۱۳۹۰ فروردین ۱۱, پنجشنبه


خیلی سایت های جالبیه. سوال هایی که داری رو بقیه ی اعضا هم درست و علمی هم به زبان ساده جواب میدن. تو هم میتونی سوال های دیگران رو جواب بدی و کمک کنی و امتیاز بگیری...

نکته ی کنکوری (3)ا

post it note وااااااقعا جواب میده.
چیزهایی که در زندگی میخواید حفظ کنید و همون موقع که دارید میخونید میدونید یادتون خواهد رفت بنویسید بزنید دور و بر جایی که می نشینید و قبل از شروع درس و کار یه دور نگاه کنید
البته یه نکته هم در نظر بگبرید که تجربه ی شخصی من بهم ثابت کرده وقتی از یه چیزی نوت برمیدارم ذهنم دیگه زحمت حفظ کردن به خودش نمیده و میذاره واسه دفعه ی بعد که خواستم نوت هارو بخونم. حواستون باشه حتما حفظ کنید بعد پست ایت بزنید

نکته ی کنکوری (2)ا

دو هفته ی آخر که دیگه اصلا وقت آشپزخونه ندارید برید کلی ظرف یک بار مصرف خوشگل بخرید استفاده کنید. فقط باید آدم دور انداختن ظرف باشید. چون هم کلفتن هم خوشگل هم یک کمی کثیف شدن فقط. هردفعه با خودتون کلی کلنجار میرید هم از نظر حیف شدنشون هم اینکه انقدر پلاستیک دارید به چرخه طبیعت وارد میکنید

۱۳۹۰ فروردین ۱۰, چهارشنبه

احساس میکنم تقدیر دقیقا باید همون قسمت پیش بینی نشده ی زندگی باشه. اونهایی که پیش بینی کردی عملا انتخاب ها ی سوخته میشن و از بین احتمالات حذف میشن که با حقیقت تقدیر تداخل نکنه.
اگه به همه چی فکر میکنی هرگز اونی که آرزوشو داری پیش نمیاد. فقط تقدیره که رقم میخوره. و تقدیر یعنی دقیقا اونی که فکرشو نمیکردی. پس معمولا با خواسته ات یکی نیست.

نکته ی کنکوری (1)ا

آقا اگه اینهمه کنکور دادن هیچی به ما نداد و آخرم هیچ ...ی نشدیم حداقل تا دلت بخواد نکته های درس خوندن میتونم در اختیارتون بذارم.
قانون اول: اگه خوابت میاد و نباید بخوابی یک بسته آدامس بد مزه بگیر هروقت خوابت میومد یکیشو بخور. تا نیم ساعت 45 دقیقه ای حدودا جواب میده.



*خدا وکیلی یه روز دلم میخواد وقتی دارم فارسی تایپ میکنم نوشته ام رو ادیت نکنم همونجوری آپ کنم ببینی انتخاب اولم واسه حروف چی بوده، روحیت عوض میشه ;) مهم ایرادهای تایپیش نیست ها! منظورم غلط دیکته ای هاشه :d
خدایی بعضی کلمه ها اونجوری بیشتر به قیافه اشون میخوره آخه.

۱۳۹۰ فروردین ۹, سه‌شنبه

برگشتم به اونی که میخواستم و شده بودم.
خدایا کمک کن.
 چچچچچچچچچچچچچچچچچچرا کنار صفحه ی facebook من از خودش لینک فروم جراحی عروق میذاره facebook هههههاااااااااااااا؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

Donate



بیچاره دلم حواسش نیست کلی وقت میخواد دور باشه. الکی گریه زاری میکنه فکر میکنه همینم به زودی تموم میشه. اگه بدونه دق میکنه...

۱۳۹۰ فروردین ۸, دوشنبه




tx to hamid :)
کلاااااااااااااااااااا تو زندگیم همیشه سعی کردم اگه کاری رو از کسی تحسین کردم حتما خودمم انجامش هم بدم یا حداقل تلاش کنم براش.
یه عده ی خیلی زیادی از اینکه بهشون زنگ میزنم و با معرفتی میکنم و تماسم و قطع نمیکنم و اینها همیشه تشکر کردن و وقتی صدام رو شنیدن ابراز شرمندگی کردن، ولی دفعه ی بعد هم من زنگ زدم و باز اونها ابراز شرمندگی کردن فقط.
ولی دیگه اینجا که اومدم خیلی دردم اومد وقتی بعضی ها ازم میسد کال هم  که میبینن بعدا زنگ نمیزنن. جالبیش اونهایین که وقتی میپرسم چرا؟ دلیل خاصی ندارن.
کلا از دوست هایی که فقط تا هستی و میبیننت باهات تماس دارن و بعدش فراموش میشی، ولی وقتی دوباره میبیننت باهات خوبن و دوره ی خاطرات میکنن بدم میاد. مثل دوست های مدرسه مثلا.
یه عده دیگه ام که حرصم میدن اونهایی هستن که میگن "یادم رفت". خودم هم چیزهایی هست که تو زندگی یادم بره ولی کلا کیفیت چیزهایی که یادم میره به میزان اولویت و اهمیتی که تو زندگی بهشون میدم خیلی بستگی داره. اعتقاد دارم آدم اگه بخواد میتونه تو ذهنش نگه داره خودم هم تجربه اش کردم. به خاطر همین وقتی یکی یه چیز در رابطه با من رو میگه یادم رفت میزان اهمیتی که بهم میداده خیلی واسم مطرح میشه.

مامااااااان :(((((((


۱۳۹۰ فروردین ۶, شنبه

بعضی تغییرات بزرگ آنی تو زندگی آدم رو از اون دنیایی که قبلش توش بوده دور میکنه، حتی اگه فاصله ی زمانی چندانی نداشته باشن.
انگار سال ها پیش رفتم کلاس سفال. از بس که یک هو همه چی تغییر کرد و الان اینجام.
همه میگن تو تنهایی و غربت فقط خودتی وخدا و بهش نزدیک تری. بازهم میگم که وقتی جایی باشی که اجبار تو چیزهایی که یه عمر بهت تزریق کردن نباشه، واسه تک تک اعتقادات و انجامشون دلیل میخوای و چون واسه هیچ کدوم نداری یه شخمی به هویتت میخوره که تو خالی میشی. ما به انتخاب کردن اعتقاداتمون عادت نداریم، وقتی پاش میوفته راه رفتنمونم یادمون میره.

۱۳۹۰ فروردین ۵, جمعه

تعلیق

به همون اندازه که سابقه ی زندگیم باعث میشه به دعا اعتقاد نداشته باشم. به همون اندازه باعث میشه فقط به دعا اعتقاد داشته باشم.

۱۳۹۰ فروردین ۳, چهارشنبه

کلاااااااااا یه قانون بر زندگی من حکمفرماست که میگه همههههههههههه چی باید من و دق بده بعد انجام بشه، حتی اونهایی که آسونه یا قراره بلاخره انجام بشه.
اگه یه روز اینو بپذیرم حالم بهتر میشه.

۱۳۹۰ فروردین ۲, سه‌شنبه

انقددددددر از خودم و شرایطم بدم میاد که حتی رغبت نمیکنم درستش کنم.
یه سری چیزها هست که ههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههرگز فکر نمیکنی تحملشو داری. یعنی واقعا هم نداری. تحملشو فقط وقتی تو موقعیتش قرار میگیری بهت میده و تمام. باز هم وقتی خارج از اون خودتو نگاه میکنی باورت نمیشه دووم میاری یا آوردی. یعنی از روی بلندی همون لحظه که خودتو نگاه میکنی میگی پس چرا دق نمیکنم؟ ولی توش که هستی تحمل میده. فقط هم به تو و کسایی که با تو شریکن تو تجربه اش. خارج از اون حتی تحمل شنیدنشم ندارن. هرچند که اینجور تحمل با دق برام فرقی نداره؛ در اصل نمیده، فقط سکته رد میکنی.
 از بستر سپیدش برخاسته
 آبی به سر رویش زده
شکوفه ای به موهایش
 حالا می توان دوباره بهار نامیدش 



                                                                                                                      (سینا به منش)

*ممنون از بنفشه به خاطر این شعر و تصویر :)
نمیدونم چرا وقتی یکی میگه فلان جا یادت کردم و دعات کردم انقدر آروم میشم. ریشه تو کدوم قسمت اعتقادم داره نمیدونم. ولی حالم جا میاد.
بگردم میتونم پیدا کنم شاید ولی نمیخوام. بذار این یدونه حداقل واسه خودم زیرسوال  نره دیگه. بذار به چیزآرومم کنه.
ایرانی جماعت از اول هم که جنبه ی موبایل و فرهنگ استفاده ازش رو نداشت، چه برسه به از وقتی که این ایرانسل مسخره اومده و هرکی از شکم مادرش دراومده دوتا گوشی و 5تا سیم کارت داره. دو روز با یکی در تماس نیستی دیگه نمیتونی پیداش کنی از بس شماره اش عوض میشه، بعدا که پیداش میشه میگه آهان! به اون شمارم زنگ میزدی؟ نه اون خاموشه. یه 912 دارن که قبضش زیاد اومده قطعه. یه ایرانسل دارن که شارژش تموم شده. یه ایرانسل دیگه دارن که خاموشه به خاطر اینکه شماره اش رو دوست پسر قبلی داره. یه ایرانسل داره که با اون اس ام اس میده فقط؛ یکی دیگه ام شارژی داره جدای از اونی که شماره اش رو همه دارن و قبضش میاد خونه، که باهاش زنگ های طولانیشونو میزنه که پولشو مامان باباش نفهمن.
تلفن زنگ میخوره یارو 4تا گوشی در میاره ببینه کدومه. قطع میشه، میخواد زنگ بزنه کیف پولو در میاره دوتا کارت شارژ نو باز میکنه سه تا هم سیم کارت عوض میکنه آخر هم میگه ببین یه دقیقه گوشیتو میدی یه زنگ بزنم؟ نمیخوام این یارو شماره ام رو بدونه. نصف تماس هاشم که کلا چون شماره هاشو نمیشناسه جواب نمیده. نصف میسد کال هاش هم میگه شارژ نداشتم ببخشید نتونستم زنگ بزنم سیم کارتم یه طرفه بود.

۱۳۹۰ فروردین ۱, دوشنبه

دو روز به خاطر کل زندگیت نخواب. به خدا نمیمیری.
ای وای بچه ی خونم اومده بود پایین از بس بچه های اینجا ملوسن و نمیتونم بچلونمشون. جیگرم حال اومددددددد....
ایمان میگه سال تحویل رو طواف کردیم. به هیچی انقدر غبطه نخورده بودم...


عید همه مبارک به خدا :)
ایشالا خواسته هاتون با اونی که صلاحتونه یکی باشه.
ایشاالله خیرهایی که امسال خدا بهتون میرسونه رو درک کنید.
الهم عجل لولیک الفرج ایشاالله.

۱۳۸۹ اسفند ۲۹, یکشنبه

بوی عید یه ذره میاد دیگه


خوشحالم که بوی عید رو آوردم تو خونم  با گل 7سین و رادیو پیام. نمیومد اصلا اینجا.
صدای توپ درشدن و ناقاره ی سال تحویل رو نشنوم نمیتوم:')
گلش زنده اش کرده بقیه اش رو به خاطر مانا گذاشتم.
سکه ایرانیه :d تو آب
تو لیوان سرکه است. لیوان شیر star buck
تو آجیلم هم ذرت بو داده با طعم سیر (چس فیل نست ها!)، بادوم تنوری، بادوم هندی هست.
موز کوچیکاش بد مزه است ها! مثل مال بچگی هامون نیست.
سماق و سنجد رو مانا آورد.
عاشق ظرف هامم. واسه 7سین خریدم. وسطش گل داره. ارزون بود حال داد.


*کلا خوش نمیگذره.

۱۳۸۹ اسفند ۲۸, شنبه


نصف پول ماهیانه ام اینجا خرج انعام دادن میشه. از بس که ماها عادت نداریم آدم ها حتی کاری که به خاطرش حقوق میگیرن رو خوب انجام بدن. اینجا با خدماتشون خر کیف میشم هی پول میدم.



نارنگی

دیدی وقتی به یه چیز خیلی احساس حکومت و تعلق میکنی میگن مگه مال باباته؟ اینو وقتی زندگی مجردی بکنی با جون و دل حس میکنی. اصلا کیف نمیده نارنگی هایی که خودم خریدم رو از تو یخچال ورمیدارم میخورم. تو خونمون در یخچال و باز میکردم هرچی ورمیداشتم "مال بابام" بود واختیارشو داشتم، کلی میچسبید. اینجا با اینکه بیشتر مال خودمه، اصلا کیف نمیده. حالا تازه اینجا هم در اصل مال بابامه و خرجشو میده ولی کلا کیف نمیده از این لحاظش.

بعضی وقت ها دلم برا دست هام و مخصوصا انگشت هام می سوزه وقتی خیلی ازشون کار و بشور بساب می کشم. کاش می شد با پاها هم کارهای ظریف کرد و بعضی وقت ها به دست ها استراحت داد.
اینو قبلا هم گذاشتم ولی مناسبتی می چسبه :)
هیچ وقت انگیزه ی آدم هایی که پیشاپیش تبریک می گن رو تفهمیدم از بچگی.
چچچچچچچچچچرا خدا واسه دوربین های دیجیتال بلوتوث خلق نکردههههه؟

۱۳۸۹ اسفند ۲۵, چهارشنبه

چققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققدر دروغ نگفتن کار سختیه.

۱۳۸۹ اسفند ۲۴, سه‌شنبه

کباب

امیرعباس کباب خیلی دوست داره. دلم که براش لک زدن به کنار. اینکه دو سالشه وبو میفهمه یعنی چی هم به کنار.
امروز دیدم مامانش داره چادر سر میکنه. میگه امیرعباس بوی کباب شندیه میگه بریم بخریم. دیوانه ی این بچه ام من خدایا....
چققققققدر غصه خوردم که یه بچه اینطوری معصومانه خواسته اشو بگه غافل از اینکه نمیدونه اگه پدر و مادری نداشته باشن براش تهیه کنن چی به سرشون میاد.
معصومیتش درد داره.
میگن انقدر نگو این از عدل خدا به دوره، اون یکی ناعادلانه است. خدا این دنیا رو داره با رحمتش اداره میکنه, اگه به عدلش بود که کلاهمون پس معرکه بود.
بعضی وقت ها که به باطن اعمالم نگاه میکنم قلبم میخواید وایسته. ببین! وقتی میگه روزی بعضی هارو تو دست دیگری قرار داده شوخی نیست. یعنی اینی که سر سفره اته مال مردمه. می فهمی؟
باورم نمیشه که تبدیل شدم به یه روانی به تمام معنی. چیزهایی که کل زندگیم سرم اومده هم الان داره رو میشه تو اعصابم. می خوام نخونم 70 سال سیاه که به این روز افتادم.
یه چیزهای بی ربط ضربان قلبم و فشارم رو میرسونه به خدا. چرت نگم بیشتر از این بهتره. نیاز به توضیح نداره که. روانی دیدی؟ من شدم.
احساس میکنم اون روز که خدا تند تند داشت آدم خلق میکرد و می فرستاد بعضی هاشون یهو یه چیزی درمیومدن که خودشم  بغلشون میکرد و محکم میچلوندشون در آغوشش از بس که ناز و خوب درمیومدن، بعد میفرستاد زمین.
به نام خدایی که پیرمردها را آفرید...
ساعت 5.20 عصر. حدودا 5ساعت فیزیک خوندم. دلم میخواد بمیرم دیگه درسهای دبیرستان نخونم
قبلا که بهم ثابت شده بود شب اول قبر نکیر و منکر از من بیوشیمی میپرسن. الانم بهم وحی شد دم پل صراط نامه اعمالم احتمالا درصدهای کنکور پیش دانشگاهیمه که تا اون دنیا هم باید جورشونو بکشم. میکروب 100 و بافت 100 و آناتومی 70و ایمنی70 و فیزیو 70 کنکور پزشکی هم فایده نداشت.
اگرم برم جهنم یکی از عذاب هام اینه که روزی 25 ساعت بدن یه متنی که توش انگلیسی و فارسی و عدد باهم قاطیه رو تایپ کنم و گل بگیرم به سرم با راست چین و چپ چینش, اونم درحالی که تلفظ اوتومات نارسیس کامپیوتر روشنه و هییییییییییییی میگه
سرعت اینترنت جهنم هم که کلا میدونید با مال فیلیپین یکیه.

۱۳۸۹ اسفند ۲۳, دوشنبه

خدایا منو از بی خاصیتی نجات بده. خودم عرضه اش رو ندارم ولی آرزوشو چرا.
به خاطر اینکه دستم از ایران کوتاهه و کارهام رو خودم نمیتونم انجام بدم انقدر کلافه ام و گریه میکنم. خدا به فریادمون برسه اون موقع که دستمون از این دنیا کوتاه میشه...

۱۳۸۹ اسفند ۲۰, جمعه


 
 کلا با وجود درد و رنجهای ی که زن تو زندگیش بهش تحمیل میشه تبریک روز زن و این حرف ها گفتن مسخره است. نه دوست دارم نه میگم . ولی این زیبا بود از همه نظر
بعضی وقت ها جواب "چه خبر؟" یه جور جواب پس دادنِ. هررررررر دفعه استرس میگیرم عوض اینکه دل تنگیم برطرف شه. احساس میکنم دارم بازخواست میشم.

۱۳۸۹ اسفند ۱۹, پنجشنبه

آممین...

اسمش فلمینگ بود. کشاورز اسکاتلندی فقیری بود. یک روز که برای تهیه معیشت خانواده بیرون رفت، صدای فریاد کمکی شنید که از باتلاق نزدیک خانه می آمد. وسایلشو انداخت و به سمت باتلاق دوید. اونجا پسر وحشتزده ای رودید که تا کمر تو لجن سیاه فرو رفته بود و داد میزد و کمک می خواست. فلمینگ کشاورز پسربچه رو از مرگ تدریجی و وحشتناک نجات داد.
روز بعد، یک کالسکه تجملاتی در محوطه کوچک کشاورز ایستاد. نجیب زاده ای با لباسهای فاخر از کالسکه بیرون آمد و گفت  پدر پسری هست که فلمینگ نجاتش داد. نجیب زاده گفت: میخواهم ازتوتشکر کنم، شما زندگی پسرم را نجات دادید. کشاورز اسکاتلندی گفت: برای کاری که  انجام دادم چیزی نمی خوام و پیشنهادش رو رد کرد. در همون لحظه، پسر کشاورز از در کلبه رعیتی بیرون اومد. نجیب زاده پرسید: این پسرشماست؟ کشاورز با غرور جواب داد بله. نجیب زاده گفت: من پیشنهادی دارم. اجازه بدین پسرتون رو با خودم ببرم و تحصیلات خوب یادش بدم. اگر پسربچه مثل پدرش باشه، درآینده مردی میشه که میتونین بهش افتخار کنین وکشاورز قبول کرد.
بعدها، پسر فلمینگ کشاورز، از مدرسه پزشکی سنت ماری لندن فارغ التحصیل شد و درسراسر جهان به الکساندر فلمینگ کاشف پنی سیلین معروف شد.
سالها بعد، پسر مرد نجیب زاده دچار بیماری ذات الریه شد. چه چیزی نجاتش داد؟ پنیسیلین.
اسم پسر نجیب زاده  چه بود؟ وینستون چرچیل



اینجا شب های تعطیلات آخر هفته از همه خونه ها صدای آهنگ بلند میاد و خیلی هاشون می خونه: همه چی آرومه.... همه لباس غیر دانشگاه پوشیدن و تو مرکز خریدن ها و خیابون ها می چرخن.
بدتر دلت میگیره که همه دارن زور میزنن بهشون خوش بگذره...

۱۳۸۹ اسفند ۱۷, سه‌شنبه

ما رایت الی جمیلا...

یک سری مواد از سلول های آلوده شده به ویروس ترشح میشه به نام اینترفرون که میره به سلول هایی که هنوز آلوده نشدن میچسبه و باعث میشه اونها از خودشون موادی ترشح کنن که مانع رشد ویروس درونشون بشه.
یکی از زیباترین شاخه های پزشکی ایمنی شناسی (ایمونولوژی) هست. خیلی پتانسیل دارم تخصص غیر از جراحی ایمنی بخونم.
به نام خدایی که اینترنت را آفرید واقعا...

۱۳۸۹ اسفند ۱۶, دوشنبه

بندگی...

اون موقع که بهت اختیار میدن، یک شخم به اونی که هستی می خوره و تک تکشو باید بذاری جلوت باور کنی یا رد کنی. همه هستیت به لرزه درمیاد وقتی می فهمی چی ها تزریقی بوده و چی از خودت داری. نمیتونی بذاری کنار ولی خودتم مسخره ات میاد از اونی که داری نشون میدی. چه برسه به اون موقع که یکی دیگه هم ازت دلیلشو بخواد.
توجیه  عقلی پیدا کردن واسه تک تکه اونی که تاحالا بودی و از این به بعد میخوای باشی می فهمی یعنی چی؟ اونم تو عالمی که هیچی اجبار نیست و اختیار مطلقه. جونتو میگیره.
اوضاع خوبه. خدا رو شکر :)
تو زندگی اصصصصصصصصلا کشش اینکه یکی از وسایل الکتریکیم خراب شه رو ندارم.

۱۳۸۹ اسفند ۱۵, یکشنبه


بلاخره یه جواب واسه اینکه چرا هم تو شادی گریه میکنم هم تو غم پیدا کردم.
یه روزم که تصمیم میگیرم خیر سرم درس نخونم و یه کاری کنم حال و هوام عوض شه بدتر حوصله ام سر میره.صد سال تنها کار زندگیم درس خوندنِ. که اونم خیر سرم از پسش درست بر نمیام.
بببببباورم نمیشه وفتی درس نمیخونم کار دیگه ندارم بکنم. زندگیم یادم رفته :((((((((((((((((((((((((
خدا؟ حواست هست باید واسه همشون جواب پس بدی؟( حالا امشب میخواد بیاد به خوابم بزنه رو شونم بگه بچه جون همین الانشم داری جواب غلط هایی که کردی و پس میدی و خواهی داد. دسسسستو بنداز با من صحبت می کنی)
نننننننمیدونم به چه زبونی بگم دلم میخواست ایران پزشکی بخونم.
با مقنعه
تو آفتاب
تو خیابون های ایران
اتاقم
ماشینم
ربطی هم به اینکه الان اومدم اینجا و دل تنگم یا اینجا خوب و بده نداره.
ایرانم بودم اونجور وقت ها ذوق داشتم
انقققدر کارها هست که یادم میافته اون موقع که یکی انجام داده بدم اومده ولی نگاه می کنم میبینم خودم دارم انجام میدم و الکی یه دلیل واسش تراشیدم که بگم نه! آخه دلایل انجاممون با هم فرق می کنه.

۱۳۸۹ اسفند ۱۴, شنبه

به نظرت من یه روز میشه اسپِلِ decision رو یاد بگیرم؟
همین الانم به فاصله یک دقیقه دو بار نگاه کردم :d

۱۳۸۹ اسفند ۱۳, جمعه

اسم این پست رو میذارم هواپیما

یه کاری کنی سالم زندگی کنی و به بیماری های مزمن دچار نشی رو یه ذره می فهمم، ولی یه کاری کنی دیرتر بمیری رو کلااااا نمیفهمم. مگه دست تواِاِاِ؟؟؟؟؟؟!! که با امارات پرواز میکنی به جای ایران ایر که سقوط نکنه نمیری؟
الان که حس می کنم دست خودم نیست حرص میخورم و میگم از جبر بدم میاد و واسه چی اصلا فکر میکنم وقتی هیچی به تصمیم من نیست؟ ولی با این حال خوبیش اینه که میندازی تقصیر یکی دیگه. ها!ها!
چقدر بعضی وقت ها خودم و تو پُزیشنی که یه گوشه بی کار نشستم تا بمیرم تصور می کنم. واللا! مگه چیزی دست تواِ؟ حتی این گوشه نشستن؟
ولی اگه دست خودم بود هم حرص میخوردم که خودم گند زدم به زندگیم.
انققققدر میترسم از اینکه با اعتقاد به جبر باید برای زنده نگه داشتن مردم تلاش بکنم. ننننننمیدونم چند بار شوک بدم.
بعضی وقت ها جو گیر می شم تیریپ شادی میزنم و میگم از این به بعد می خوام اینجوری باشم و مفید باشم و انرژی و تلاش و از این بساط ها و گور بابای دنیا و اینا. میزنم تو کار مطالعه و اینجور موقع ها می گم گور بابای پول و خرج و این حرف ها و میرم تو کار خرید هرچی دوست دارم. بعد اینجور موقع ها تصمیم میگیرم رژیم هم بگیرم و هر روز موهامو سشوار بکشم.
بعضی وقت ها هم تیریپ دِپ می زنم و می خوام hard core باشم  و بگم نه، اگر با من نبودش هیچ میلی پس چرا و اینها. خدا من فقط تورو دارم و منو آدم کن و امتحانم کن ولی از پسش بر بیام و ریاضت و از این حرف ها.
بعضی وقت ها هم کلا به غلط کردن میافتم. no matter what mood!
کلافه ام از تغییرات و فیکس نشدن شخصیتیم. دلم میخواد یکیشو انتخاب کنم و اون باشم. ولی هرچی بیشتر پیش میره پی بردن به این حقیقت که گویا انسان حقیقی خلق شده که همه ی اون بالایی ها باشه، اذیتم میکنه. شایدم درست نیست و باید یکیش باشم، نمیدونم. ولی یه جای علمی خوندم که خانم ها از لحاظ طبیعی 15 دقیقه یک بار احساساتشون تغییر میکنه. اینم رو اعصابمه. تاحالا نشده بود از بُعدی از طبیعتم بدم بیاد. آخه من تیریپ فروید و همه چی توجیه طبیعی و ذاتی داره و اینهام. ولی کلا از تغییر بدم میاد. دوست دارم stable بشم بعد خودم تنوع ایجاد کنم نه تغییر. خیر سرم میگن این تین ایجرها شخصیتشون شکل نگرفته و همه رو امتحان می کنن. نمیدونم چرا اون موقع ها من اونی که انتخاب می کردم و بیشتر روش میموندم تا الان. خودم از تفاوت انتخاب اون موقع هام و الانم آگاهم ولی کلا گفتم.

دلم هوای خیابون های ایران کرده... بدددددد

۱۳۸۹ اسفند ۱۲, پنجشنبه

یه سری افراد هستن که از حسن نیت و خوبی و شکسته نفسیشون کلا به همه کمک می کنن و انتظاری هم در ازاش ندارن و نمی خوان شاید اصلا معلوم بشه. بعد وقتی ازشون به خاطر کاری که کردن تشکر می کن کلا جواب نمیدن.
می خواستم بگم که از این حرکتشون اصلا خوشم نمیاد چون اگه گیر یکی مثل من افتاده باشن که دلم بخواد بفهمم که فهمیدن که قدردان زحمتشون بودم و تا اینو نفهمم از خجالت کاری که واسم کردن کم نمیشه، بهتره که یه "خواهش می کنم" حداقل نثار بدبخت بکنن و بدونن درسته بهش خوبی کردن ولی خجالتش داره کوفتش می کنه.

این عکس منو دیوانه میکنه هر وقت میبینم
خیلی دوست دارم بدونم خدا اون موقع که می گه نعمت زندگی رو به انسان ارزانی داشته منظورش چیه؟

۱۳۸۹ اسفند ۱۱, چهارشنبه

One of Celien Dion's and my best songs ever...

بعضی وقت ها انقدر تو یه مقطع از هیچی و پوچی نگه ات میداره تا خودت باورت بشه هیچی. تا مثل آدمی که چند دقیقه زیر آب بوده و به مرز خفگی رسیده یهو سرتو از تو متعلقاتی که یک عمر مثل گلوله ی زندانی ها با خودت چند تا چند تا کشیدی به زور بیاری بیرون و یه نفس بکشی. اون موقع که دیگه به هیچ کدوم از چیزهایی که داشتی وصل نیستی و هیچ کاره ی این عالم مادی شدی، اون موقع که وقتی یکیو واسه اولین بار دیدی و تنها چیزی که از خودت داشتی بگی اسم و فامیلت بود، اون موقع است که یه نفس عمیق می کشی، نفس عمیقی که درد داره مثل اولین گریه ی بچه، ولی شروع می کنی خودت رو ساختن و تجربه کردن و زندگی کردن. خودت رو می سازی نه متعلقاتت رو. از خیال پردازی میای بیرون و اونی که هستی رو می سازی نه اونی که دوست داری باشی.
دو سالِ هیچم.
خدایا شکر.

۱۳۸۹ اسفند ۱۰, سه‌شنبه

بدجوری دلم هوای ایوان نجف کرده...
پارسال امروز کنکور داشتم
چند روز بعدشم راهی کربلا

ابراهیم...

بچه تر که بودم یادمه یه روز رفتم پیش یه مشاور گفتم دوست دارم آدم بزرگی بشم و از خودم ایده داشته باشم و همیشه مصرف کننده و تایید کننده ی ایده دیگران نباشم. اون بهم می گفت اگه از یه ایده خوشت میادو باهاش موافقی میشه مال تو هم. ولی الانا که بزرگتر شدم و از خودم ایده دارم انگار همش دنبال یه نفر که جدا و بی خبر از من باهام هم عقیده باشه میگردم که به اعتقادم جون بده و جرات عمل.
امشب برا اولین بار رفتم starbucks زیر مجتمع که تا 12 شب هم بازه و با امنیت کامل به خاطر نزدیکیش میشه موند, چهار زانو نشستم رو یه کاناپه یه گوشه ی دنج که برق هم واسه لپ تاپم داشت نزدیکش، اینترنت مجانی، تو لیوان خودم قهوه و پیراشکی خوردم و از ترس اینکه بعدش به خاطر اینکه رفتم اللی تللی  به خودم فوش ناموسی ندم دو ساعت اساسی درس خوندم. کلی کیف داد. تو خونه موندن دیگه جواب نمیده بعضی وقت ها.
البته بماند که کلا این کشور کشورِ پزشک و دندان پزشک و پرستار پروریه و به قول بعضی ها "تو سر سگ بزنی  صدای پزشک میده" و کلا خارج از خونه بودن برا من که درمونده ی پزشکی خوندنم ملال آوره که شاهد این باشم از درو دیوار روپوش سفید به تن بباره و بعضی وقت ها هم واسه تنوع لباس سبز و آبیه رزیدنت های متخصص و پزشک اورژانس.
خلاصه که  Just in case خیلی حسودیتون نشه؛ روپوش سفید به تن ها و جای خالیه تک تک کسایی که ایران دنبال یه همچین جایی می گردن به اندازه کافی کوفتم کرد

*اینم از اون پست ها بود که تو ذهنم بیشتر کیف میداد تا رو کاغذ و صفحه مانیتور. (الف ا پ ک ت ذ ب ک م ت ر ک و ص م)
از آدم هایی که وقتی میدونن بعضی ها باهاشون مخالفن بیشتر نظرشونو ابراز می کنن بدم میاد.
درس نمی خونم. فقط میشینم جلو کتاب هام و facebook و نیم ساعت یه بار میرم دستشویی.
بعضی وقت ها فقط دلم می خواد خیالم راحت باشه اگه خواستم می تونم حسم رو با کلام عنوان کنم و یه طوری بلدم بگمش که خالی شم، حتی اون موقع ها که نمی خوام ازشون حرفی بزنم.
فقط می خوام یه راهی بلد باشم و یه دور جمله هاشو مرور کنم تو ذهنم.
همین بَسُّمه.
این روزها خیلی از این ای میل ها به دستمون می رسه که خاطرات بچگی رو زنده می کنه و میگه شماها یادتون نیست ولی...
به نظرم تنها چیزی که یادمون نیست این کاغذهاییه که تا می کردیم و تا آخر زنگ رو میز سر دیکته توش آشغال تراش می ریختیم که هی پا نشیم بریم سر سطل :)
آرزوی آواز خواندن را من با خود به گور خواهم برد...