته باشم.
به همین مطلقی.
مهم نیست با منطق شکستی یا با دل.
حس وقتی شکست, دیگه شکست...
دنیا اگر مرا باور نداشت نمیزاد.
تو اما باورم نمیکنی....

۱۳۹۱ آبان ۲۶, جمعه

هوای جنون
علیرضا قربانی

گوش کنید


آمار و احتمالات را عمری زندگی کرده بودم. به امید آنکه روزی از کنارم رد شده باشی. 

حال...

شهری که احتمال تو را صفر کرده...

شهری که با تو تک تک سنگفرش هایش را تنها نبوده ام تا آخر غریبه خواهد ماند...
بیا پاییز را قدم بزنیم...
نمیگم "نرو", یه کاری میکنم که نتونی بری.

۱۳۹۱ آبان ۲۴, چهارشنبه

و دست هایم دیگر تنها نیستند...

به بابا گفته بودم امسال سال خوبی میشه....

گنج گم شده

 

 هوای روی تو دارم نمی گذارندم
 مگر به کوی تو این ابرها ببارندم
 مرا که مست توام این خمار خواهد کشت
 نگاه کن که به دست که می سپارندم
مگر در این شب دیر انتظار عاشق کش
به وعده های وصال تو زنده دارندم
 غمم نمی خورد ایام و جای رنجش نیست
 هزار شکر که بی غم نمی گذارندم
سری به سینه فرو برده ام مگر روزی
چو گنج گم شده زین کنج غم برآرندم
 چه باک اگر به دل بی غمان نبردم راه
 غم شکسته دلانم که می گسارندم
 من آن ستاره ی شب زنده دار امیدم
 که عاشقان تو تا روز می شمارندم
 چه جای خواب که هر شب محصلان فراق
 خیال روی تو بر دیده می گمارندم
 هنوز دست نشسته ست غم ز خون دلم
 چه نقش ها که ازین دست می نگارندم
 کدام مست ، می از خون سایه خواهد کرد
 که همچو خوشه ی انگور می فشارندم

۱۳۹۱ آبان ۲۳, سه‌شنبه

مثل چی دارم می ترسم.
هر ثانیه هم بیشتر میشه.
آدم ها اونی که میگن نیستن. حتی خودشون هم نمیدونن.

۱۳۹۱ آبان ۷, یکشنبه

یادمه یکی از نزدیکانم تو سن 18 سالگی ازدواج کرد. خیلی ها مخالف ازدواج زودهنگامن به دلایل مختلف. ولی دلیل مخالفت من این بود که اعتقاد دارم آدم ها باید تمام مقاطع زندگیشون رو زندگی کنن و بعد برن مرحله ی بعدی؛ حتی اگر مرحله ی بهتری در انتظارشونه نباید هیچ یک رو قربانی دیگری کنند چون هرکدوم ارزش زیستن داره. ازدواج در سن 18 سالگی یعنی تجربه نکردن جوانی و شیفت مستقیم از نوجوانی به پختگی و آرامش و خوبی و سختی و بدی و همه چیه تعهد. (این صفت ها رو به کار بردم که برسونم تعهد و تاهل بار منفی یا مثبت نداره اینجا برام فقط دورانی از زندگیه که قبل رسیدن بهش باید دوران های دیگری رو از دست نداد مثل تمام مقاطع قبلی و بعدیش که نباید). 
نه به تجربه اش نیاز داری, نه قرار بهش ببالی, نه قراره به خاطر کارهایی که تو هر مقطع کردی احساس پشیمونی کنی نه هیچ چیز دیگه, مساله اینه که یک تکه از حیات و بودنت رو که باید زندگی کنی حذف میکنی اون هم به اختیار!
حالا به نظرم آدم ها تو روابطشون با هم دیگه هم همینطوری ان. اول که با هم آشنا میشن به سرعت دنبال مشترکاتی میگردن که به همدیگه نزدیکترشون کنه و عمق یا جنس رابطه اشون رو تغییر بده. خیلی ها ملاکشون برای اعتماد به آنچه بینشون داره اتفاق میافته سرعت و کشش ناخودآگاه رابطه است. ولی یه جایی تو رابطه میرسه میبینی به جای  جست و جو برای پیدا کردن مشترکات داری اتفاقا مشترک سازی میکنی. یعنی سعی میکنی شبیه هم باشین یا سعی میکنیم آنچه که یکدیگر میخواهند و میپسندد باشیم. این به وقت خودش بد نیست ولی دارم از اون موقعیش حرف میزنم که خودت باشی ولی در کنار دیگری. این مقطع رو با مشترک سازی حذف میکنیم. عین اون مقطع های زندگی که همه اش رو باید زیست, تو رابطه بودن ولی خودت بودن رو باید تجربه کرد بعد به دنبال مشترک سازی. به نظرم این مقطع آدم ها رو سرشار از اعتماد به نفس میکنه.

۱۳۹۱ آبان ۶, شنبه

همیشه یه صبحی که وقتی چشم هات رو تو رختخواب باز میکنی و به یاد دیشب لبخند میزنی کافی نیست,
گاهی اوقات باید بود تا فردا صبح هم برایش پنکیک و قهوه ی خوب درست کنی...

۱۳۹۱ آبان ۴, پنجشنبه

آدم هایی که داد میزنن کلاااااااااا قفل میکنم جلوشون.
لحن صدات که تغییر کنه من حرفی دیگه باهات ندارم. نه اینکه نخوام ها! نمیشنوم اصلا دیگه.
یاد نگرفتیم از واژه ها به جای صدا استفاده کنیم.
دیدی بعضی ها یه مدت میرن کلا محو میشن تو خودشون باشن؟ تیریپ فیس بوک غیر فعال و هیچ رابطه با کسی نداشته باشو چیزی ننویس و اینها.
خیلی با کلاسه!
باید یک بار این کار و کنم ;)

Insecurity

نمیدونم از کجا و چی شخصیتم نشات میگیره.
دلم میخواد کسی که انتخابم میکنه قبلش همه ی دخترهای جهان رو بهش نشون بدم بگم این ها هستن اگه انتخابت هنوز منم بیا.
 

۱۳۹۱ آبان ۳, چهارشنبه

تقصیر کسی نیست

حالم خوب نیست...
چون میزانی که تو روابطم اذیت میشم از میزانی که برا طرفم مهمم بیشتره.
تقصیر کسی نیست. منم که باید شیبش رو کم کنم و به اندازه عمق رابطه ازش (رابطه) انتظار داشته باشم.
وقتی حالت از دنیا به هم میخوره یه موسیقی ناب بذار تو گوشت دوباره به همون دنیا نگاه کن... :)

۱۳۹۱ مهر ۲۹, شنبه

ترجیح میدهم دنیای بعضی آدم ها بدون من هم بچرخد. البته هنوز انقدر مستقل نشده ام که از دنیایشان بیرون بیافتم و هیچم نشود. ولی با آدم هایی برخورد میکنم که کاری نمیکنند و منتظر منند و آن روز که من تصمیم گرفتم خودم باشم و دغدغه ام بهتر کردن آن ها نباشد احساسشان را به هرنحوی شده نشان میدهند که این دفعه بهشان خوش نگذراندم.
این ها اذیتم میکنند.
کمند ولی هستند.
انقدر کمند آدم هایی که به من محتاجند که هنوز از لذتش سیراب نشدم که همیشه بتوانم خودم بودن را انتخاب کنم.
از احتیاج آدم ها به خودم لذت نمیبرم ولی از بزرگ بودنی که احتیاج اینجاد کند چرا.


و افسوسی دیگر که دنیای خیلی ها بی من راحت میچرخد...

از سر بی نفسی

مگه من بلد نیستم حال خودم رو بهتر کنم؟؟!!!!
باشه قبول. بلد نیستم. ولی مطمئنم تمرین کنم میتونم.
حالا موضوع میاد سر اینکه بعضی حال ها رو اصلا میخوای بهتر کنی یا نه!
آدم هایی که مطلق حرف میزنند سرگرمم میکنند. انقدر میتوان از دستشان خندید.
کسی چه میداند در این جهان چه خبر است؟
میتونم کلا هیچ کار در جهان نکنم. فقط بشینم فکر کنم.
 بعضی وقت ها بعضی هاشم تو وبلاگ بنویسم.

جدیدی که داره میشه دو سال...

یکی دیگه از جدیدهایی که هرگز از خودم ندیده بودم و این زندگی جدید با خودش به ارمغان آورده فراموشیه.
من؟ 
فراموشی؟
هرگز!
حالا اما, صفحه رو باز میکنم و از این یوتوب به اون یوتوب میشم و میبندم و میرم پی کارم. بعد ها تازه یادم میافته کامپیوتر رو روشن کرده بودم فقط یه چیز تو وبلاگ بنویسم اصلا.

حمید

یه جوری ام
انگار یه تیکه ام کنده شده.
خوشبخت شو حمید.

با خودمم

به تک تک قول هایی که به خودت میدی و زیرشون میزنی و تک تک قرارهایی که با خودت میذاری و عملی نمیکنی تیشه به ریشه ی سلف بیچاره ات که داره جون میکنه استیمش رو بسازه میزنی. بیخودی با احتیاج به رهایی در لحظه توجیحیشون نکن.

هدیه دایی مجید به حمید

"""""""""""""""""""""""بیا اینم خرمای حمید خدا بیامرز
بذارش تو وبلاگت بذار مردم شاد خراسان بشن عوض شنیدن چسناله های تو
پ.ن. نازنی اگر همین طوری اینو نگذاری تو وبلاگت"""""""""""""""""

* دوستان به غلظت کوتیشن مارک توجه کنن لطفا تا جد و آبائ معلم سوم راهنماییمون نیومده جلو چشممون :D


پاشدم
خبرهای خوب نشنیدم
دلم میخواد دوباره بخوابم...

۱۳۹۱ مهر ۲۸, جمعه

دیدی خالی که میشی تازه یک فصل گریه ی مفصل میل داری؟

Ate

قبلا هم گفته بود خنده ات رو دوست دارم.
میگه دیگه نمیخندی....
برو خونه دوست هات میام اونجا ببینمت ...So I can hear you laugh again

حالم و حالم...

ذره ذره ی برخوردت با مردم عین بازتاب تصویریه که از خودت داری. این از من به شما نصیحت!

افتخار میکنم

آدم هایی که بود و نبودشان برایت فرق میکند را باید نگه داشت.
شاید تک تک آن هایی که هر روز از کنارشان رهگذریم.

۱۳۹۱ مهر ۲۷, پنجشنبه

بعضی آدم ها در ذهن آدم...
یک بار برای همیشه خلق میشوند...
فکر میکردم تو نوشته هام دنبال نظر خواننده راجع به اون ها میگردم. از اون موقع که فهمدیم دنبال نظرشون راجع خودمم دیگه جوابی نمیخوام.


قبلا ها وقتی به کسی یه حسی رو ابراز میکردم و جوابش ارضام نمیکرد فکر میکردم حروم شده. ولی....
اینجا جامعه ایه که صبح که پام رو از خونه میذارم بیرون از جلو در آسانسوری که باید با کنار دستی هات 39 طبقه منتظرش بمونی تا توی آسانسوری که باید 39 طبقه با یه سری هم سفر بشی و دونه دونه تو هر طبقه بهشون اضافه میشه, از دربونی که در رو جلو لابی واست باز میکنه تا گارسونی که ظهر تو رستوران میز بغلیت رو تمیز میکنه یه سبد محبت دست نخورده و دستمالی نشده ی تنهایی میگیرم جلوم که یکی یکی بردارن و هم روز من رو بسازه هم مال اون ها رو ولی...
اینجا جامعه ایه که آدم هاش نه تنها عادت نکردن به هم اعتماد به نفس بدن, بلکه حق خودشون هم نمیدونن که از تو سبدم بردارن, حتی وقتی بهشون تعارف میکنم!
الان ها وقتی هر روز غروب با یه سبد احساس دست نخورده و پذیرفته نشده  و پلاسیده برمیگردم خونه است که حس میکنم حروم شده...
گارسون رستوران ازم معذرت میخواد وقتی میز بغلیم که هیچ ربطی به من نداره رو تمیز میکنه. از منی که منتظرم نگاهم کنه و بهش لبخند بزنم و ازش تشکر کنم, حتی اگه میز من نیست! نگاهم نمیکنه...
اینجا جامعه ایه که دربون رو "جناب" صدا میکنی برنمیگرده چون عادت نکرده جناب باشه. وقتی میگی هم به خودش نمیگیره. نه حال اون بهتر میشه نه حال تو که میخواستی از اینکه به انسان بودنش احترام گذاشتی نه شغلش از خودت راضی باشی.

هر روز یکی ایمل میزنه و پیغام و پسغام میده که ایران برنگرد...
ایران کجاست؟
میرم جایی که  بتونم محبت کنم. چون بهش محتاجم.
بعضی چیزها رو باید با هد فون گوش داد. بعضی چیزها رو باید تو فضا پخش کرد.
فرق داره هر کدوم.

۱۳۹۱ مهر ۲۶, چهارشنبه

۱۳۹۱ مهر ۲۵, سه‌شنبه

بعضی وقت ها لازمه که برا خونه ات یه چای دم کنی و به قوری و سماور و بوی هل تو قندون لبخند بزنی تا زندگی باهات مهربون شه. حتی اگه نمیخوریش :)
از اون موقع که پذیرفتم یک نابینا هم دوست داره موهاش رو رنگ کنه دیگه هیچی برام مسخره نیست.
آدم حق داره از اونی که نیست یا هست راضی نباشه و تغییرش بده ولی بعضی ها میزان نارضایتیشون رو داد میزنن.
کفش های خانومه حداقل پاشنه اش 20 سانت هست.

۱۳۹۱ مهر ۲۴, دوشنبه

خوبی که خوب میکند.



 همیشه از چیزی که دست و بالم رو ببنده بدم میاد. دلم میخواد آزادی انتخابش با من باشه و به اختیار حتی ازش استفاده نکنم.
یه مدت دلم میخواد به جامعه نگاه نکنم. خودم نیاز به نقد و بررسی دارم.
یه جای آروم میخوام که هیچ کار نکنم. صد بار هم به عناوین مختلف این رو نوشته ام تازگی. وصف العیش نصف العیش گویا!

همین که بدونم میتونم, عین اتفاق وعمله برام. واسه همینه که حتی خیلی از کارها رو اگر نکنم هم دردم میارن. فقط کافیه بتونم. عین انجامش درد داره. فاصله ی بین فکر و عملم زیاد نیست هیچ وقت.

ادامه دارد...

۱۳۹۱ مهر ۲۳, یکشنبه

پشت این پنجره جز هیچ بزرگ هیچی نیست
سردمه!!
مثل یک چوب بلال , که تو قبرستون افتاده باشه
عین کودک و خیال , این قدر پاپیچم نشو
بینمون دو تا ننو می شه گذاشت
پس چرا مورچه دونه می بره؟
همچی تند و تیز می ره که انگاری
اگه نره چرخ دنیا پنچره!
جیرجیرک برای کی می خونه؟
شب چرا تاریکه؟ ماه چرا طلائیه؟ گل چرا رنگینه؟
آفتابگردون بی جهت می گرده؟
کبوتر بی خودی می چرخه؟
بغ بغو بی معناست؟
همین جوری رو پارچه عکس شقایق می کشند؟
موشه بی هیچ لذتی بچه می زاد؟
خودت گفتی , بعدش هم خندیدی.....!!
شب و روز تو گوش "واگنر" ,
دُهُل نت می زدند؟
" کافکا" هیچ وقت نخندید؟
گل رز را نشناخت؟
شعاع طلائی خورشید و درک نکرد؟
عرعر بچه همسایه رو هیچ وقت نشنید؟
دلمون هندونه
فکرمون هندونه
روحمون هندونه
با یه دست سرنوشت
یکی شو برداریم بسه!!!!!
بابا!
اصلا به ما چه که حاجی لک لک
عاشق دختر درنا میشه ؟یا نمی شه!!
می گی ما , برای روح مار و مور
حلوا خیرات بکنیم؟
فرق ما با اونا که ما فقط حرف می زنیم
لطف حرف هم مایه دردسره!!!
حرف هم مایه دردسره!!!

حیف...

بعد نیلوفرانه, بهترینش.

یکی از من تعریف کنه!

یه قانون هست در جهان که میگه:
تومون خودمون رو کشته, بیرونمون هیچکی رو.
این روزها اکثر آدم ها را باید یادشان بیاندازی که تو را دوست دارند.
باید حاضر شوی که یادشان بیاید نبوده ای.
باید اصرار کنی که یادشان بیاید میخواهند.
این روزها آدم ها برای به خاطر سپاری ات زحمتی نمیکشند.
"این روزها"؟ نمیدانم. شاید هم از اول.

و من نه تاب آن دارم که محو شوم نه ذوق های مصنوعی از اینکه هستنم را به یاد میاورند راضی ام میکند.
تصمیم گرفتم خودم را دیگر راضی نکنم . دنبال آنچه راضی ام میکند باشم.

روشنفکر نما بازی

بیشترین مخالفتم را با این جمله دارم:

"من فقط مسئول حرفهای خودم هستم نه آنچه دیگران برداشت می کنند."

تو مسئول تک تک آنچه در دیگران ایجاد میکنی هستی. تو. و نه هیچ کس دیگر.

اینجا؟
یک شنبه است.
از 7 پاشدم درس بخونم ولی قیمه پختم و برا صبحانه پن کیک.
دوش گرفتم و دارم موهای نم دارم رو بو میکنم
هوا و باد خوب میارزه که بوی لیمو امانی رو با خودش ببره

شب عاشقان افتخاری رو مثل تمام موسیقی های خوب دنیا باید بدون هدفون گوش داد. صدا باید بر تک تک سلول هات بشینه. پرده ی صماخ فقط وسیله است.
من؟
امتحان دارم. مثل همیشه.
مدت زمانی که مونده تا برم ایران طولانی تر از مدتیه که اونجا میمونم.

ای میل داده اگه میخوای خودت رو بدبخت نکنی ایران برنگرد. من کمکت میکنم بمونی. بدبختی؟ خوشبختی؟ کدوم چیه؟

من؟ میخوام کجا باشم؟

این روزها تو فکرشم. خودش و حرف هاش. 
خیلی وقت بود کسی آیینگیم رو نکرده بود.
جان سجده میکند که خدایا مبارک است... (افتخاری میخونه)
اگه همین الان بمیرم شاید پشیمون باشم. دارم با اونی که هستم مبارزه میکنم که "شاید" بهتر جواب بده. این برا من پشیمونیه. برا منی که مصنوعی سازی زودِ زود دلم رو میزنه. دارم گوش میدم به حرفش. ببینم اگه این دفعه نخوام زود همه چی به سامان برسه چقدر طول میکشه.
قبلا ها وسط شلوغی زندگی یه تیکه گوش میدادم یا میخوندم جون میگرفتم برمیگشتم رو کتاب هام. ولی الان ها؟ هرچی گوش میدم میفهمم چقدر تشنه ام و بدنم به مسکن دیگه جواب نمیده. میمونم...
استاد پیغام داد.
همین صبح مرا بس...

۱۳۹۱ مهر ۲۲, شنبه

بر سیم های برق

و امروز آنقدر شفافیم
که قاتلان درونمان پیداست

و دریای شهرمان
 انقدر خسته ست
 که عنکبوت
 بر موج هایش تارمیبندد

کاش کسی این مارها را
عصا کند
و کاش کسی که استخوان هایم را میلیسید
شعرهایم را از بر نبود

...

زنبورها را مجبور کرده ایم
از گل های سمّی عسل بیاورند.
و گنجشکی که سال ها
بر سیم برق نشسته
از شاخه ی درخت میترسد

با من بگو
چگونه بخندم
وقتی دور لبهایم را مین گذاری کرده اند

ما
کاشفان کوچه های بن بستیم
حرف های خسته ای داریم

این بار
پیامبری بفرست
که تنها گوش کند


 گروس عبد الملکیان
مجموعه ی شعر سطرها در تاریکی جا عوض میکنند
موسیقی بتهون
حرف رو تا صاحبش نشنوه حالت خوب نمیشه.
تو هم منتظری دنیا؟
من هم...

۱۳۹۱ مهر ۱۹, چهارشنبه

تمام تصمیم گیری های از سر دلگشادی و موقع دیدار تکلیفش وقت دلتنگی معلوم میشه. همه اش مثل تصمیم هاییه که وقتی تا خرخره غذا خوردی برا رژیم گرفتن میگیری.
لعنت به دل تنگ...

۱۳۹۱ مهر ۱۸, سه‌شنبه

همه ی ادعاهایی که میکنم نیستم. بعضی هاشون رو میکنم که بهم تلقین بشه و بشم.
ولی آخ که اون هایی که نیستم و ادعاشون رو میکنم تا بشم چقدر درد دارن.

آدم هایی که میفهمن چی میگم و قضاوتم میکنن و هرفکری دلشون میخواد راجع بهم میکنن برام بهتر از اون هایی ان که کلا نمیفهمن چی میگم.

مثل اون هایی که بارها و بارها گفتم اگه بفهمن چی میگم کافیه. باهام موافق نباشن و باشن واجب نیست.
 البته این مال زمانی بود که چیزهای دیگه واسه بالیدن بهشون و سلف استیمم رو ساختن داشتم. تازگی ها دارم میبینم تاییدم نکنن شل میشم.

پاورقی ای که بعد نوشتن متنم یادم اومد
دوباره دلخوشی های کوچک:
چند روزی است که با اتوبوس این سو و آن سو می روم . اولین روز فهمیدم نمی شود با کارت بانکی در داخل اتوبوس بلیط تهیه کرد. راننده عذرم را خواست. به جای پیاده شدن اول یقه کتم را مرتب کردم و بعد خیلی تند به چشم های تک تک مسافران یک نظر انداختم با یک لبخندِ پر سوال، نه اسمش پر رویی است و نه گدایی، یک حس گس و ملس است یعنی که به من اعتماد کن، من هم برمی گردانم. کسی اعتماد نکند هم بی شک ناراحت نباید شد. خصوصا که همیشه فکر می کردم مسافران اینجا معمولا خیلی منظم و رسمی و گاهی سرد می نشینند سر جای شان و کاری به کاری دیگری ندارند. اما یکی از جایش بلند شد، مسافر میان سالی با لهجه غلیظ آمریکایی که از لندن به آکسفورد می رفت، کرایه ام را داد و قرار شد که من وقتی رسیدم آکسفورد مبلغ را به او بازگردانم. بی شک می شد که پیاده شوم و نیم ساعتی دیرتر راهی شوم اما لذت اینکه کسی به تو اعتماد می کند چیزِ دیگریست...گاهی به دیگران اعتماد کنیم...
زندگی یه وقت به یه جا رسید که دیگه رضایت "کامل" از یه چیز یا یک "لحظه" ی بی دغدغه وجود نداره. 
بزرگیش برام اونجاییه که دغدغه هایی رو باید کوتاه بیام و حاشیه های مسیر اصلیم شدن که یه وقتی برام کلا تعیین کننده ی مسیر بودن. از بارشون اصلا کم نشده فقط اجازه و فرصت بها دادن بهشونه که گرفته شده.
زنگیم شده عین یه بازی مرحله ای. از این مرحله میره مرحله ی بعد فقط.
دلم حس آخرین امتحان قبل از تابستون رو میخواد, که میدونی بعدش دیگه نیست. الان تو بهترین حالت خوشحالیه بعد امتحانی که خوب دادم رو تجربه میکنم. امتحانی که خوب دادی و خستگی و بی خوابی شب قبل رو گرفت ولی  میدونی فرداش یکی دیگه داری.
قبلا اگه یه چیز گرون بود و میدونستم اگه بخرم قیمتش از خوشحالیش واسم کم میکنه, هرچقدر هم دوسش داشتم نمیخریدم, به بی دغدغه گی بعدش میارزید. الان تمام چیزهایی که واجبه بخریه که گرون شده. هم مجبوری بایدی میخری هم وجدان درد گرونیش رو داری. این یعنی زندگی ای که احساس رضایت "کامل" توش بهت نیشخند میزنه.
بعضی وقت ها که میبینم وقتی از یه بحثی طلبکار میام بیرون احساس باشعوری بهم دست داده از خودم بدم میاد.
اون هایی که رضایت دو طرفه ی بحت از غلبه به بحث براشون مهم تره چقدر آدم های بهتری هستن از من.

کلا

یکی از لذت های بزرگ زندگیم اون موقع است که یکی یه دلیل خوب و درست درمون میاره و  نظرم رو راجع به یه چیز برمیگردونه. 
دلیل درست درمون شنیدن حالم رو جا میاره کلا و میشه جزو خاطراتم قشنگ.
دلیل و منطق درست قاطی هرچی باشه, واسم یه جمله کافیه. 
من آدم توضیح لازم داری واسه فهمیدن یا قانع شدن نیستم.
اون موقع که احساساتم نمذاره روابطم رو بر اساس تجربه هام تعریف کنم چقدر احساس ضعف میکنم.
وابستگی,
بیماری ای که من از اون رنج میبرم.

احساسات کنترل شده,
سمی که جامعه به من تزریق کرده.
بعضی وقت ها حس میکنم اگه یه تعداد خیلی زیادی  از روابطم با شکست (البته با تعریفی که من ازش دارم) مواجه شده به خاطر اینه که یه ظرف صحیح برا خودم تعریف کردم و دلم میخواد هرکسی که با من رابطه داره به زور تو اون ظرف بچپه. حالا تو اون ظرف اجازه ی مانورهای شخصیتی خودش رو داره. الان که دارم بیشتر فکر میکنم میبینیم قشنگگگگ با هرکی دابطه داشتم سعی واسه یه سری چیزهای مشترک زور زدم و همشون رو میخواستم عین هم کنم. حتی اون هایی که تو بازه های زمانی متفاوتی بودن. و گاها حتی فارغ از جنس رابطه ای که باهاشون داشتم. این خودش خطای سوق دادن رابطه به جنس خاص داره برا آدم اصلا.
شاید وقت اون رسیده که بذارم چیزی غیر از اونی که من تعریف کردم باشن و با تنوع های شخصیتیشون شاید زندگیم رنگ دیگه ای پیدا کنه.
شاید دلیل وجود اون ظرف اینه که من بلد نیستم بعضی وقت ها گلگی کنم بعضی وقت ها نه. یا دوست دارم کلا همه حس هام رو بدونه یا قابلیت این رو دارم که کلا از هیچی گلگی نکنم. حالا بعضی هاش به مرور محو میشه, برخی دیگه اش هم جمع میشه به یه کینه ای که سایزش اصلا به اندازه ی خطای اولیه نبوده. فقط چون به موقع مطرح نشده مونده رو هم جمع شده. اگه بلد بودم وسط رفتار کنم شاید راحت تر میشد آدم ها رو تو قالب خودشون رها کنم. الان از همون اول میذارمشون تو اون قالب که کمتر دیگیرم کنن. 
مشکل اینجاست که تاحالا هم کسی تو اون قالب نگنجیده اگه گنجیده بود فکر نمیکردم که شاید وقتشه تغییر کنه. یه دلیل محکم تر برا نیاز به تغییرش هم این که آدم هایی که تو اون قالب بگنجن هم مطمئنا به زودی دلزدگی و یکنواختی میارن برام.

۱۳۹۱ مهر ۱۵, شنبه

تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.

گابریل گارسیا مارکز

* خیلی بهش معتقدم.
هیچ وقت از تصمیماتی که با قلبم گرفته ام پشیمون نشدم حتی اون موقع که بد از آب دراومده. ولی عقلت هرچقدر هم درست بگه ناقصه و آخرش ممکنه حسرت به بار بیاره با وجود همه محکم ماری هاش. بهترین تصمیم رو تو شرایط خودت گرفتن هیچ وقت راضیت نمیکنه. دلته که راضیت میکنه

۱۳۹۱ مهر ۱۴, جمعه

بعضی وقت ها اونی که اصلا فکرش رو نمیکنیه که هم صحبت خوبی میشه.
تازه میفهمی واسه نگه داشتن اونچه که وجود نداشته داشتی بیخودی زور میزدی.

۱۳۹۱ مهر ۱۳, پنجشنبه

با بعضی ها که بحث میکنم احتیاج دارم یه ساعت بخوابم بعدش دوباره پاشم به ادامه ی زندگیم برسم.
شیطان شاخ و دم و کلاه بوقی نداره.
آدمی که یکی رو به جون یکی دیگه میندازه و خودش از بیرون میشینه به درگیریشون قهقه میزنه عین شیطانه!
بعضی وقت ها حس میکنم خدا شیطانی خلق نکرده. فقط پستی یکی رو به جون اونیکی میندازه و بعضی وقت ها هم پستی خودت رو به جون خودت. 
همین کافیه که به جهنم وجودیت برسی.

۱۳۹۱ مهر ۱۲, چهارشنبه

همه خودخواهن فقط بعضی ها حواسشون نیست.
فکر میکنی اون مادری که با جون و دل عمرش رو میذاره پای بچش جز لذتی که از رسیدگی به اون میبره و حسی که در خودش ایجاد میکنه دلیل دیگه ای واسه فدا کردن عمرش داره؟
همه خودخواهیم فقط این وسط خودخواهیمون گاهی به نفع دیگران هم تموم میشه و به اون ها سود میرسونه و الا غیر از این نیست.
بعضی ها کلااااااااااااااااااااا بلد نیستن اون ور قضیه رو هم نگاه کنن.

یارو داد میزنه چرا اس ام اس جواب نمیدی؟؟!!!!!!!! یعنی تو بگو اگه یکککککککککک درصد با خودش بگه شاید اس ام اسم نرسیده!!!
میگم رفتم بیرون پرینت بگیرم. سسسسسسسسریع میگه مگه خودت پرینتر نداری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یعنی اگه یک درصد با خودش بگه حتما یه دلیلی یا مشکلی داشته که رفته بیرون بگیره والا مغز خر نخورده که پرینتر خودش رو ول کنه بره بیرون!
میگم دلار شده 7 تومن. سریع میگه بیخودی جو نده!!!!!! یعنی یککککککککک درصد اگه با خودش بگه بابا شاید از یا جا شنیده و مطمئنه که میگه. چون تو نمیدونی دلیل بر این نیست که الکی میگه.
میگه مادر شوهرت رو دعوت نکنی ها!!! عادت میکنه از این به بعد هردفعه مهمونی باشه میخواد بیاد! یعنیییی یککککککک درصد اگه با خودش فکر کنه 7 ساله یارو ازدواج کرده همچین اخلاق هایی از مادر شوهره دیدی که چنین پیشبینی ای میکنی؟

آدم هایی که یک طرفه بحث رو جهت میدن یا هروقت خواستن ته جمله ی طرف مقابل هم نقطه میذارن که بسته شه اذیتم میکنن.
آدم ها رو اونجور که حالمون رو بهتر میکنن میخوایم. 
دنبال اینطوریش بودن بد نیست. ولی یه ذره که دوز خودخواهیش میره بالاتر میری از بین همه اونی که بیشتر میل داری و انتخاب میکنی فارغ از همه خصلت هاش و تازه زور میزنی بکنیش اونی که خودت میل داری.حتی به خودمون زحمت پیدا کردن کسی شبیه به اون چیزی که میخوایم رو نمیدیم. فقط دوست داریم همه رو اونی بکنیم که ما میخوایم باشن و همه اون طوری رفتار کنن که ما اذیت نشیم.

تا وقتی از آدم ها به عنوان ابزار ارتقای اعتماد به نفسمون استفاده میکنیم....
یکی از دردهای این روزهای زندگی و بزرگ شدنم اینه که به سرعت ثانیه ها دیگه هیچ چیز مثل قبلش نیست حتی خنده ها و خوشی های ساده.
یاد ندارم یه تجربه ی خوب تو زندگی دو بار تکرار شده باشه.
هییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییچ چیز مثل قبل نیست.
تا بوده همین بوده ولی فرقش تو اینه که قدیم فاصله ی تغییر طولانی بود الان به سرعت لحظه رسیده.
خونه امون رو فروختیم رفتیم بیرون تهران....

۱۳۹۱ مهر ۱۰, دوشنبه

هیچ وقت اون چیزهایی که مغازه دارها به جای بقیه ی پولت میدن رو هوس نمیکنم و خودم انتخاب نمیکنم ولی هروقت اون ها میدن میل دارم :)

:)

اوضاع دارد بهتر میشود و من دیگرکم کم دارم نمیترسم لبخند بزنم.

۱۳۹۱ مهر ۸, شنبه

اگر از ما ایرانی ها "فکر کنم" رو بگیرن و فقط بهمون اجازه بدن از چیزهایی که مطمئن هستیم حرف بزنیم, حرفی برای گفتن نخواهیم داشت.
از وقتی اومدم ایجا و آدم ها هرچی ازشون میپرسی به راحتی میگن نمیدونم جالبیش واسم اینه که ازشون بدم میاد و حرصم میدن. انگار عادت دارم در جواب سوالم یه چیز بگیرم حتی اگه با "فکر کنم...." شروع بشه. و جالب تر اینه وقتی بهش فکر میکنم میبینم دلیلی که "نمیدونم"شون عصبانیم میکنه اینه که قشنگ رو اون حرف هایی که یه عمر با "فکر کنم..." شنیدم حساب میکردم و دونستنش فرق میکرد واسم.
مثلا اگر از طرف میپرسم از اینجا تا فلان جا چقدر راهه؟ اگر میگفت نمیدونم ولی فکر کنم فلان قدر من واقعا تو محاسباتم همون حدود را پیاده میکردم!!!
و از طرف دیگه آدم هایی که به این موضوع پی بردن و از بس عادت کردن که همه از سر معده اشون حرف بزنن دیگه به حرف هیچکی اعتماد ندارن. یکی هم که این وسط پیدا میشه تمام حرف هایی که میزنه با منبع موثقه ,حتی اگه مطرح نمیکنه, این وسط قربانی میشه. اگه آدم ها بدونن کلا حرفی نمیزنی مگه اینکه مطمئن باشی, دیگه مجبور نیستی قسم و آیه بیاری برا هیچ کدوم و آخرشم باور نکنن.
پی نوشت اینکه از کسی که چیزی رو ندونه بدم نمیاد که وقتی میگه نمیدونم حرصم بده. حرصم میده چون یا عادت داریم کلااااا تو همه چی نظر بدیم و همه رو با "فکر کنم" شروع کنیم یا از اون ور بیافتیم و از سر نشان فرهیختگی و شجاعت به ابراز ندانشته هامون کلا همه رو بگیم نمیدونم. به نظرم اینجاست که میگن ندانستن عیب نیست نپرسیدن عیب است. برا من مهمه که آدم ها چی رو نمیدونن. اگه راحتیِ استفاده از "نمیدونم" بهت آزادی بی دانشی میده باید تاسف خورد.
آدم ها کارهاتون رو خودتون انجام بدین
جواب سوال هاتون رو خودتون بگردین پیدا کنید
جوابی که قابل پیدا کردنه یا کاری که توسط خودتون قابل انجامه از دیگران خواستن واسم معنی نداره. مگر اینکه انقدر از تک تک ثانیه های زندگیت داری بهره میکشی که ترجیح میدی زمان سپری برای انجام یه سری کار و پیدا کردن یک سری جواب ها رو واسه چیزهای ارزشمند تر صرف کنی.
و بدانید اگر گشتید, نشد یا نبود هستند آدم هایی که با کمال میل شما رو کمک میکنن.
و بدانید که هستند کسانی که اگر از شما خواهش یا سوالی دارند یعنی واقعا قبل از آن تمام راه های ممکن را امتحان کرده اند. پس با کمال میل برایشان انجام دهید.
بعضی حرف ها رو نمیشه مستقیم گفت. اگه مستقیم بگی ناراحت کننده است. بعضی ها هم تا مسقیم و واضح یه حرف رو بهشون نزنی, نمیفهمن.
بعضی حرف هارم نمیشه نزد و حتما یه راهی باسد برا گفتنش پیدا کرد.
چیه جریان؟
بلدی اگه یکی یه حرفی زد و ناراحتت کرد یه گنده تر جوابش رو ندی تو هم همون حسی که اون در تو اینجاد کرده واسه اون ایجاد نکنی؟
اگه تجربه اش کردی و درد داشت, نذار اونم بکشه.

۱۳۹۱ مهر ۶, پنجشنبه

داد زدم از درون :'''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''')

خستگیم اون روزی در میره که یه بعد از ظهر دونه دونه با حوصله همه مریض هام رو ویزیت کنم و یک صندلی بکشم بشینم کنار تخت یکیشون و این دفعه حال خانواده ی بیچاره اش رو بپرسم و بگم یه چایی از فلاسکشون برام بریزن. این دفعه بگم شما ها چطورین تو این اوضاع؟ مریض داری سخته میدونم... پولش رو از کجا میارید؟... کی از خونه و خونواده مراقبت میکنه؟ ...
و  سوال هاشون رو جواب بدم و یکم از سردرگمیشون کم بشه.
خستگیم اون موقع است که در میره. اون موقع...

من از خونواده ای میام که بعد از اینکه مریضش هم میمیره میرن چند وقت بعد به دکترش سر میزنن...

۱۳۹۱ مهر ۴, سه‌شنبه

شب
درس
تنها
دلتنگ
دل داده
دل تنگ
خراب میشوم باز....
 
به او که مرا بفهمد دل میبندم.
به همین راحتی.
حالم از دو دو تا چار تا کردن جایی که احساسم درگیر شده به هم میخوره.
حس خود کشی بهم میده.

:)

۱۳۹۱ مهر ۳, دوشنبه

از آن مردانی که دوستم دارند و می‌دانند و حتی نه، که خط می‌دهند و نخ می‌کشند و این پا و آن پا می‌کنند و نمی‌کنند و می‌خواهند و نمی‌دانم که می‌خواهم یا نه، از آن‌ها یکی را بگیرم دستش را، ببرم به خلوت، آنکه‌اش را درنگ می‌داند که چیست و درنگ کنیم با هم به رودخانه و نگاهِ خیره‌ی آتش، درنگ کنیم در گربه و درد و ترس‌هامان و برویم به سفرهایِ دور و دراز و بدانیم که دیر نباید به هم برسیم، وقتِ ترس و تنهایی و بخندیم و بگرییم و سکوت، که بینِ ما باید که وقتِ درنگ باشد فقط و چایِ صبحِ هم باشیم، نانِ گرسنگیِ هم و پناهِ خطاهایمان و درکِ همه‌ی آن را که خواسته‌ایم و نداشته‌ایم و کودکی بلد باشد و من را و دیوانگیِ هم را که من بنویسم و او هر چه می‌داند، و شاید که دیگر نترسیم، وقتش رسیده است.
Katayoun Keshavarzi

۱۳۹۱ مهر ۲, یکشنبه

دوست دارم یه روز حجاب از اجباری بودن نه تنها جامعه بلکه دین برداشته بشه ببینم بعضی ها که ادعای مذهب میکنن دیگه چی دارن برای اثبات ادعاهاشون. چون الان غیر از روسری ای که سر میکنن هیییییییییییییچ جایی از رفتار و اعتقاداتشون به توصیه های دینی که ازش دم میزنن نمیخوره!

۱۳۹۱ مهر ۱, شنبه

همیشه مردی رو دوست داشتم که بشینه باهام از فلسفه و جامعه و شعور و درک و خوب و بد حرف بزنه و واسش وقت بذاره. ولی بعدا ها فهمیدم همون موقع که میدیدم اونیه که میخوام یه چک پوینت وجود داشت که باید ازش رد میشد و اون اینکه مردی که چنین حوصله ای میکنه برا من معمولا یه سهمی از بایاس زنونه داشت. چک اوت.
و این یه چرخه شده. دنبالش میگردی. وقتی پیدا شد چک پویت. رد صلاحیت. چک اوت. دوباره دنبالش میگردی
ناراحتم از اینکه این دوتا خصلت هم باشه و غیرش وجود نداشته باشه :(

این روزها دل خیلی ها اشغاله بدون اینکه به صاحبش رسیده باشه.
دلت که میلرزه از حضور یکی با خودش ذوق به همراه نمیاره. نگران میگی "ای وای عاشقش شدم گویا!"
یا عاشق اونی که قبلا اشغال شده یا دل تو هم میره تو اون دسته.
غریبه بهم چشمک میزنه از دور و میاد جلو...
عکس العمل نشون نمیدم....
میاد جلو تر و با نیشخند میگه السلام علیکم!
(هرکی روسری سرشه عربه)
عکس العمل نشون نمیدم...
 و رد میشه.... 
یاد این میوفتم که گفته بودی "سلام" یعنی از من به تو آسیبی نمیرسد....


یاد این میوفتم که این روزها همه چیز مال منه و هیچ چیز نه.
فقط وقتی ایران و خونه ی بابام حس مالکیت کامل دارم.
بچه تر که بودم به این فکر میکردم که چه جالب و لذت بخش! تنها جایی که در یخچال رو میتونم باز کنم و هرچی دلم خواست بخورم بدون اینکه نیاز باشه از کسی اجازه بگیرم خونه خودمونه! تنها مالکیتی که مال تو نیست ولی صاحبشی.
فقط وقتی مال باباست مال خودته, نه وقتی مال خودته :')
مرزها برداشته شده؛
بین صداقت و جسارت
بین open mindedness و بی حیایی
رک گویی یه هنره, نه یه توانایی. باید بلد بود.
 

دوست داشتم این رو :)

مطمئن باشید که از یاد برده‌اید. وگرنه همان وقتی هم که عروسکتان را جایی جا گذاشته بودید داستان همین بود. که در راه خانه چشم‌هایِ پراشکتان را کمی باز و بسته می‌کردید که ببینید نورِ چراغ‌هایِ زردِ قدیمی چقدر فرق می‌کند، که آسفالتِ خیس جلو یا عقب می‌آید یا نه، که صدایِ گریه‌تان کم نمی‌شد تا وقتی که همه ساکت شوند. همان وقت‌ها هم دردهایِ ما به همین بزرگی بودند، ما فقط فراموش کاریم.
Katayoun Keshavarzi

۱۳۹۱ شهریور ۳۰, پنجشنبه

دارم گریه میکنم
میگه غصه نخور
باید یه کم به خودت استراحت بدی.
واسه تفریح چی کار میکنی این روز ها؟

بعضی ها چقدر دنیاشون باهاشون مهربون بوده...

-------------------

میگم سخته
میگه غصه نخور. این نیز میگذره. 
دوست ها واسه همین موقع ها کنار آدمن. کمک میکنن بهتر بگذره.
 
دوست؟



میگه خدای من برا برآورده کردن خرده فرمایش های من نیست اگه خدای تو اینطوریه.
راست میگه....
بدم میاد این روزها ار رابطه ام....
ولی آدم معمولا یه چیز رو دیفالت باور داره مگه اینکه خلافش ثابت بشه. اگه داستان تلاش کردن و نتیجه اش رو ندیدن ربطی به خواست اون نداره و فقط ربط به تلاش خودت داره باید تلاش = نتیجه باشه. اگه نیست یعنی یه دست دیگه تو کاره.
منم دلم میخواد قبول کنم لیقاتم واسه چیزهایی که دارم رو خودم رقم میزنم.
Now dont start giving me the crap that ممکنه الان نتیجه اش رو نبینی و بعدا ببینی! عمرمون رفت کلا در انتظار چیزهایی که بعدا میخواد بهمون ثابت شه.
میگه زندگی "لحظه" است. یاد بستر ازل و ابد میافتم و تمام اتفاق هایی که هم زمان دارن میافتن. کو پسسسسس؟ نشونم بده؟
بعضی وقت ها میگم صد رحمت به اون روزگاری که زده بودن تو سرمون و یه چیز کرده بودن سرمون. دلمون خوش بود نماز بخونیم بریم هیئت گریه کنیم میریم بهشت. غیبت کنیم و با مامان بابامون بد باشیم میریم جهنم. الان چی؟ اینکه یه غول ازش ساخته باشی که هرطوری ببینیش باهت برخورد میکنه اونم در حالی که بلد نیستی درست ببینیش که تو سرت نزنه, گند میخوره تو زندگیت. دیگه نه بلدم دعا کنم. نه بلدم نکنم و بسپرم دست خودم. تازه این فرهیخته ترین حالتشه که فکر کنی هرطورببینیش باهات برخورد میکنه. و الا که کلا هرظور خودش رو نشون بده باورش میکنی اتفاقا.
حس میکنم داره اذیتم میکنه. به جایی که برام مادری کنه. لیاقت لازم داره؟ کی از دست دادم؟ لازم نداره؟ پس چرا انقدر عذاب میکشم؟
من دنبال رابطه ی راحت نبودم هیچ وقت ولی اعتقاد به یه پشت و پناه تنها چیزی بود که تو این آشغالدونی (دنیا) نگرم میداشت. شدم مثل بچه ای که شب ها جایی غیر از خونه خودشون احساس امنیت نمیکنه بخوابه ولی تو خونه ی خودشونم به نزدیک ترین هاش اعتماد نداره. هرچی سعی میکنم با تخیلات خودم ازش تصویر سازی نکنم و خنثی ببینمش تا خودش بهم یاد بده چیه یه چیز دیگه میکوبه.
این روزها چند تا آدم جدید اومدن تو زندگیم که از حضورشون خوشحالم :)
ازشون نه تنها یاد میگیرم بلکه یادم میندازن کی هستم.
خیلی وقته فقط ضعف هام جلو چشمم بودن

۱۳۹۱ شهریور ۲۸, سه‌شنبه

الان از یه خواب ترسناک پریدم
کلی که طول کشید تا آروم شم و هنوز چشم های دزده تو سرمه به کنار. هی میبینم یه موسیقی تو سرمه. نگو خوابه موسیقی فیلم هم داشته پس زمینش خاک تو سر.
از خواب که بد پا میشی چه ساعتم که خوابیده باشی خستگی تو تنت میمونه.
باید اون تیکه ی پنجره که به خاطره ورودی کولر پرده نداره رو یه فکری به حالش بکنم. هرچند گه داشت از تو جا پستی میومد تو....
یکی از بهترین هدیه هایی که تو زندگیم گرفتم خرگوشی بود که بابا برا تولدم برام گرفت. از بیرون اومدم گفت طاهره برو تو آشپزخونه ی پایین فلان چیز رو بیار بعد بیا بالا. رفتم دیدم یه قفس بزرگه یه بچه خرگوش دو سانتیمتری وسط قفط نشسته. جیغ که زدم همه از بالا خندیدن و فهمیدن دیدم :)
الانا که بهش فکر میکنم میبینم این جور هدیه ها خوشحالی ای که با خودشون دارن یه طرفه ولی حسی که به همراه میارن همه طرف. برا من خرگوش داشتن نبود که ذوق آورد اجازه ای که بهم داده شده بود همه چیز بود. اینکه بابا خودش بدون اصرار من رفته بود خریده بود یعنی رضایت همراهش. اون بود که میچسبید. اجازه ی خرگوش داشتن از داشتنش مهم تره.
دیدی بعضی وقت ها یه چیز گرون میخوای، بابات که میگه بخر دیگه میل نداری؟ همین که میدونی میتونی داشته باشیش کافیه! :)

۱۳۹۱ شهریور ۲۷, دوشنبه

یه کنسرت یه عروسی یه مهمونی یه مسابقه ی ورزشی تو استدیوم یه چیزی که داددددددددددددد سالم بزنم و خالی شم
یه آهنگ بببببببببلند با در و پنجره ی باز یه روز آفتابی
لازمم.
وقتی 26 سال عمرت رو هروقت ناراحت شدی, خوشحال شدی, عصبی شدی, ذوق زده شدی, مضطرب شدی، هیجان زده شدی, هر کوفتی شدی عین چچچچچچچی گریه کرده باشی و حالا سختی روزگار یه بلایی سرت بیاره که دیگه نه تنها گریه ات نیاد بلکه وقتی هم میاد مسخره ات بیاد, هییییییییییییییییچ غلطی بلد نیستی برا بهتر شدن حالت بکنی.

۱۳۹۱ شهریور ۲۵, شنبه

دلم برای بعضی حس هایی که بعضی ها در من ایجاد میکردن تنگ شده.
نه لزوما برای آنها
بلکه برای اون حس ها
آدم احتیاج داره عاشق باشه
فارغ از اینکه به عشقش برسه یا نه.
انقدر بببببببدم میاد وقتی یکی اینطوری راست میگه ها!!!!!!!! :d



اشکهایی که پس از هر شکست میریزیم همان عرقیست که برای پیروزی نریخته ایم.
(هیتلر)

آن روزی از روزهای من که با موسیقی سنتی ناب آغاز شود کتاب هایم تا شب بسته خواهند ماند.
باید احساس خطر کرد آن صبح!
مخصوصا اگر هوا آفتابی باشد.

روزی آواز خواهم خواند...

خیــا ل روسریت مثل بـــــا د می بردم
روسری خوانـــی
آهنگساز و نوازنده:بابک رچبی و سینا فرزادیپور
سارا حمیدی خواننده
رسول آزادوار خواننده
نوازنده و همخوان مریم صمیمی
شاعر: محسن آزادی
گروه نوژان نو

۱۳۹۱ شهریور ۲۴, جمعه

کلا اعتقاد دارم حس هات رو باید بگی. حرف هات رو باید بزنی. از مردم تعریف کنی و بذاری اعتماد به نفسشون شکل بگیره. اگه کسی رو دوست داری و بهش نگی حروم کردی. اگه از کادوی طرف خوشت نیومده و بگی خیلی قشنگه دروغ گفتی. کلا نباید دم مرگ کوله باری از حرف ها و حس های چروکیده رو با خودت بکشی.

ولی همه حرفی رو نباید زد.  پرده دریه. حتی بعضی جمله های ساده. حرمت بعضی حس ها به نگفتنشه. تو فضا پخش باشه حسش کافیه.

یاد گرفتم از رفلکس هایی از بدنم که بهم نشون میده قلبم و روحم زنده است احساس گناه نکنم.
فقط حیا لازمه که پاک بمونه.




چیزی که یاد گرفتم این روزها دارن ازش حساسیت زدایی میکنن و جاش رو با جسارتِ در توجیه خجالت پر میکنن.